|
مشهد مقدس شهر بهشت اشعار مذهبی
|
ملک دل عشاق را تسخیر کردند هستی ز نور تو منّور شد در آن روز تا آیۀ نام تو را تفسیر کردند عکسی ز رویت را نشان مهر دادند خورشید را مبهوت آن تصویر کردند آوازۀ حُسن تو در آفاق پیچید نام تو را یکباره عالمگیر کردند روزی که آزادی به نام تو رقم خورد ابلیس را در بند و در زنجیر کردند خواب طلائی گرفتاران غم را با روشنائی رُخت تعبیر کردند حکم شفاعت را بدستت گر سپُردند از تو به پاس بندگی تقدیر کردند می خواستم در مقدم تو هدیه آرم نام محمّد را به لب تقریر کردند ای گرمی طبع «وفائی» با قدومت آیات نور و عشق را تفسیر کردند
![]() پیمبـری و همـه زیـر سایـه ی پرِ تو دوبـاره جلـوه نمـوده جمـال انور تو تو آمدی و جهان شد پر از گل و ریحان تمـام عـالـم امکـان شـده معطر تو به وسعت همه ی آسمـان کـرم داری چه مصرع غلطی!! آسمان، نشانگر تو ؟؟ جهان برای تو و مرتضـاست یـا احمد جهان، علی و تو، هرسه، برای دختـر تو تـو احمـدی و نگـیـن پیمبرانی تو به جـان فاطمه آرام قلب و جانی تو کلام تو شده درسی به مکتـب پسرت تو آسمـانی و صـادق درون تو قمرت ز عطر و بـوی خوش تو دلم بهـا گیرد شوم چو گوهر نابی فقط به یک نظرت تو شمع جـان منی ای امیـد قلب همه زمین نه دور خودش، گردد آن بدور سرت ندیده عاشقت هستم چنان اُویس قرن تمـام خلقـت گیتـی گـدا و در به درت بیا و رحمت خود را نما تو شامل حال که با نگات بخوانم محـول الاحـوال چه گویم از تو که سر تا به پا کرم داری همیشه دست نـوازش تو بر سرم داری جـدا نبـود ولایـت از آن نبـوت تو خـزانـه دار رسالت چو جعفرم داری مزار صادق تو خاکی است و بی زائـر چه عاشقانـه نگـر زائـر و حرم داری خبر بده تو به محسن از آن گل پنهان که جـد من خبر از قبـر مادرم داری؟ بـه خـانـواده ات آقـا ارادتی دارم محمـد آمـده بـرلب عبـادتی دارم
من کیم تا که کنم وصف مقامات شما گفته جبریل برایم ز کرامات شما عقل کلی و همه زیر لوای علمت همه ی عالمیان محو شما مات شما این همه عالم عامل که نباشند عددی صد رسول آمده بیرون ز خرابات شما این دل غرق طرب در شب میلاد شما هست مدهوش و خوش از لطف و عنایات شما عاشق و واله و شیدای شما گشت دلم عاقبت در ره عشق تو فدا گشت دلم شب، شب شور و شعف، وقت ظهور کرم است دل هر عاشق وارسته دخیل حرم است ساقیا ساغر ما پر بکن از باده ی عشق هر چه مستی بکنم، مِی، بزنم، باز کم است دفتر عشق دلم باز شده با، یدِ دوست روی هر صفحه ی دل، عاشق و رقصان قلم است امشبی عاشق و شیدای دل دلدارم امشبی را دل دلدار به دور از الم است که شب خاتم و حاتم شده سائل به درش هر که آمد به در خانه ی عشقت بخرش شهر یثرب شده پر نور، صفا می آید که پیمبر ز بر عرش خدا می آید نه فقط بهر رسالت شده مولود که او بهر فرماندهی کل قوا می آید مطرب عشق صدا کن که بخواند هر دم که به زخم دل عشاق دوا می آید ایستادم بشمارم به شب میلادت چقَدَر بر در بیت تو گدا می آید شده عالم همگی مست ز مستی شما شده عالم همگی هست ز هستی شما
عشق تو در سینه ما از ازل دیرین تر است این مدال مهر از خور شید هم زرین تر است میشوم فرهاد و بر کوه غزل حک می کنم شور تو در شعر هایم از عسل شیرین تر است با غزل تا قاب قوسین خدا گر پر کشم باز هم از وصف خاک پای تو پایین تر است می نویسم از شکست واژها در وصف تو قدر کاه کوی تو از کوهها سنگین تراست چون که برتو دختری مانند زهرا داده اند خون تو از خون هر پیغمبری رنگین تر است
موضوعات مرتبط: حضرت رسول(ص) [ پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ ] [ 7:41 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
لب نگار که باشد رطب حرام بود
علی اکبر لطیفیان
قاصدک چرخ زنان از تو خبر آورده با خودش شیشه ی عطری ز سفر آورده آمده تا دلمان را پر امید کند همه را با خبر از آمدن عید کند فقط از معجزه ی عشق تـو بر می آید شب به پایان نرسیده است سحر می آید مکه با آمدنت حرمت بسیار گرفت ماه از محضرتان رخصت دیدار گرفت در هوایت چه کنم بال کبوتر شده را جبرئیل ام چه کنم حال کبوتر شده را سالها پیش تر از آمدنت هم بودی علت خلق بنی آدم و عالم بودی سر بلندیم بگوییم مسلمان توأییم عجمی زاده و پشت سر سلمان توأییم می نویسم دل خود را برکاتی بفرست می برم نام محمد صلواتی بفرست عقل کلی و جهان جزئی از ادراک تـوأند شیعیان علی از ما بقی خاک توأند ما که از جلو ه ی توحیدی تو آگاهیم در مسیر اتقرب به رسول الهیم ما که از روز ازل جزء محبان هستیم اشهد ان به نام تو مسلمان هستیم آن زمانی که تو را غیر علی یار نبود یوسف حسن تو را هیچ خریدار نبود بار تو داشت نتیجه به تو ایمان آورد باورت داشت خدیجه بـه تو ایمان اورد
***صابر خراسانی***
زمین به لرزه در آمد، شکست کنگره ها رها شدند خلایق ز بند سیطره ها شبی که آتش آتشکده فروکش کرد شبی که خاتمه می یافت رقص دایره ها صدای همهمه ی موبدان زرتشتی هنوز مانده به گوش تمام شب پره ها شب ولادت فرخنده ی بهاری سبز شب وفات زمستان سرد دلهره ها دوباره نور و طراوت به خانه ها آمد نسیم آمد و وا شد تمام پنجره ها جهان به یُمن حضورش، بهشتی از برکات نثار مقدم پر خیر و برکتش صلوات ستاره ها به نگاهی شدند سلمانش منجّمانِ مسلمانِ برق چشمانش ز انبیاء الهی که رفته تا معراج؟ به غیر از او که ملائک شدند حیرانش مقام بندگی اش را کسی نمی داند پیمبران اولوالعزم مات ایمانش بساط ذکر سماوات را به هم می ریخت نماز نیمه شب و شور صوت قرآنش اویس های قرن را ندیده عاشق کرد تبسّم لبِ داوودیِ غزل خوانش شفیع روز جزا گشت و حضرت حق داد به دست پاک محمّد کلید رضوانش امیر و قافله سالار کاروانِ نجات نثار مقدم پر خیر و برکتش صلوات مسیح مکّه شد و نبض مرده را جان داد به مرگ دخترکان قبیله پایان داد خرافه های عرب را اسیر حکمت کرد به جای تیغ جهالت، به عشق میدان داد نماز شکر سپیدارها چه دیدن داشت! همان شبی که سپیده اذان باران داد نبی ست پیر خرابات و ساقی اش حیدر در ابتدا به علی او شراب عرفان داد تبسّمش به کسی چون بلال عزّت داد مسیر اصلی دین را نشان انسان داد چه قدر فاصله مان تا بهشت کمتر شد! برات مردم ری را به دست سلمان داد شب تجلّی مهتاب روشن عرصات نثار مقدم پرخیروبرکتش صلوات کبوترم نشدم، تا کبوترش باشم دخیل گنبد سبز و مطّهرش باشم زمان نداد اجازه که مشق عشق کنم غلام مسئله آموز منبرش باشم چه قدر دیر رسیدم سر قرار وصال! چه شد؟ نخواست که عمّار محضرش باشم قبول، شیعه ی خوبی نبوده ام اصلاً نشد که حلقه به گوش برادرش باشم خدا کند که مرا از قلم نیندازد بهشت مست ِ می جام کوثرش باشم به حال و روز خودم فکر می کنم، انگار قرار بوده که گریان دخترش باشم شب گرفتن حاجت، زیارت عتبات نثار مقدم پر خیر و برکتش صلوات
***وحید قاسمی***
ای فدای تو جنّ و روح و بشر وی اسیر تو این همه یکسر خانه ی جان بدون تو ویران با تو ویرانه کاخی از مرمر بسکه گیراست چشم نافذ تو نمی افتد گدا ز منظر تو وقت کوبیدن سرای تو شب گاه حاجت گرفتن از تو سحر چون تویی اول تمام رسل آدم بوالبشر شود آخر کوچه باغ محبّتت خضری چل چراغ ولایتت اخضر امّتت را به دایه نسپردی ای به ما مهربانتر از مادر ای ذبیح تو هر چه اسماعیل وی قتیل تو هرچه پیغمبر ساقیِ می فروش می ریزت شاهدی چون علی بلند اختر حجر السود است دیده ی تو لیک چشم سیه کجا و حَجر ابرویت تیغ بی نیام سپاه مژِگان تو نیزه ی لشگر گونه ات سیب، لیک سیب بهشت لب لعل تو در مثل گوهر در سفیدی، گلوی تو نقره در تلألو جمال تو چون زر آن چه ریزد ز شیوه ی تو، ادب و آن چه زیبد به عشوه ی تو، هنر الغرض، مصطفی مگو، غوغا فی المثل، مصطفی مگو، محشر کرده موسی به مدحت تو قیام بسته عیسی به خدمت تو کمر ما سِوَی الله به چشم تو صغری جز تو در چشم کبریا اصغر ابتدای مدیحه ات توحید انتهای ثنای تو داور دستبوس تو سینه ی محراب پای بوس تو پله ی منبر تا نسوزد پر ملک از قرب به که ساید به پای تو شه پر جای دارد تو را که جامه درند کاروانی ز یوسف و ز پدر آن چه فرموده ای اراده، قضا و آن چه بنموده ای پیاده، قدر مادرت در عفاف، آمنه نام بانویی چون خدیجه ات همسر سنگ افتاده در رهت کعبه گرد و خاکی به راه تو مشعر هر که یاد تو می کند ایمن و آن که ذکرت نمی کند، مضطر یکی از چاکران تو حمزه یکی از مخلصان تو جعفر همچو حیدر برای تو داماد همچو زهرا برای تو دختر نوه ات همچو زینب کبری هم نتیجه چنان علی اکبر تیغ پیکار تو ولای علی رجز حمله ات دم حیدر تا به گردت علی طواف کند در دل معرکه مبر تو سپر مرتضی خادمت به گاه حضر هم ملازم تو را به وقت سفر منکران تو در مثل چو حمار دشمنانت همه به حُکم بقر ذکر خیر تو مثل نقل و نبات یاد رخساره ی تو قند و شکر ندهی اذن اگر، زبان ها لال گر کنی حکم، گوش ها همه کر گذرت هر کجا فتاد، نعیم نظرت دور شد ز هر چه، سقر هر که را سوختی شود سلمان و آن که آموختی شود بوذر مَثَل تو به ماسِوی سلطان مَثل ماسوی به تو نوکر شیعیان تو از طلا هستند مرتضی و تو در مثل زرگر آهن از لطف تو شود چون موم بهر داود، پیر آهنگر همه در دست های لایق توست سوزنِ حکم و جامه های قَدر مهر در حجره ی تو مستأجر هم رهینِ سراچه ی تو قمر کمی از پهنه ی دلت مغرب گوشه ای از سرای تو خاور هر که گوید که نیستی تو خدای به همان رب نمی کنم باور ای که گفتی به اهل و امّت خویش زیر این آسمان پهناور بعد من حرمتش نگه دارید مصطفی باشد و همین دختر آب غسلت هنوز جاری بود که بابُ الله اوفتاد شرر همچو زمزم گریست بر حالش چشم در چشم، چشمه ی کوثر من چه گویم ز داغ این معنی غیر وا احمدا ز سوز جگر نعش پیغمبری به روی زمین بین دیوار و در گلی اطهر
***محمد سهرابی***
ای مفتخر خدای ز خلق جمال تو دیده خدا کمال خودش در کمال تو تو لایق صفات خدایی بدون شک از این صفات هر چه که داری حلال تو تو اشرف تمامی خلق دو عالمی ای بهترین خلیفه ق خوش به حال تو آن قدر شأن و مرتبه ات افضل است که زهرا، علی، حسن وَ حسین اند آل تو حالا که مهر و عشق تو گشته ست مال من جان و دل و تمامی هستیم مال تو ما بعد خانواده تو اهل دل شدیم با "اسهد" اذان فصیح بلال تو این سان طواف سنگ حجر می شود قبول وقتی طواف می کند او دور خال تو باغ جنان اگر چه چنین سبز و خرم است شادابی و نشاط گرفت از قبال تو من مرغ روی گنبد خضرایی توام من بنده بزرگی و آقایی توام از جلوه ی رخت جلوات آفریده شد از بذل و بخشش ات برکات آفریده شد لعل لب تو مثل شکر بود یا رسول با خنده ی تو شاخه نبات آفریده شد نام تو را نوشت خدا توی دفترش نامت دلیل شد صلوات آفریده شد وقتی دمیده شد دم تو مرده زنده شد این گونه بود آب حیات آفریده شد تو مقتدا شدی و پس از اقتدا به تو ذکر و دعا و صوم و صلاة آفریده شد دنیا اسیر ظلمت و جهل و عناد بود تو آمدی و راه نجات آفریده شد از خلق و خوی تو که نشان از خدای داشت زیباترین کمال و صفات آفریده شد ایمن شد از عذاب جهنم مرید تو از برکت تو برگ برات آفریده شد لطف تو بود محضر قرآن نشسته ایم ما هم کنار بوذر و سلمان نشسته ایم تو آفریده گشتی و انسان درست شد حور و پری فرشته و غلمان درست شد عرش خدا ز نور رخت خلق گشت و بعد با قطره های اشک تو باران درست شد یا حضرت رسول! خدا عاشق تو بود چون که به عشق روی تو قرآن درست شد تو از خدایی و همه ی ما ز خاک تو چون از گِل شما گِل سلمان درست شد با اخم تو جهنم و آتش، عذاب و قهر با یک دم تو جنّت و رضوان درست شد چون نور حیدر از تو و نور تو از خداست با حب مرتضاست که ایمان درست شد یک عده دور سفره حیدر نشسته و این گونه شد که سفره احسان درست شد ما عاشق توایم که مجنون حیدریم این عشق را به جان تو مدیون مادریم هر آن چه خلق کرده خدا نوکر تواند نوح و خلیل و خضر گدای در تواند خلق خدا که عبد و مسلمان تو شدند مدیون بخشش و کرم همسر تواند آدم به بعد هر که به پیغمبری رسید فردای حشر پشت سر حیدر تواند حتی شفیع ها همگی روز رستخیز چشم انتظار آمدن دختر تواند آن جا برای این که شفاعت شوند همه مدیون دست ساقی آب آور تواند صدها هزار حوری و غلمان نشسته اند مبهوت و مات روی علی اکبر تواند نام رقیه تو گره باز می کند عالم همه گدای علی اصغر تواند علامه ها مراجع تقلید از ازل شاگردهای مدرسه جعفر تواند شکر خدا که این دل ما حیدری شده شکر خدا که مذهب ما جعفری شده
***مهدی نظری***
موضوعات مرتبط: حضرت رسول(ص) [ دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 9:44 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
با يک دعا به سوی حرا رهبری شدم صاحب کلام صد سخن دلبری شدم با يک اشاره جانب سينا سری زدم همچون کليم شامل پيغمبری شدم پيغام حق رسيد به پيغمبر درون روح القدس دميد و علی محوری شدم از هر طرف به بزم رسولان سری زدم تنها سوی صراط علی رهبری شدم چون معرفت به منسب اعلی رسيد گفت سر تا به پا محمدی و حيدری شدم اينجاست آن حريم که دريافتم ز عشق روز ازل به دست علی کوثری شدم اينک که بر حقيقت مطلق رسيده ام من از علی به بندگی حق رسيده ام بعثت نه اين سرور، سرور ولايت است مبعث نه اين چراغ، چراغ هدايت است خورشيد چون ز شرق حرا پرتو افکند احمد نه اين فروغ، فروغ رسالت است انوار عشق از فلق کوه بر دميد اين نور، نور کيست که کوهی ز هيبت است روز خريد مزد رسالت بود بيا ای دل بهای مزد رسالت محبت است هر کس به گونه ای شه مشغول تهنيت تبريک ما به صاحب نور نبوت است نور علی است باعث تعظيم کائنات تعظيم کائنات به معنای بيعت است عالم به نور پاک علی سجده می کند آدم به سوی خاک علی سجده می کند بعثت بنای فلسفه اش نصرت علی است تکميل دين معرفی دولت علی است احمد نه از مکارم اخلاق خويش گفت خلق محمدی همه از طينت علی است اقرا باسم ربک الاعلی به اسم کيست؟ نام علی، مقام علی، عصمت علی است اسلام بی ولای علی کفر محض بود قرآن کتاب زندگی حضرت علی است ای شيعيان فضائلتان را شماره نيست زيرا فضائل دل ما محنت علی است نازم به دختری که درخشنده نام او چون طينت مبارکه اش زينت علی است اين ذکر از ازل همه جا گشته منجلی يا مصطفی محمد و يا مرتضی علی فرمود ذوالجلال که خلاق مطلق است نور علی ز خلقت کونين اسبق است سر علی که کنت مع الانبياء ، نيست حق با علي، نه بلکه علی مع الحق است هر مرسلی ولايت خود دارد از علی اما ولای او چو خداوند مطلق است هر کس که ذکر قلب و زبانش علی علی است انگار بر لب و دل او ذکر حق حق است بعثت بدون نام علی زينتی نداشت زيرا که اسم او ز خداوند منشق است معراج هم که اوج سفرهای احمد است والله با حضور علی زير بيرق است دانيد سر مخفی عيد الکبير چيست؟ مبعث بجز معرف يوم الغدير نيست اين دل هميشه ساکن ميخانهء علی است مست و خراب و عاشق و ديوانهء علی است يک قطره هر که عشق علی نوش جان کند ديوانه وار عاشق و مستانه علی است ميخانه را ز عشق علی زير و رو کنم درمان من نگاه طبيبانهء علی است گيرم کنيد يک شبه زنجيری ام خطاب عالم تمام وقت جنون خانهء علی است اينک دلم به اوج تولاست يا علی قلبم ببين که کاسهء پيمانهء علی است چون در ازل نگاه تو بر طينتم فتاد اين سينه تا به حشر چو خم خانهء علی است همچون من فقير چه کس ميزبان توست چون من تو را اسير چه کس ميهمان توست
************************************ کیست در غار حرای سینه ام رگ رگم پیغام احمد می دهد سینه ام بوی محمد می دهد من سخن گویم ولی من نیستم این منم یا او ندانم کیستم جبرئیل امشب دمد در نای من قدسیان خوانند با آوای من ای بتان کعبه در هم بشکنید با من امشب از محمد دم زنید از هوا گلبانگ تهلیل آمده دیده بگشائید جبریل آمده مکه تا کی مرکز نا اهلهاست پایمال چکمه بوجهلهاست مکه دریای فروغ وحی شد بت پرستان بت پرستی نهی شد روز، روز مرگ ظلم و ظالم است بانگ نفرت مرد ، اقرا حاکم است یا محمد منجی عالم توئی این مبارک نامه را خاتم توئی انبیا مشعل ز تو افروختند وز دمت پیغمبری آموختند غیرت و مردانگی آئین توست عزت زن در حجاب دین توست بر همه اعلام کن زن برده نیست برده مردان تن پرورده نیست خاتم توحید در انگشت تو حق به پیش روی و حیدر پشت تو ما تو را زهرای اطهر داده ایم شیر مردی مثل حیدر داده ایم ما تو را دادیم در بین همه یک خدیجه یک علی یک فاطمه موضوعات مرتبط: حضرت رسول(ص) [ دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 23:41 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
اشعار ولادت حضرت محمد صل الله علیه وآله و سلم
دل رفت زدست تا محمد آمد
شب را سحر آمد که محمد آمد
میلاد تو انفجار نور است امشب
هنگام سرور کائنات است امروز اوقات گرفتن برات است امروز بفرست مدام بر محمد صلوات زیرا که بهار صلوات است امروز
از میم محمد ملک ایجاد شده از ح حرکات امشب آغاز شده از میم دگر مُلکِ د ل آباد شده از دال محمد د ل ما شاد شده
دل با نفس فرشتگان همراه است درهای بهشت باز از الله است تبریک به آمنه در این ماه ربیع کو را پسری زحق رسول الله است محمدرضا طوسی
ز یک مشرق نمایان شد دو خورشید جهان ¬آرا
ای حق نیافریده کسی را مثال تو
ا بر بسیط سبز چمن پا گذاشته است
گاهِ سُرور است و گاهِ شادىِ بى حد
فرخنده میلاد محمد آمد
از بام و درِ کعبه به گردون رسد آواز
مهدی محمدی
جهان حریم خلوت جان شده شکر خدا آمده ختم رسل با سر ره عشق و وفا می پویم امشب
فروزان ازدومشرق،درسحرگاهان،دوماه آمد دوخورشید جهان افروز،دردوصبحگاه آمد دوموسی ازدودریا،یا دویوسف ازدوچاه آمد دوره رو،یا دورهبر،یا دو مشعل دارراه آمد دوشمع بزم جان،دورکن محکم ایمان دوبحررحمت وغفران،دود ست قادرمنان دوآدم خو،دویوسف روی،دوموسی ید،دوعیسی دم دودریا رادرخشان گوهریکدانه پیدا شد (صلوات) دوجان جان جان،دودلبرجانانه پیدا شد دوسرو نازیاد ونازنین ریحانه پیدا شد دوشمع آفرینش یک جهان پروانه پیدا شد دو سّرداورهستی،دوجان پیکرهستی یکی پیغمبرهستی،یکی روشن گرهستی یکی سّرُالله اکبر،یکی وجه الله اعظم (صلوات) فلک امشب زمین مکه را ازدورمیبوسد ملک مهد پیمبررا به موج نورمیبوسد به فرمان خدا خاک درش را حورمیبوسد مسیح ازعالم بالا کلیم ازطورمیبوسد حرم پیموده ره سویش،طواف آورده برکویش صفا چون گل کند بویش،صفاها گیرد ازرویش (صلوات) بیاد لعل لبهایش،کند رفع عطش زمزم چوآمد آمنه کم کم،بهم چشم خداجویش دولب خاموش اما عالمی گرم هیاهویش به نا گه تافت خورشید جهان آرا زپهلویش منوّرساخت شرق وغرب را از پرتو رویش سما درنوراو گم شد، زمین در یای انجم شد لبش گرم تبسم شد، وجودش درتلاطم شد (صلوات) به ناگه چشم حق بینش، دوباره بازشد ازهم ندا ازعمق جان بشنید،هان ای مهربان مادر خدایت را بخوان مادر، بخوان مادر سلامت میدهد امشب،زمین وآسمان مادر که هستی آفرین،هستیت بخشد رایگان مادر ببین لطف موِید را،بخوان دادارسرمد را بدنیا آراحمد را، محمد را،محمد را (صلوات) به ذکرحق کن استقبال از پیغمبراکرم دل شب آمنه تنها ولی تنها خدا با او نه عبدالله زنده، نی زنان آشنا با او دعا میخواند وبودی آفرینش همصدا با او سخن میگفت فرزندش دمادم درخفا با او امیدش بود ومعبودش،وجودش بود ومولودش محمد بود مقصودش،محمد بود مقصودش (صلوات) گرفتش در بغل مانند جان خویشتن مریم زیکسوروبه قبله مادرش حوا دعا گویش زیکسوآسیه گلبوسه گیرد ازگل رویش زیکسومام اسماعیل،همچون گل کند بویش زیکسودستهای مریم عذرا،به پهلویش که کم کم درد او کم شد،رها از درد و ازغم شد جمال حق مجسم شد، محمد ماه عالم شد (صلوات) به استقبال اوخیزید ازجا ای بنی آدم هماره بوی عطر خلد ازخاک درت خیزد همیشه نور توحیدت،فراز منبرت خیزد ندای تفلحوا ازمکتب،جان پرورت خیزد فروغ دانش ازکرسیّ درس جعفرت خیزد ششم مولا،ششم رهبر، ششم هادی،ششم سرور ششم فرمانده داور،ششم فرزند پیغمبر که شش خورشید حق،ازصلب اوتابیده درعالم الا ای امّ فروه آفتاب داور آوردی محمد رامحمد را،کتاب دیگر آوردی (صلوات) تعالی الله مثل آمنه،پیغمبر آوردی توچون بنت اسد،دردامن خود حیدر آوردی
موضوعات مرتبط: حضرت رسول(ص) [ دوشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 15:3 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
از ازل بر همه ذرات جهان تا عرصات رسد از آبروي آل محمد (ص) بركات وه چه بدبخت و سيه روي هر آن كس كه ز جهل بشنود نام محمد (ص نفرستد صلوات
***********
بر خلق خوش و خوي محمد (ص) صلوات بر عطر گل روي محمد (ص) صلوات در گلشن سر سبز رسالت گوييد بر چهره گل بوي محمد (ص) صلوات
***********
گرديده شعار هر مسلمان صلوات تاريخچه عترت و قرآن صلوات بر شيعه بود نشانه حق طلبي از اول عمر تا به پايان صلوات
***********
شد باز به روي خلق باب بركات خواهي تو اگر ز درگه دوست برات بفرست ز جان و دل به آواي جلي بر خاتم انبياء محمد (ص) صلوات
***********
بيرون ز عدد بگو و بي حد صلوات بر آل محمد و محمد صلوات زانجا كه دعااستجابت شده است بر جمله اذكار سرامد صلوات
***********
به آيه آيه قرآن احمدي صلوات به بهترين گل گلزار سرمدي صلوات به اهل بيت رسول گرامي اسلام به غنچه غنچه باغ محمدي صلوات
موضوعات مرتبط: حضرت رسول(ص) [ یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 19:35 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
دل رفت زدست تا محمد آمد شب را سحر آمد که محمد آمد توحید که لا اله الا ا... است *************** ما در ملکوت عشق نا پیدائیم ************************* بر چهره ی تابان محمد صلوات ****************** آئینه دار عالم هستی است هست ما **************** بر چهره ی زیبای محمد صلوات ***************** قربان رسول و قلب پر عاطفه اش **********************
فرخنده میلاد محمد آمد ************************
موضوعات مرتبط: حضرت رسول(ص) [ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 20:45 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
اشعار ولادت حضرت محمد (ص) ********************* ز يك مشرق نمایان شددوخورشید جهان آرا که رخت نور پوشاندند بر تن آسمانها را دو مرآت جمال حق، دو دریای کمال حق دو نور لایزال حق، دو شمع جمع محفلها دو وجه الله ربانی، دو سرّ الله سبحانی دو رخسار سماواتی، دو انسان خدا سیما دو عیسی دم، دو موسی ید، دو حُسن خالق سرمد یکی صادق یکی احمد یکی عالی یکی اعلا یکی بنیانگر مکتب، یکی آرندة مذهب یکی انوار را مشعل، یکی اسرار را گویا یکی از مکه انوار رخش تابید در عالم یکی شد در مدینه آفتاب طلعتش پیدا یکی نور نبوت را به دلها تافت تا محشر یکی نور ولایت را ز نو کرد از دمش احیا رسد آوای قال الصادق و قال رسولالله علیهماالسلام به گوش اهل عالم تا که این عالم بود بر پا یکی جان گرامی در دو جسم پاک و پاکیزه دو تن اما چو ذات پاک یکتا هر دو بیهمتا محمد کیست؟ جانِ جانِ جان عالم خلقت که گر نازی کند، در هم فرو ریزد همه دنیا محمد کیست؟ روح پاک کل انبیا در تن که حتی در عدم بودند بی او انبیا یک جا محمدکیست؟ مولایی که مولانا علی گوید: "منم عبد و رسول الله برِ من رهبر و مولا" محمد از زمانها پیشتر میزیست با خالق محمد از مکان پیموده ره تا اوج اَو اَدنی محمد محور عالم، محمد رهبر آدم محمد منجی هستی، محمد سید بطحا محمد کیست؟ آنکو بوده قرآن دفتر مدحش که وصفش را نداند کس به غیر از قادر دانا محمد را کسی نشناخت جز حق و علی هرگز چنان که جز خدا و او کسی نشناخت حیدر را وضو گیرم ز آب کوثر و شویم لب از زمزم کنم آنگه به مدح حضرت صادق سخن انشا ششم مولا، ششم هادی، ششم رهبر، ششم سرور که هم دریای شش گوهر بود، هم دُرّ شش دریا صداقت از لبش ریزد، فصاحت از دمش خیزد فلک قدر و ملک عبد و قضا مهر و قدر امضا بسی زهّاد و عبّادند بیمهرش همه کافر بسی عالم، بسی عارف، همه بینور او اعمی دو خورشید منیر او هشام و بو بصیر او دو کوه حکمت و ایمان، دو بحر دانش و تقوی مرا دین نبی، مهر علی و مذهب جعفرعلیهمالسلام سه مشعل بوده و باشد، چه در دنیا چه در عقبی در دیگر زنم غیر از در آل علی؟ هرگز! ره دیگر روم غیر از ره این خاندان؟ حاشا! بهشت من بود مهر علی و مهر اولادش نه از محشر بود بیمم، نه از نارم بود پروا سراپا عضو عضوم را جدا سازند از پیکر اگر گردم جدا یک لحظه از ذرّیة زهرا از آن بر خویش کردم انتخاب نام "میثم" را که باشم همچو او در عشق ثارالله پا بر جا *************************** از بام و در کعبه به گردون رسد آواز **************************** ای حق نیافریده کسی را مثال تو ************************** ا بر بسیط سبز چمن پا گذاشته است غلامرضا شکوهی ************************ گاهِ سُرور است و گاهِ شادىِ بى حد ****************** مهدی محمدی
موضوعات مرتبط: حضرت رسول(ص) [ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 20:40 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
جهان حریم خلوت جان شده شکر خدا آمده ختم رسل
با سر ره عشق و وفا می پویم امشب
موضوعات مرتبط: حضرت رسول(ص) [ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 20:38 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
اى به ذكر روى تو، تسبيح گردان ماه و مهر وى به روز و شب جمالت را ثناخوان ماه و مهر با خيالت رو به ذكر ياجميل آورده اند بيش ازين در آتش حسرت مسوزان ماه و مهر آسمان با صدهزاران ديده مى جويد تو را رونما، تا رونما آرد به دامان ماه و مهر در حجاب نور مستورى، ولى با اين همه با نگاهى دل ز كف دادند آسان ماه و مهر از فروغ روى تو هفت آسمان روشن شده ست اى رخت را روز و شب آيينه گردان ماه و مهر چشمشان در خواب هم هرگز نبيند خواب را در رخ تو مات و حيرانند اينسان ماه و مهر مدّعا را با دو شاهد آسمان اثبات كرد: از سحرخيزان و از شب زنده داران، ماه و مهر در گذرگاه تجلّى اى فروغ لايزال با دو جلوه از تو شد اينسان فروزان ماه و مهر با تو رونق نيست بازار مه و خورشيد را بِهْ كه تا نگشوده بربندند دكّان ماه و مهر رزقِ نور كهكشان ها در فروغ حسن تست اى دو قرصِ نان تو را بر خوانِ احسان، ماه و مهر دورباش چشم بد را نيست حاجت، تا كه هست مجمره گردان فلك، اسپندريزان ماه و مهر كهكشان در كهكشان گسترده طيف نور او ذرّه اويند در گردون فراوان ماه و مهر چون رُخش را گاه مه خوانند و، گاهى آفتاب زين شرف سايد سر خود را به كيوان ماه و مهر چشم من ماتِ جمال مصطفى بادا، كه هست اندرين آيينه سرگردان و حيران، ماه و مهر اى شبستان تجلّى از تو روشن همچو روز وى به يمن جلوه ات اين گونه رخشان ماه و مهر كرده ميلاد تو را با حضرت صادق قرين تا خدا امشب كند با هم نمايان ماه و مهر شايگان آورده، گنج شايگانم آرزوست! اى به چرخِ جود تو رخشان هزاران ماه و مهر اى به درگاه جلالت چار اركان خاكبوس هفت اختر مشعل افروز و، دو دربان: ماه و مهر از سر «پروانه» خود سايه رحمت مگير هست تا در سايه مهرت خرامان ماه و مهر شاعر: (محمّد على مجاهدى «پروانه)»
موضوعات مرتبط: حضرت رسول(ص) [ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 20:36 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
جهان سرسبز و خرم گشت از ميلاد پيغمبر منور قلب عالم گشت از ميلاد پيغمبر بده ساقى مى باقى كه غرق عشرت و شادى دل اولاد آدم گشت از ميلاد پيغمبر تعالى الله از اين نعمت كز او اسباب آسايش براى ما فراهم گشت از ميلاد پيغمبر ز لطف و رحمت ايزد ز يمن مقدم احمد ظهور حق مسلم گشت از ميلاد پيغمبر به شام هفده ماه ربيع و سال عام الفيل رسالت ختم خاتم گشت از ميلاد پيغمبر بشارت ده به مشتاقان كه ز امر قادر منّان دل ما عارى از غم گشت از ميلاد پيغمبر ز ناموس قدر بشنو تو گلبانگ خطر زيرا سر نابخردان خم گشت از ميلاد پيغمبر بناى جهل ويران شد ز يمن منجى ات تارك جهان از علم اعلى گشت از ميلاد پيغمبر دوصد اعجاز شد ظاهر كه در عرش عُلى حيران دوصد عيسى بن مريم گشت از ميلاد پيغمبر بشد درياچه ساوه تهى از آب و برعكسش سماوه همچنان يم گشت از ميلاد پيغمبر بشد اين فارس چون شمعى، بشد آتشكده خاموش جهان حق مجسم گشت از ميلاد پيغمبر ز يمن مقدمش منشق جِدار طاق كسرى شد كه حيران خسرو جم گشت از ميلاد پيغمبر بناى ظلم شد ويران ولى در سايه ايمان بناى عدل محكم گشت از ميلاد پيغمبر قدم در ملك هستى زد چو ختم الانبياء احمد مقام ما مقدم گشت از ميلاد پيغمبر نواى بانگ جاء الحق به باطل چيره شد اى دل نظام دين منظم گشت از ميلاد پيغمبر ز حسن پرتو رويش خجل در مغرب و مشرق مه و خورشيد اعظم گشت از ميلاد پيغمبر من «ژوليده» مى گويم بگو بر دوستارانش كه شرّ دشمنان كم گشت از ميلاد پيغمبر (ژوليده نيشابورى)
موضوعات مرتبط: حضرت رسول(ص) [ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 20:35 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |