|
مشهد مقدس شهر بهشت اشعار مذهبی
|
از درد بی حساب سرم را گرفته ام با دستمال بال و پرم را گرفته ام از صبح تا غروب نشسته ام یکی یکی... این خارهای موی سرم را گرفته ام دردم زیاد بود طبیبم جواب کرد یعنی اجازه ی سفرم را گرفته ام مانند من ز ناقه نیفتاد هیچ کس این جا منم فقط کمرم را گرفته ام خوشحال بودنم ز سر اتفاق نیست از دست این و آن پدرم را گرفته ام خیلی تلاش کرده ام از دست بچه ها این چند موی مختصرم را گرفته ام آیینه نیست که ببینم جمال خویش از چشم های تو خبرم را گرفته ام تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر امروز از خودم نظرم را گرفته ام این شهر را به پای تو ویرانه می کنم مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام ×××
این جا بهانه های زدن جور می شوند کافیست زیر لب پدرت را صدا کنی کافیست یک دو بار بگویی گرسنه ام یا ناله ای به خاطرِ زنجیرِ پا کنی
اصلاً نه، بی بهانه زدن عادت همه ست حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند
آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند نان های خشک خانۀ شان هم تمام شد امروز هم به نیت تفریح آمدند عمه کجاست چادر من؟ ازدحام شد
صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند ما را خلاصه غالب اوقات می زنند یک در میان به روی من و عمه می خورد سنگی که سمت خیمۀ سادات می زنند
از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد لکنت زبان من، نه، مداوا نمی شود پیر زنی که موی مرا می کشید گفت: زلفی که سوخته گره اش وا نمی شود
دستی بکش به زبری رویم که حق دهی نا مردهای شام چه مردانه می زنند دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو دارند حرف کار که در خانه می زنند؟ ***************** ملائک را غزل پرداز می کرد تمام شهر عطر یاس می داد سحر، سجاده را تا باز می کرد میان ربناهای قنوتش هزاران قاصدک پرواز می کرد ترک های لبان سنگ خورده قرائت را چه مشگل ساز می کرد! به وقت گریه هایش، نیمه شب ها ستاره گونه اش را ناز می کرد برای راه رفتن دردسر داشت نرفته! زخم ها سرباز می کرد عرق از چهره ی عباس می ریخت همین که گریه را آغاز می کرد... ****************** من هر چه می بینم به خواب انگار دیدم شکر خدا اکنون درون تشت هستی بر روی نی بودی تو را هر بار دیدم بابا خودت گفتی شبیه مادرم باش من مثل زهرا مادرت آزار دیدم یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم احساس کردم صورتم آتش گرفته است خود را میان یک در ودیوار دیدم مجموع درد خارها بر من اثر کرد من زیر پایم زخم یک مسمار دیدم سوغات مکه توی گوشم بود بردند کوفه همان را داخل بازار دیدم کاظم بهمنی ************** *** چه شده این همه تو خونجگر و گریانی که چنین با تن رنجور مرا می خوانی بارها از نوک نی، سوختنت را دیدم چه شده قلب مرا این همه می سوزانی آمدم پیش تو ای دخترک معصومم خنده ات کو؟ چرا بی رمق و بی جانی؟ خواستم تا که تو را در بغل آرام کنم چه کنم نیست تنی تا بکنم احسانی کاش می بود لبی تا به لبت بوسه زنم که نگویی زچه رو، روی تو می پوشانی تا که آغوش تو را دو سرم حس کردم یادم آمد شبیه مادر من می مانی کمال مومنی ************************* تمام درد دلت را كه از سفر گفتي گمان كنم كه دلت سوخت مختصر گفتي من از جسارت آن دست بي حيا گفتم تو از مشقت گودال و قطع سر گفتي همان كه آتشمان زد و خيمه را سوزاند صدا زدم كه الهي به پاي مرگ افتي چنان به روي سرم داد زد پس از سيلي نگفته ام كه نگو باز هم پدر گفتي به روي نيلي و موي سفيد دقت كن بگو شبيه كه هستم پدر، اگر گفتي؟ فقط بگو كه چه شد ظالمانه چوبت زد شما به غير كلام خدا مگر گفتي دلم براي غريبي عمه مي سوزد مگو زدرد سفر از چه مختصر گفتي سروده حامد خاكي ******************** گم می شوم در چشمهای دلربایت حالی به حالی می شوم با خنده هایت بار سفر را از دلم با بوسه بردار من هم کنم با زخم لبهایم صدایت یک عمر یادت هست بر پایم نشستی حالا شبی بابا نشسته روی پایت از بسکه مشتاق تو بودم خوب دیدی صد مرتبه از نیزه افتادم برایت دندان شیری تو زود افتاده بابا ای کاش جانی بود تا می شد فدایت ردٌ کبود چشمهایت چیست انگار سرمه کشیدی زیر چشم دلربایت زیباتری از دختران هردوعالم هرچند دیوار خرابه شد عصایت بگذار تا با هر گل اشکی گذارم سنجاق سر بر گیسوان نخ نمایت علی شکاری ******************************
کنج ویرانه شام و سرخونین پدر
اوست موسای من و غمکده ام وادی طور آتش نخله طور از دل سوزان من است یاد باد آنکه شب و روز، مرا می بوسید
می زنم بر لب او بوسه که الفت زقدیم بین این لعل لب و دیده گریان من است بر دل و جان مؤید شرری زد غم من که پس از دیر زمان باز غزل خوان من است ***سید رضا مؤید***
آمدی گوشه ویران چه عجب! ******************************** ***************************** ********************************* *************************** در نیمه های راه مرا جا گذاشتند رفتند و این سه ساله ی غمدیده را پدر در دشت ترس و واهمه تنها گذاشتند رفتند و زخم سینه ی دلشوره ی مرا بار دگر بدون مداوا گذاشتند رفتند و دست کوچک یخ کرده ی مرا در دست گرم حضرت زهرا گذاشتند بعد از دو روز بر سر بازار شهرشان آئینه ی مرا به تمااشا گذاشتند وحید قاسمی موضوعات مرتبط: حضرت رقیه(س) [ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ ] [ 15:39 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
زبان حال رقيه بنت الحسين عليه السلام
صبا به پير خرابات از خرابه شام ببر ز كودك زار، اين جگر گداز پيام كه اى پدر ز من زار هيچ آگاهى كه روز من شب تار است و صبح روشن شام به سرپرستى ما سنگ آيد از چپ و راست به دلنوازى ماها ز پيش و پس دشنام نه روز از ستم دشمنان تنى راحت نه شب ز داغ دل آرامها دلى آرام به كودكان پدر كشته ، مادر گيتى همى ز خون جگر مى دهد شراب و طعام چراغ مجلس ما شمع آه بيوه زنان انيس و مونس ما ناله دل ايتام فلك خراب شود كاين خرابه بى سقف چه كرده باتن اين كودكان گل اندام دريغ و درد كز آغوش نار افتادم به روى خاك مذلت ، به زير بند لئام به پاى خار مغيلان ، بهدست بند ستم ز فرق تا قدم از تازيانه نيلى فام به روى دست تو طوطى خوش نوا بودم كنون چو قمرى شوريده ام ميانه دام به دام تو چو طوطى شكر شكن بودم بريخت زاغ و زغن زهر تلخم اندر كام مرا كه حال ز آغاز كودكى اين است خداى داند و بس تا چه باشدم انجام هزار مرتبه بدتر ز شام ماتم بود براى غمزدگان صبح عيد مردم شام به ناله شررانگيز بانوان حجاز به نغمه دف و نى شاميان خون آشام سر تو بر سر نى شمع ، ما چو پروانه به سوز و ساز زنا سازگارى ايام شدند پردگيان تو شهره هر شهر دريغ و درد ز ناموس خاص و مجلس عام سر برهنه به پا ايستاده سرور دين يزيد و تخت زر و سفره قمار و مدام ز گفتگوى لبت بگذرم كه جان به لب است كراست تاب شنيدن ، كرا مجال كلام ؟ زبعد رفتن ات اين سينه پژمرد اميد و آرزو در سينه ام مرد زبعد تو عمو تغيير كردم رقيه از جدائي تو افسرد چه مي شد بودي آنجا و ببيني چگونه تازيانه جسمم آزرد چه مي شد بودي آنجا اي عمو جان كه دشمن گيسويم درچنگ خود برد اگر چشم تو بر من بود هردم دگر سيلي به روي من نمي خورد اگر بودي كنارم اي عمو جان كجا بر جسم من شلاق مي خورد! اگر بي دست حتي زنده بودي كجا دشمن به خيمه حمله مي برد؟!
*****************************************
ستاره بود و به دیدار ماه عادت داشت سه ساله بود و به اغوش شاه عادت داشت ز صحن خشک لبش خنده رد نشد بی اشک شکسته بود و همیشه به اه عادت داشت ز بس که پای برهنه دوید در پی سر به خار های مغیلان را ه عادت داشت شبیه عمه مظلومه سخت می نالید به روضه های غم قتلگاه عادت داشت نیایش سحرش مثل فاطمه جانسوز شبیه جده خود با پگاه عادت داشت نه از عزا به در آمد نه رخت خود را شست تنش به سرخی و رنگ سیاه عادت داشت
************************************* تا کي ز تن درد فراقم جان بگيرد
********************************************* پاى گلگون شده از خار مغيلان دارم رخ نيلى شده از سيلى عدوان دارم باز خواهم كه جهان يكسره غمخانه كنم ساز فرياد و فغان از دل ديوانه كنم جغد وش روى به ويرانه ز كاشانه كنم گريم آن قدر كه عالم همه ويرانه كنم كآمد از حالت ويرانه نشينى يادم وقت آن است كند سيل غمش بنيادم چون غريبان سرى آواره ز سامان دارم چون يتيمان دلى آزرده و نالان دارم چون اسران به كف غصه گريبان دارم چون نى افتاده به چنگ غم و افغان دارم بهر طفلى كه يتيم است و غمين است و اسير ناز پرورد حسين آن شه بى يار ونصير كيست آن طفل ؟ رقيه ، كه ز جور ايام همه دم داشت فغان خاصه شبى كان ناكام به خيال پدر افتاد به ويرانه شام يادش آمد ز پدر، رفت ز جسمش آرام خير مقدم چه به جا آمدى ، احسان كردى چه شد آخر كه زما روى تو پنهان كردى اى پدر بى تو به ما دست ستم بگشادند نان و خرما به تصدق به عيالت دادند درد دل جان پدر با تو فراوان دارم گاه وصل است و به لب شكوه ز هجران دارم پاى گلگون شده از خار مغيلان دارم رخ نيلى شده از سيلى عدوان دارم غير هر سنگ كه فكندند زهر بام و برم كس دگر دست نوازش نكشيدى به سرم هيچ دارى خبر اى جان پدر از دل ما كه فلك سوخته از برق ستم حاصل ما داده در گوشه ويرانه ز كين منزل ما روشن از شعله آه است به شب محفل ما با پدر گرم فغان بود كه ناگه از خواب گشت بيدار و نظر كرد ابا چشم پر آب نه پدر ديد به بالين ، نه به تن طاقت و تاب ناله سر كرد دگر باره ز هجر رخ باب گفت عمه پدرم از سفر آمد چون شد باز گو كز غم او باز دلم پر خون شد به خدا عمه پدر بود كنون در بر من روشن از عارض او بود دو چشم تر من از چه رو بار دگر پاى كشيد از سر من برس اى عمه به داد دل غم پرور من من غم ديده كجا، هجر رخ باب كجا اين همه درد كجا، اين دل بى تاب كجا پس خروشيد و خراشيد رخ همچون ماه به فلك گشت روان آه دل آل الله بر كشيدند ز دل جمله خروشى جانكاه عالمى را بنمودند پر از ناله و آه گشت آگاه از آن حال ، جفا پيشه يزيد بفرستاد به ويرانه سر شاه شهيد آه از آن دم كه سر شاه به ويران آمد پى دلجويى آن جمع پريشان آمد از سر لطف به سر وقت يتيمان آمد به سر خوان غم آن سر زده مهمان آمد همه شستند ز جان دست ، چو جانان ديدند در سپهر طبق آن مهر درخشان ديدند چون رقيه به رخ باب كبارش نگريست از سحاب مژه بر آن گل احمر بگريست گفت پر خون - پدر - اين موى نكوى تو ز چيست سبب قتل تو مرگ من غم زده كيست جان بابا، كه جدا كرده سر از بدنت اى سر بى بدن آيا به كجا مانده تنت كى گمان داشتم اى من به فداى سر تو كه بدين حال ببينم سر بى پيكر تو پس لب خود به لب باب گرامى بنهاد تا خود از پاى نيفتاد سر از دست نداد علم الله كه چه بد حال دل آل رسول آن زمان كز ستم و كينه آن قوم جهول كرد رحلت ز جهان آن گل گلزار بتول در عجب ماند (صغير) از تو ايا چرخ عجول خورده ام سيلى ز دشمن همچو زهرا مادرم چون دفاع از حق جدم شاه مردان كرده ام رنجها بسيار ديدم در ره شام خراب دين حق ترويج با رنج فراوان كرده ام من گلى هستم ولى اعداى دين خوارم نمود آل سفيان را به ناله خوار و ويران كرده ام در زمين كربلا گرچه خزان شد باغ دين من به اشك ديده عالم را گلستان كرده ام مى دويدم بر سر خار مغيلان نيمه شب اين فداكارى براى نور ايمان كرده ام با پريشانى و با درد و يتيمى تا ابد قبر خود آباد و قصر كفر ويران كرده ام پايدارى كرده ام در امر باب تاجدار ظاهرا عالم پريشان و حال گريان كرده ام در نهادم بود رمزى از شه لب تشنگان واژگون تخت عدو با راز پنهان كرده ام روز محشر كن شفاعت از من اى آرام جان عمر خود بيهوده صرف جرم و عصيان كرده ام ********************************************** پلكي مزن كه چشم ترت درد ميكند از حجمه هاي سنگ سرت درد ميكند اي همسفر به نيزه مرا جز تو ماه نيست من را به غير روي تو شوق نگاه نيست در اين سه ساله غير تو ذكري نگفته ام شكر خدا كه عمر كم من تباه نيست با شك نگاه موي سپيد از چه مي كني آري رقيه تو منم اشتباه نيست هر منزلي كه آمده ام زخم خورده ام شام كسي چو شام تن من سياه نيست ديگر مجاب رفتن با عمه ام مكن دستم وبال گردن و پايم به ره نيست فهميده ام ز سيلي و شلاق و سلسله ما را به غير دامن عمه پناه نيست با اينكه كودكان همه زخمي و خسته اند اما تن كسي چو تنم راه راه نيست بابا بگو كه چشم عمو غيرتي كند اينجا غير طعنه و تير نگاه نيست از نواي نيمه جانم کاخ عدوانم شکست دشمن دون ضربه خورد از اشک چشمانم شکست بود همچون ذوالفقاري در غلاف آواي من چون برون امد سپاه کفر عدوانم شکست ظلم افشا شد هدف برگشت ظالم خوار شد اين همه در پرتوي فرياد سوزانم شکست ابتکار ناله ام روح ستم را خورد کرد در خرابه کاخ را احوال نالانم شکست شام ويران را احد کردم زآه پر طنين همچو زهرا تکيه گاه بيت الاحزانم شکست هرچه گفتم زخمي ام با تازيانه کم يزن زير دست وپاي دشمن جسم بي جانم شکست شد لباس کهنه ام چون پرچمي دشمن شکن داد استکبار را موي پريشانم شکست من ستون محمل پروانه هاي نيلي ام گفت دشمن رکن زينب جمع ارکانم شکست امشب ای ماه که هنگام سحر تافته ای کلبه تیره مارا زکجا یافته ای؟ اینکه تابیده ای ای بدر در این پنجم ماه بهر آسایش ما بوده که بشتافته ای دیدمت بر سر نی صبر نمودم ای سر بینت حال که با جبهی بشکافته ای کو جوانان بنی هاشمی و یارانت زچه تنهایی و از آن همه رو تافته ای آن شب سپهر دیده ی او پر ستاره بود داغ نهفته در جگرش بی شماره بود در قاب خون گرفته ی چشمان خسته اش عکس ِ سر بریده و یک حلق ِ پاره بود شیرین و تلخ خاطره های سه سال پیش این سر نبود بین طبق ، جشنواره بود طفلک تمام درد تنش را زیاد برد حرفی نداشت ، عاشق و گرم نظاره بود با دست خسته معجر خود را کنار زد حتی کلام و درد ِ دلش با اشاره بود زخم نهان به روسری اش را عیان نمود انگار جای خالی یک گوشواره بود دستش توان نداشت که سر را بغل کند دستی که وقت خواب علی گاهواره بود در لابه لای تاول پاهای کوچکش هم جای خار هم اثر سنگ خاره بود ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد دریای حرف های دلش بی کناره بود کوچکترین یتیم خرابه شهید شد اما هنوز حرف دلش نیمه کاره بود اى بارگاه كوچك تو قبله اى عظيم وى روضه مبارك تو روضه نعيم باشد حريم اقدس تو قبله گاه دل تا خفته چون تو جان جهانى در آن حريم هم دختر امامى و هم خواهر امام هم خود كريمه هستى و هم دختر كريم قدرت همين بس است كه خوانند اهل دل حق را به ابروى تو اى رحمت عميم اى نور چشم زاده زهرا ((رقيه جان )) هر چند كوچكى تو بود ماتمت عظيم خواهم كه بر مزار تو گردم شبى دخيل خواهم كه در جوار تو باشم شبى مقيم اى خصم بدمنش ، مزن تازيانه ام من از كنار كشته بابا نمى روم من با على اكبر و عباس آمده ام از اين ديار، بيكس و تنها نمى روم تنها فتاده چنين در بيان و بى كفن من سوى شام همره سرها نمى روم سيلى مزن به صورتم اى شمر بى حيا كودكى دامان پاكش شعله آتش گرفت گفت با مردى بكن خاموش دامان مرا دامنش خاموش چون شد، گفت با مرد عرب كن تو سيراب از كرم اين كام عطشان مرا آب داد او را ولى گفتا نخواهم خورد آب تشنه لب كشتند اين مردم عزيزان مرا اى عمه بيا تا كه غريبانه بگرييم دور از وطن و خانه ، به ويرانه بگرييم پژمرده گل روى تو از تابش خورشيد در سايه نشينيم و به جانانه بگرييم لبريز شد اى عمه دگر كاسه صبرم بر حال تو و اين دل ويرانه بگرييم نوميد ز ديدار پدر گشته دل من بنشين به كنارم ، پريشانه بگرييم گرديم چون پروانه به گرد سر معشوق چون شمع در اين گوشه كاشانه بگرييم اين عقده مرا مى كشد اى عمه كه بايد پيش نظر مردم بيگانه بگرييم سوختم ز آتش هجر تو پدر تب كردم اى گل گلزار پيغمبر كجا افتاده اى از گلستانت چه شد كاين سان جدا افتاده اى آمد از گلزار يثرب شاخه اى در كربلا در دمشق از شاخسار كربلا افتاده اى از مدينه بر سر دوش پدر تا نينوا در بيابانهاى شام از ناقه ها افتاده اى بر سرت هر دم شبيخون زد نهيب ساربان زير ضرب تازيانه از جفا افتاده اى عمه معصومه ات شيون كنان دنبال تو بارها، برخارها، ديدت زپا افتاده اى يك زمان در قحط آب ، و يك زمان در منع نان وز اسيرى در هزاران ماجرا افتاده اى خواب در چشمت نمى رفت از جفاى ظالمان نيمه شب در خواب خوش امشب چرا افتاده اى چون شدى دلتنگ از زندگى رفتى به خواب گفتى اى بابا جدا از جمع افتاده اى ناله ها كردى زهجران گل اى مرغ بهشت تا كه گفتى شهر شام اندر عزا افتاده اى كاخ مى لرزيد، و مى لرزيد آن جبار مست گفت در دل طفل را آن سر، دوا افتاده اى يا نوايت هم نوا بود آسمانها و زمين ناگهان ديدند کآخر از نوا افتاده اى از فغان زينب معصومه اندر مرگ تو ناله هاى آتشين در هر فضا افتاده اى
اي چراغ شب شهادت من
بابا بیا که قلب من از غصه آب شد کاخ ستم ز سیل سرشکم خراب شد بابا بیا که در هوس شوق دیدنت چشم کبود و مضطربمغرق خواب شد شد ناله ام مکمل گفتار عمه ام در شام و کوفه از نظرم انقلاب شد از چیست چنگ بر رخ ماهت نشان زده بابا چرا محاسنت اینسان خضاب شد از ضرب کعب نی نفسم بند آمده سیلی زدن به روی یتیمت ثواب شد دیگر نمانده زینتی از بهر دخترت از بس که پنجه های ستم پر شتاب شد بی معجرم ولی زهمه رو گرفته ام خون لخته های روی سرمن حجاب شد از ما شکست حرمت از تو لب کبود وای از جسارتی که به بزم شراب شد
بـخـواب بـر سـر زانــوی خـسـتـه ام، سـر بـابـا ! مـنـم هـمــان کـه صـدا می زدیــش: دخـتـر بـابـا دلــم گـرفــت از ایـن کـوچـه هــای ســرد غریبـه چـه دیـر آمـدی ای ســـر ! کجاسـت پیکــر بـابـا؟ مـیـان شــــام سیــاهـــی کـه یـک سـتـــاره نـدارد دلــم خـوش اســت به نــور حضـور پـرپـر بـابـا چـرا نبـود در آن روز، فـرصـتـی کـه خـدایـــــا مـن ســه ســالــه شــوم، پـاســدار سـنـگـر بـابـا؟ چه خوب می شد اگر می شد این پرنـده کوچک مـیـــان خــــون و پـریــدن، فــدای بــاور بــابــا صـبـور بــاش! ســرت سـربـلـنـد بــاد، مـبـــادا! نـگـــــاه دشـمـنــی افـتـــد، بــه دیــده تــر بـابـــا بــخــوان برای من امشب در این سکوت خرابه کـه خــواب ســرخ بـبـیـنـم، بـریـده حنجـر بـابـا دلــم گـرفــت از ایــن کـوچــه هـای سرد غریبه چــه دیـر آمـدی ای ســر! کجــاست پیکـر بابـا؟ مــرا بـبـر بـه دیــارم بـه کـوچــه هــای مدینـه بـه خـانـه مـان، بـه هـمـان کـلـبـه مـحـقـر بابـا بـخـواب بـر سـر زانـوی خسـتـه ام، سـر بـابـا! و چـنـد لـحـظـه بعـد، آن صـدای گـریـه نیامـد رسـیـده بـود گـل کـوچـکـی، بـه مـحـضر بابا
بيا بابا بده نوشم كه دل آزرده از نيشم مرا با خود ببر بابا كه من بيگانه از خويشم به جان مادرت زهرا پدر جان از تو ممنونم كه من با پا تو را خواندم تو با سر آمدى پيشم زهراى حزين به اشك و آه آمده بود جبريل پريشان به نگاه، آمده بود در كنج خرابه، در ميان طبقى خورشيد به مهمانى ماه آمده بود! (م. پاييز)
اي همنشين زينب، نام حسينت بر لب داري چه آتشين تب، من در کنارت امشب با گريه تو گريم در اين سفر به هرجا، در سير کوه و صحرا گوئي: کجاست بابا؟ من مات ازين تمنا با گريه تو گريم اي دخت پاک لولاک، گريان ز داغت افلاک خفتي به سينه خاک، چون اشک تو، کنم پاک با گريه تو گريم گاهي به ياد اکبر، گاهي ز داغ اصغر داري دلي پر آذر، اي دخت نازپرور باگریه توگریم چون ميکنم نظاره، از بهر گوشواره گوش تو گشته پاره، دارم غمي دوباره با گريه تو گريم از آن هجوم و يغما، آثار خشم اعدا بر چهره تو پيدا، اي يادگار زهرا با گريه تو گريم
دختر شاه مدينه در گوشه ويرانه ام شد بهترين كاشانه ام چون به وصال بابايم گر چه سر ببريده اش را ديدم مظلوم حسين عليه السلام (6) گر چه دخت سه ساله ام رنج چهل سال و ديده ام سيلى و تازيانه از بس خورده ام چون غنچه نشكفته اى پژمرده ام بابا حسين عليه السلام (6) سر بر خاك غم مينهم درس شهادت ميدهم كى اسير دشمن بى مروتم من اسير عشق و سوز و محبتم مظلوم حسين عليه السلام (6)
موضوعات مرتبط: حضرت رقیه(س) [ چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰ ] [ 18:58 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
خاك قدم رقيه باشي عشق است زيرعلم رقيه باشي عشق است شاعر:سید مجتبی شجاع بزن مرا كه يتيمم ، بهانه لازم نيست ... مرا كه دانه اشك است دانه لازم نيست به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست
گرچه آن طفل سه ساله تاب در پيكر نداشت تاب سيلى داشت تاب ديدن آن سر نداشت تا سر بابا در آغوشش گرفت آن نازنين بر لب او لب نهاد و از لبش لب برنداشت ای ماه خون گرفته که امشب برآمدی نازم سرت به سر کشی از دختر آمدی تو باغبان عشقی و از دشت لاله ها در پیش یک چمن گل نیلو فر آمدی دشمن گرفته کلبه مارا زچار سو ای دلنواز من زکدامین در آمدی راضی به زحمت تو نبودم که این چنین بر دیدن رقیه خود با سر آمدی جالن منی که بر لب من آمدی پدر عمر منی که گوشه ویران سر آمدی ای از سفر رسیده چه آوردی ارمغان دست تهی چرا به بر دختر آمدی یادم بود که رفتی و اصغر به دوش تو اینک چرا بدون علی اصغر آمدی از بزم ما خرابه نشینان دگر مرو ای ماه خون گرفته که امشب برامدی سید رضامؤید کاروان رفت و من سوخته دل جا ماندم آه کز ناقه بیـــــــفتادم و تنها ماندم همرهان بی خبر از من بگذشتند و دریغ من و حشت زده در ظلمت صحرا ماندم در پی قافله بســیار دویدم اما پایم ازخار زرَه ماند و من از پا ماندم کودکی خسته و شب تیره و این دشت مخوف چکنم رو به که آرم که زره واماندم ای پدر گر به سرم پا بگذاری چه خوش است که در این بادیه از قافله بر جا ماندم در میان اسرا مونس من زینب بود که چنین دور هم از زینب کبری ماندم زد مؤید به حریم رضوی بوسه و گفت لله الحمد که بر درگه مولا ماندم سید رضا مؤید بيت الاحزان مرا امشب صفا دادى پدر بيت الاحزان مرا امشب صفا دادى پدر با وصال خويش قلبم را شفا دادى پدر ز آتش هجران تو يك شب نه هر شب سوختم خوش به من در كودكى درس وفا دادى پدر در مناى عشق رفتى يا به قربانگاه خون جان خود را در ره جانان كجا دادى ، پدر؟ بر عزاداران خود امشب به ويران سرزدى اجر نيكويى به اين صاحب عزا دادى پدر من در آغوش تو هر شب داشتم جا مرحبا خويش را امشب به دامانم تو جا دادى پدر همره خود بر مرا، تا اهل عالم بنگرند دخترت را نيز در راه خدا دادى پدر نظم(ميثم )برد دل از دوستان و شيعيان كز كرم او را تو طبع دلربا دادى پدر مشعل فروز ولايت، آيينه ي کوثرم من مرا كه دانه اشك است دانه لازم نيست به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشتم به طفل خانه به دوش ، آشيانه لازم نيست نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است دگر به لاله رويم نشانه لازم نيست به سنگ قبر من بى گناه بنويسيد اسير سلسله را تازيانه لازم نيست عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم بزن مرا كه يتيمم ، بهانه لازم نيست مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است به بلبلى كه اسير است لانه لازم نيست محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نيست به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است دگر چراغ به بزم شبانه لازم نيست وجود سوزد از اين شعله تا ابد ((ميثم )) سرودن غم آن نازدانه لازم نيست دنيا چرا جلال تو را در نظر نداشت روز ما در شامتان جز شام ظلمانى نبود اى زنان شام ، اين رسم مهمانى نبود سنگ باران مسلمان ، آنهم آخر از بالاى بام اين ستم بالله روا در حق نصرانى نبود پايكوبى در كنار راس فرزند رسول با نواى ساز آيين مسلمانى نبود ما كه رفتيم اى زنان شام نفرين بر شما ناسزا گفتن سزاى صوت قرآنى نبود مردهاتان بر من آوردند هفده دسته گل دسته گل غير آن سرهاى نورانى نبود اى زنان شام آتش بر سر ما ريخته در شما يك ذره خلق و خوى انسانى نبود اى زنان شام در اطراف مشتى داغدار در شما يك ذره خلق و خوى انسانى نبود اى زنان شام در اطراف مشتى داغدار جاى خوشحالى و رقص و دست افشانى نبود اى زنان شام گيرم خارجى بوديم ما خارجى هم گوشه ويرانه زندانى نبود طفل ما در گوشه ويران ، دل شب دفن شد هيچ كس آگاه از اين سر پنهانى نبود اى سرشك شيعه شاهد باش بر آل رسول كار ((ميثم )) غير مدح و مرثيت خوانى نبود شب و خورشيد و آشيانه ي من من پاک سلاله ي حسينم شعري كه بر كاشي حرم مطهر حضرت حك شده است
زائرين قبر من اين شـام عـبرتخانـه اسـت مدفنم آباد و قصر دشـمنم ويـرانه اسـت دخترى بودم سه سـاله دستــگير وبىپـدر مرغ بىبـال و پرى را اين قفس كاشانه است داشتم من بسترى از خاك و بالينى زخـشت همچو مرغى كو بسا محروم از آب و دانه است تكيه مىزد او به تخت سلطنت با كبر و وجـد اين تكبر ظالمـان را عـادت روزانـه اسـت بر تن رنجور مـن شد كهنـه پيراهـن كـفن پر شكسته بلبلى را ايـن خــرابه لانه است محو شد آثـار او تـابنـده شـد آثـار مـن ذلت او عـزت من هـر دو جـاويدانه است شعري كه بر كاشي حرم مطهر حضرت حك شده است آنكو در اين مزار شريـف آرميـده اسـت ام البكّا رقيه محـنت كشيــده اســت اين قبر كوچك است از آن طفل خـردسال كز دهر سالخورده بسى رنـج ديـده است اينجا زتاب غم دل زينب شـده اسـت آب بس ناله يـتـيـم بـرادر شنيـده اسـت اينجـا ز پا فـتاده و او را ربـوده خـواب طفلى كه روى خــار مـغيلان دويده است يا رب به جـز رقيــه كدامـين يتيـم را سر تسكين بديـدن سـر از تـن بريده است نازم به آنكه هستى خـود داد و از خـداى روز ازل مـتاع شفـاعت خـريده اسـت تنهــا زمين نگشتـه عـزا خانـه حـسين پشت فـلك هـم از غم آن شه خميده است گفت رقيه به دو چشمان تر با سر ببريده پاك پدر آه كه شد خاك عزايم به سر تو حجت ذوالمننى يا ابه اى شه خوبان كه نمودت شهيد تيغ جفاى كه گلويت بريد اى گل زهرا ز درختت كه چيد تو زاده بوالحسنى يا ابه عجب كه ياد از اسرا كرده اى لطف فراوان تو به ما كرده اى تو راحت جان منى يا ابه آه بميرد زغمت دخترت از چه كبود است لب اطهرت برده لب اطهر از خون سرت رنگ عقيق يمنى يا ابه خواستم از خالق بيچون تو تا كه ببينم رخ گلگون تو آه كه ديدم سر پر خون تو از چه جدا از بدنى يا ابه جان پدر خوش ز سفر آمدى ديدن اين خسته جگر آمدى پاى نبودت كه به سر آمدى تو شه دور از وطنى يا ابه نيست مرا فرش و اثاثى ديگر تا كه ضيافت كنمت اى پدر جان تو را تنگ بگيرم به بر كنون كه مهمان منى يا ابه بعد تو ويرانه سرايم شده لخت جگر قوت غذايم شده سنگ جفا برگ نوايم شده ز جور اعداى دنى يا ابه (سيفى ) غمديده زار حزين نوحه گر از بهر من بى معين مجنون شبیه طفل تو شیدا نمی شود زین پس کسی بقدر تو لیلا نمی شود درد رقیه تو پدر جان یتیمی است درد سه ساله تو مداوا نمی شود شأن نزول رأس تو ویرانه من است دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی شود بی شانه نیز می شود امروز سر کنم زلفی که سوخته گره اش وانمی شود بیهوده زیر منت مرحم نمی روم این پا برای دختر تو پا نمی شود صد زخم بر رخ تو دهان باز کره اند خواهم ببوسم از لبت اما نمی شود چوب از یزید خورده ای و قهر با منی از چه لبت به صحبت من وا نمی شود کوشش مکن که زنده نگهداری ام پدر این حرف ها به طفل تو بابا نمی شود شمع وجود اندر خرابه جلوه گر شد در پرتوش پروانه اى بى بال و پر شد صبح اميد كودكى گرديد طالع شام غريبانش در آن ساعت سحر شد آتش گرفت از عشق طفل بينوايى خاكستر او سرمه اهل نظر شد جز جان نداشت از بهر مهمان عزيزش آن هم فداى مقدم راس پدر شد مى گفت : اى بابا بيا، روزم سياه است جان پدر، طولانى آخر اين سفر شد من منتظر در كنج ويران تا كه گويند باب رقيه ناگهان وارد ز در شد بابا بيا جان رقيه بر لب آمد از ضرب سيلى ديگر از خود بيخبر شد بابا بيا از كعب نى پا تابه سر شد نيلى تمام پيكرم پا تا به سر شد بابا ندارم گوشه ويران غذايى بابا غذاى دخترت خون جگر شد پرپر شد آن گل پيش چشم باغبانش روحش به پيش زينب از پيكر بدر شد بلبل كنار گل كجا خوابيده هرگز يا از كنار گل كجاى جاى دگر شد؟ دردانه شه شد (رضائى ) پيش بابا در ماتم او عالمى زير و زبر شد شیعیان شرح شب تار مرا گوش کنید قصه دیده خونبار مرا گوش کنید مو به مو راز دل زار مرا گوش کنید داستان من و دلدار مرا گوش کنید روزگاری به سر دوش پدر جایم بود ساحت کاخ شرف منزل و مأوایم بود دیده مام و پدر محو تماشایم بود ماه شرمنده زرخسار دل آرایم بود حال در گوشه ویرانه بود منزل من خون دل گشته زبی تابی دل حاصل من ای سر غرقه به خون از ره دور آمده ای طالب فیض حضورم به حضور آمده ای تو کلیم اللهی از وادی طور آمده ای بهر دیدار من از کنج تنور آمده ای بی تو ای جان پدر تنگ مرا حوصله شد پایم از خار مغیلان هله پر آبله شد عمه بيا عقده دل واشده/عمه بيا گمشده پيدا شده روز فراق عمه به سر آمده/نخل اميد عمه به برآمده طاير اقبال ز در آمده/باب من عمه ز سفر آمده عمه بيا عقده دل واشده/عمه بيا گمشده پيدا شده پشت سر باب شدم رهسپر/پاى پياده ، من خونين جگر تا بكشد دست نوازش به سر/آمده دنبال من اينك، به سر عمه بيا عقده دل واشده/عمه بيا گمشده پيدا شده عمه نيارم دل بابا به درد/اشك نريزم ، مشكم آه سرد بينداگرحال من ازروى زرد/خصم،نگويم به من عمه چه كرد عمه بيا عقده دل واشده/عمه بيا گمشده پيدا شده عمه زند طعنه خرابه ، به طور/خيزد ازين سر بنگر موج نور چشم بد از محفل ما عمه دور/عمه خرابه شدم بزم حضور عمه بيا عقده دل واشده/عمه بيا گمشده پيدا شده قطره اشك عمه چودريا شده/غنچه غم عمه شكوفا شده بزم وصال عمه مهيا شده/وه كه چه تعبير ز رويا شده عمه بيا عقده دل واشده/عمه بيا گمشده پيدا شده گوشم اگر پاره شداى عمه جان/عمه،به بابا ندهم من نشان گو بكنم درد دل خود بيان ؟/پرسد اگر عمه ز معجر، چه سان عمه بيا عقده دل واشده/عمه بيا گمشده پيدا شده عمه ، به بابا شده ام ميزبان/آمده بابا بر من ميهمان نيست به كف تحفه بجز نقد جان/تا بكنم پيشكش اش عمه جان عمه بيا عقده دل واشده/عمه بيا گمشده پيدا شده بس كه دويدم ز پى قافله/پاى من عمه شده پر آبله عمه ، به بابا نكنم من گله/كامدم اين ره همه بى راحله عمه بيا عقده دل واشده/عمه بيا گمشده پيدا شده بود مرا عمه به دل آرزو/تا غم دل شرح دهم مو به مو ريخته من عمه ، شكسته سبو/باز نگردد دگر آبم به جو عمه بيا عقده دل واشده/عمه بيا گمشده پيدا شده كرد تهى دل چو غزال حرم/لب ز سخن بست غزل خوان غم دست قضا نقش دگر زد رقم/شام ، به شومى ، شد از آن متهم عمه بيا عقده دل واشده/عمه بيا گمشده پيدا شده جان خود او در ره جانان بداد/خود به سويى،سر سوى ديگر فتاد آه كشيد عمه چو ديد از نهاد/گنج خود او كنج خرابه نهاد عمه بيا عقده دل واشده/عمه بيا گمشده پيدا شده غم دل با که بگویم که بود محرم رازم؟ به نشینم به فراق رخ دلدار بسازم من همان بلبل وحیم که به ویرانه نشستم تا گلم آید و او را به نوایی بنوازم شامیان خار مبینید مرا گوشه ی زندان به خدا من گل گلزار خدا بوی حجازم بگذارید بگریم که شبیه است به زهرا عمر کوتاه منو گریه ی شب های درازم اشک نگذاشت که در آتش فریاد بسوزم گریه نگذاشت که در سوز دل خود بگدازم خم ابروی تو محراب نمازم شده امشب جان گرفتم به کف از بهر قبولی نمازم همه خوابند و من غمزده بیدار تو هستم شاهدم این گلوی بسته و این دیده ی بازم چه شد آن کودک شامی که مرا زخم زبان زد تا که در پیش نگاهش به وصال تو بنازم رنگم از دوری روی تو پریده است وگرنه من نه آنم که به طوفان بلا رنگ ببازم حاجت خویش بخواه از من دلسوخته که به ویرانه نشینی همه را قبله ی رازم فداي آبله هايت، رقيه گريه نکن فداي تاول پايت، رقيه گريه نکن تمام شد غمت اي دخترک که در دل شب خدا نموده عنايت، رقيه گريه نکن در اين خرابه، در اين شام تيره مهماني رسيده است برايت، رقيه گريه نکن سري بريده به ديدارت آمده ست امشب اثر نمود دعايت، رقيه گريه نکن ببند بار سفر را که با پدر بروي به سوي کوي خدايت، رقيه گريه نکن به آسمان نگر آنجا که مادرت زهرا زند به گريه صدايت، رقيه گريه نکن شده ست پنج صفر روز عيد قربانت خرابه گشته منايت، رقيه گريه نکن كه چه با خيل عزيزان تو ستمگر كردى ظلم بر آل على بى حد و بى مرز كردى ای یـار مهربانم ؛ بابای خسته جانم برخیز و بین ملالم؛ من بر تو میهمانم ای دختـر عـزیـزم؛ مهمان اشـک ریـزم من سر به تن ندارم؛از جا چگونه خیزم بابا به جان زهـرا؛ سیـرم از ایـن زمانه بین پیکرم کبود است؛ از ضرب تازیانه دیدم چه ها کشیدی در عالم اسیری تو درس صبــر باید از مــادرم بگیــری بابا به کوفه دشمن؛ فریاد جنگ میزد بر دختــران زهــرا ؛ از بام سنگ میزد دور از شما نبودم ای لاله ی کبودم هنگام سنگ باران ؛ من روی نیزه بودم آمد صدای قــرآن نــوری به دل نشاندی گفتم بخوان دوباره ؛ بابا چرا نخواندی ؟ جانا مگر ندیدی اشرار کوفه پستند قرآن به نیزه خواندم؛ پیشانی ام شکستند بابا شبی ز ناقه افتادم و نمردم دور از نگاه عمه ؛ سیلی ضجر خوردم آن شب که ناله کردی از دست ضجر نامرد از غیرتش به حالت عباس گریه میکرد تا شام من پدرجان دنبال سر دویدم اما سر عمو را بر نیزه ها ندیدم این نکته را نگویی با مـــادر اباالفضل بر نیزه ها نمی ماند آخر سر اباالفضل عمه جان ، بگذار گريم زار زار چون كه ديگر پر شده پيمانه ام عمه جان ، كو منزل و كاشانه ام من چرا ساكن در اين ويرانه ام آشنايانم همه رفتند و، من ميهمان بر سفره بيگانه ام عمه جان ، بگذار گريم زار زار چون كه ديگر پر شده پيمانه ام شمع ، مى ريزد گهر در پاى من چون كه داند كودكى دردانه ام عقل ، مى گويد به من آرام گير او نداند عاشقى ديوانه ام دست از جانم بدار اى غمگسار من چراغ عشق را پروانه ام بگذر از من اى صبا حالم مپرس فارغ از جان ، در غم جانانه ام بس كه بى تاب از پريشانى شدم زلف ، سنگينى كند بر شانه ام من گرفتار به زلف و خال او من اسير آن كمند و دانه ام خانمانم رفته بر باد اى عدو كم كن آزار دل طفلانه ام كى توانم رفت از كويش طاير گلزار وحي! کجاست بال و پرت؟ با تشکر از دوست عزیز وشاعر گرامی سید مجتبی شجاع موضوعات مرتبط: حضرت رقیه(س) [ چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰ ] [ 18:30 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |