|
مشهد مقدس شهر بهشت اشعار مذهبی
|
زبان حال رقيه بنت الحسين عليه السلام
صبا به پير خرابات از خرابه شام ببر ز كودك زار، اين جگر گداز پيام كه اى پدر ز من زار هيچ آگاهى كه روز من شب تار است و صبح روشن شام به سرپرستى ما سنگ آيد از چپ و راست به دلنوازى ماها ز پيش و پس دشنام نه روز از ستم دشمنان تنى راحت نه شب ز داغ دل آرامها دلى آرام به كودكان پدر كشته ، مادر گيتى همى ز خون جگر مى دهد شراب و طعام چراغ مجلس ما شمع آه بيوه زنان انيس و مونس ما ناله دل ايتام فلك خراب شود كاين خرابه بى سقف چه كرده باتن اين كودكان گل اندام دريغ و درد كز آغوش نار افتادم به روى خاك مذلت ، به زير بند لئام به پاى خار مغيلان ، بهدست بند ستم ز فرق تا قدم از تازيانه نيلى فام به روى دست تو طوطى خوش نوا بودم كنون چو قمرى شوريده ام ميانه دام به دام تو چو طوطى شكر شكن بودم بريخت زاغ و زغن زهر تلخم اندر كام مرا كه حال ز آغاز كودكى اين است خداى داند و بس تا چه باشدم انجام هزار مرتبه بدتر ز شام ماتم بود براى غمزدگان صبح عيد مردم شام به ناله شررانگيز بانوان حجاز به نغمه دف و نى شاميان خون آشام سر تو بر سر نى شمع ، ما چو پروانه به سوز و ساز زنا سازگارى ايام شدند پردگيان تو شهره هر شهر دريغ و درد ز ناموس خاص و مجلس عام سر برهنه به پا ايستاده سرور دين يزيد و تخت زر و سفره قمار و مدام ز گفتگوى لبت بگذرم كه جان به لب است كراست تاب شنيدن ، كرا مجال كلام ؟ زبعد رفتن ات اين سينه پژمرد اميد و آرزو در سينه ام مرد زبعد تو عمو تغيير كردم رقيه از جدائي تو افسرد چه مي شد بودي آنجا و ببيني چگونه تازيانه جسمم آزرد چه مي شد بودي آنجا اي عمو جان كه دشمن گيسويم درچنگ خود برد اگر چشم تو بر من بود هردم دگر سيلي به روي من نمي خورد اگر بودي كنارم اي عمو جان كجا بر جسم من شلاق مي خورد! اگر بي دست حتي زنده بودي كجا دشمن به خيمه حمله مي برد؟!
*****************************************
ستاره بود و به دیدار ماه عادت داشت سه ساله بود و به اغوش شاه عادت داشت ز صحن خشک لبش خنده رد نشد بی اشک شکسته بود و همیشه به اه عادت داشت ز بس که پای برهنه دوید در پی سر به خار های مغیلان را ه عادت داشت شبیه عمه مظلومه سخت می نالید به روضه های غم قتلگاه عادت داشت نیایش سحرش مثل فاطمه جانسوز شبیه جده خود با پگاه عادت داشت نه از عزا به در آمد نه رخت خود را شست تنش به سرخی و رنگ سیاه عادت داشت
************************************* تا کي ز تن درد فراقم جان بگيرد
********************************************* پاى گلگون شده از خار مغيلان دارم رخ نيلى شده از سيلى عدوان دارم باز خواهم كه جهان يكسره غمخانه كنم ساز فرياد و فغان از دل ديوانه كنم جغد وش روى به ويرانه ز كاشانه كنم گريم آن قدر كه عالم همه ويرانه كنم كآمد از حالت ويرانه نشينى يادم وقت آن است كند سيل غمش بنيادم چون غريبان سرى آواره ز سامان دارم چون يتيمان دلى آزرده و نالان دارم چون اسران به كف غصه گريبان دارم چون نى افتاده به چنگ غم و افغان دارم بهر طفلى كه يتيم است و غمين است و اسير ناز پرورد حسين آن شه بى يار ونصير كيست آن طفل ؟ رقيه ، كه ز جور ايام همه دم داشت فغان خاصه شبى كان ناكام به خيال پدر افتاد به ويرانه شام يادش آمد ز پدر، رفت ز جسمش آرام خير مقدم چه به جا آمدى ، احسان كردى چه شد آخر كه زما روى تو پنهان كردى اى پدر بى تو به ما دست ستم بگشادند نان و خرما به تصدق به عيالت دادند درد دل جان پدر با تو فراوان دارم گاه وصل است و به لب شكوه ز هجران دارم پاى گلگون شده از خار مغيلان دارم رخ نيلى شده از سيلى عدوان دارم غير هر سنگ كه فكندند زهر بام و برم كس دگر دست نوازش نكشيدى به سرم هيچ دارى خبر اى جان پدر از دل ما كه فلك سوخته از برق ستم حاصل ما داده در گوشه ويرانه ز كين منزل ما روشن از شعله آه است به شب محفل ما با پدر گرم فغان بود كه ناگه از خواب گشت بيدار و نظر كرد ابا چشم پر آب نه پدر ديد به بالين ، نه به تن طاقت و تاب ناله سر كرد دگر باره ز هجر رخ باب گفت عمه پدرم از سفر آمد چون شد باز گو كز غم او باز دلم پر خون شد به خدا عمه پدر بود كنون در بر من روشن از عارض او بود دو چشم تر من از چه رو بار دگر پاى كشيد از سر من برس اى عمه به داد دل غم پرور من من غم ديده كجا، هجر رخ باب كجا اين همه درد كجا، اين دل بى تاب كجا پس خروشيد و خراشيد رخ همچون ماه به فلك گشت روان آه دل آل الله بر كشيدند ز دل جمله خروشى جانكاه عالمى را بنمودند پر از ناله و آه گشت آگاه از آن حال ، جفا پيشه يزيد بفرستاد به ويرانه سر شاه شهيد آه از آن دم كه سر شاه به ويران آمد پى دلجويى آن جمع پريشان آمد از سر لطف به سر وقت يتيمان آمد به سر خوان غم آن سر زده مهمان آمد همه شستند ز جان دست ، چو جانان ديدند در سپهر طبق آن مهر درخشان ديدند چون رقيه به رخ باب كبارش نگريست از سحاب مژه بر آن گل احمر بگريست گفت پر خون - پدر - اين موى نكوى تو ز چيست سبب قتل تو مرگ من غم زده كيست جان بابا، كه جدا كرده سر از بدنت اى سر بى بدن آيا به كجا مانده تنت كى گمان داشتم اى من به فداى سر تو كه بدين حال ببينم سر بى پيكر تو پس لب خود به لب باب گرامى بنهاد تا خود از پاى نيفتاد سر از دست نداد علم الله كه چه بد حال دل آل رسول آن زمان كز ستم و كينه آن قوم جهول كرد رحلت ز جهان آن گل گلزار بتول در عجب ماند (صغير) از تو ايا چرخ عجول خورده ام سيلى ز دشمن همچو زهرا مادرم چون دفاع از حق جدم شاه مردان كرده ام رنجها بسيار ديدم در ره شام خراب دين حق ترويج با رنج فراوان كرده ام من گلى هستم ولى اعداى دين خوارم نمود آل سفيان را به ناله خوار و ويران كرده ام در زمين كربلا گرچه خزان شد باغ دين من به اشك ديده عالم را گلستان كرده ام مى دويدم بر سر خار مغيلان نيمه شب اين فداكارى براى نور ايمان كرده ام با پريشانى و با درد و يتيمى تا ابد قبر خود آباد و قصر كفر ويران كرده ام پايدارى كرده ام در امر باب تاجدار ظاهرا عالم پريشان و حال گريان كرده ام در نهادم بود رمزى از شه لب تشنگان واژگون تخت عدو با راز پنهان كرده ام روز محشر كن شفاعت از من اى آرام جان عمر خود بيهوده صرف جرم و عصيان كرده ام ********************************************** پلكي مزن كه چشم ترت درد ميكند از حجمه هاي سنگ سرت درد ميكند اي همسفر به نيزه مرا جز تو ماه نيست من را به غير روي تو شوق نگاه نيست در اين سه ساله غير تو ذكري نگفته ام شكر خدا كه عمر كم من تباه نيست با شك نگاه موي سپيد از چه مي كني آري رقيه تو منم اشتباه نيست هر منزلي كه آمده ام زخم خورده ام شام كسي چو شام تن من سياه نيست ديگر مجاب رفتن با عمه ام مكن دستم وبال گردن و پايم به ره نيست فهميده ام ز سيلي و شلاق و سلسله ما را به غير دامن عمه پناه نيست با اينكه كودكان همه زخمي و خسته اند اما تن كسي چو تنم راه راه نيست بابا بگو كه چشم عمو غيرتي كند اينجا غير طعنه و تير نگاه نيست از نواي نيمه جانم کاخ عدوانم شکست دشمن دون ضربه خورد از اشک چشمانم شکست بود همچون ذوالفقاري در غلاف آواي من چون برون امد سپاه کفر عدوانم شکست ظلم افشا شد هدف برگشت ظالم خوار شد اين همه در پرتوي فرياد سوزانم شکست ابتکار ناله ام روح ستم را خورد کرد در خرابه کاخ را احوال نالانم شکست شام ويران را احد کردم زآه پر طنين همچو زهرا تکيه گاه بيت الاحزانم شکست هرچه گفتم زخمي ام با تازيانه کم يزن زير دست وپاي دشمن جسم بي جانم شکست شد لباس کهنه ام چون پرچمي دشمن شکن داد استکبار را موي پريشانم شکست من ستون محمل پروانه هاي نيلي ام گفت دشمن رکن زينب جمع ارکانم شکست امشب ای ماه که هنگام سحر تافته ای کلبه تیره مارا زکجا یافته ای؟ اینکه تابیده ای ای بدر در این پنجم ماه بهر آسایش ما بوده که بشتافته ای دیدمت بر سر نی صبر نمودم ای سر بینت حال که با جبهی بشکافته ای کو جوانان بنی هاشمی و یارانت زچه تنهایی و از آن همه رو تافته ای آن شب سپهر دیده ی او پر ستاره بود داغ نهفته در جگرش بی شماره بود در قاب خون گرفته ی چشمان خسته اش عکس ِ سر بریده و یک حلق ِ پاره بود شیرین و تلخ خاطره های سه سال پیش این سر نبود بین طبق ، جشنواره بود طفلک تمام درد تنش را زیاد برد حرفی نداشت ، عاشق و گرم نظاره بود با دست خسته معجر خود را کنار زد حتی کلام و درد ِ دلش با اشاره بود زخم نهان به روسری اش را عیان نمود انگار جای خالی یک گوشواره بود دستش توان نداشت که سر را بغل کند دستی که وقت خواب علی گاهواره بود در لابه لای تاول پاهای کوچکش هم جای خار هم اثر سنگ خاره بود ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد دریای حرف های دلش بی کناره بود کوچکترین یتیم خرابه شهید شد اما هنوز حرف دلش نیمه کاره بود اى بارگاه كوچك تو قبله اى عظيم وى روضه مبارك تو روضه نعيم باشد حريم اقدس تو قبله گاه دل تا خفته چون تو جان جهانى در آن حريم هم دختر امامى و هم خواهر امام هم خود كريمه هستى و هم دختر كريم قدرت همين بس است كه خوانند اهل دل حق را به ابروى تو اى رحمت عميم اى نور چشم زاده زهرا ((رقيه جان )) هر چند كوچكى تو بود ماتمت عظيم خواهم كه بر مزار تو گردم شبى دخيل خواهم كه در جوار تو باشم شبى مقيم اى خصم بدمنش ، مزن تازيانه ام من از كنار كشته بابا نمى روم من با على اكبر و عباس آمده ام از اين ديار، بيكس و تنها نمى روم تنها فتاده چنين در بيان و بى كفن من سوى شام همره سرها نمى روم سيلى مزن به صورتم اى شمر بى حيا كودكى دامان پاكش شعله آتش گرفت گفت با مردى بكن خاموش دامان مرا دامنش خاموش چون شد، گفت با مرد عرب كن تو سيراب از كرم اين كام عطشان مرا آب داد او را ولى گفتا نخواهم خورد آب تشنه لب كشتند اين مردم عزيزان مرا اى عمه بيا تا كه غريبانه بگرييم دور از وطن و خانه ، به ويرانه بگرييم پژمرده گل روى تو از تابش خورشيد در سايه نشينيم و به جانانه بگرييم لبريز شد اى عمه دگر كاسه صبرم بر حال تو و اين دل ويرانه بگرييم نوميد ز ديدار پدر گشته دل من بنشين به كنارم ، پريشانه بگرييم گرديم چون پروانه به گرد سر معشوق چون شمع در اين گوشه كاشانه بگرييم اين عقده مرا مى كشد اى عمه كه بايد پيش نظر مردم بيگانه بگرييم سوختم ز آتش هجر تو پدر تب كردم اى گل گلزار پيغمبر كجا افتاده اى از گلستانت چه شد كاين سان جدا افتاده اى آمد از گلزار يثرب شاخه اى در كربلا در دمشق از شاخسار كربلا افتاده اى از مدينه بر سر دوش پدر تا نينوا در بيابانهاى شام از ناقه ها افتاده اى بر سرت هر دم شبيخون زد نهيب ساربان زير ضرب تازيانه از جفا افتاده اى عمه معصومه ات شيون كنان دنبال تو بارها، برخارها، ديدت زپا افتاده اى يك زمان در قحط آب ، و يك زمان در منع نان وز اسيرى در هزاران ماجرا افتاده اى خواب در چشمت نمى رفت از جفاى ظالمان نيمه شب در خواب خوش امشب چرا افتاده اى چون شدى دلتنگ از زندگى رفتى به خواب گفتى اى بابا جدا از جمع افتاده اى ناله ها كردى زهجران گل اى مرغ بهشت تا كه گفتى شهر شام اندر عزا افتاده اى كاخ مى لرزيد، و مى لرزيد آن جبار مست گفت در دل طفل را آن سر، دوا افتاده اى يا نوايت هم نوا بود آسمانها و زمين ناگهان ديدند کآخر از نوا افتاده اى از فغان زينب معصومه اندر مرگ تو ناله هاى آتشين در هر فضا افتاده اى
اي چراغ شب شهادت من
بابا بیا که قلب من از غصه آب شد کاخ ستم ز سیل سرشکم خراب شد بابا بیا که در هوس شوق دیدنت چشم کبود و مضطربمغرق خواب شد شد ناله ام مکمل گفتار عمه ام در شام و کوفه از نظرم انقلاب شد از چیست چنگ بر رخ ماهت نشان زده بابا چرا محاسنت اینسان خضاب شد از ضرب کعب نی نفسم بند آمده سیلی زدن به روی یتیمت ثواب شد دیگر نمانده زینتی از بهر دخترت از بس که پنجه های ستم پر شتاب شد بی معجرم ولی زهمه رو گرفته ام خون لخته های روی سرمن حجاب شد از ما شکست حرمت از تو لب کبود وای از جسارتی که به بزم شراب شد
بـخـواب بـر سـر زانــوی خـسـتـه ام، سـر بـابـا ! مـنـم هـمــان کـه صـدا می زدیــش: دخـتـر بـابـا دلــم گـرفــت از ایـن کـوچـه هــای ســرد غریبـه چـه دیـر آمـدی ای ســـر ! کجاسـت پیکــر بـابـا؟ مـیـان شــــام سیــاهـــی کـه یـک سـتـــاره نـدارد دلــم خـوش اســت به نــور حضـور پـرپـر بـابـا چـرا نبـود در آن روز، فـرصـتـی کـه خـدایـــــا مـن ســه ســالــه شــوم، پـاســدار سـنـگـر بـابـا؟ چه خوب می شد اگر می شد این پرنـده کوچک مـیـــان خــــون و پـریــدن، فــدای بــاور بــابــا صـبـور بــاش! ســرت سـربـلـنـد بــاد، مـبـــادا! نـگـــــاه دشـمـنــی افـتـــد، بــه دیــده تــر بـابـــا بــخــوان برای من امشب در این سکوت خرابه کـه خــواب ســرخ بـبـیـنـم، بـریـده حنجـر بـابـا دلــم گـرفــت از ایــن کـوچــه هـای سرد غریبه چــه دیـر آمـدی ای ســر! کجــاست پیکـر بابـا؟ مــرا بـبـر بـه دیــارم بـه کـوچــه هــای مدینـه بـه خـانـه مـان، بـه هـمـان کـلـبـه مـحـقـر بابـا بـخـواب بـر سـر زانـوی خسـتـه ام، سـر بـابـا! و چـنـد لـحـظـه بعـد، آن صـدای گـریـه نیامـد رسـیـده بـود گـل کـوچـکـی، بـه مـحـضر بابا
بيا بابا بده نوشم كه دل آزرده از نيشم مرا با خود ببر بابا كه من بيگانه از خويشم به جان مادرت زهرا پدر جان از تو ممنونم كه من با پا تو را خواندم تو با سر آمدى پيشم زهراى حزين به اشك و آه آمده بود جبريل پريشان به نگاه، آمده بود در كنج خرابه، در ميان طبقى خورشيد به مهمانى ماه آمده بود! (م. پاييز)
اي همنشين زينب، نام حسينت بر لب داري چه آتشين تب، من در کنارت امشب با گريه تو گريم در اين سفر به هرجا، در سير کوه و صحرا گوئي: کجاست بابا؟ من مات ازين تمنا با گريه تو گريم اي دخت پاک لولاک، گريان ز داغت افلاک خفتي به سينه خاک، چون اشک تو، کنم پاک با گريه تو گريم گاهي به ياد اکبر، گاهي ز داغ اصغر داري دلي پر آذر، اي دخت نازپرور باگریه توگریم چون ميکنم نظاره، از بهر گوشواره گوش تو گشته پاره، دارم غمي دوباره با گريه تو گريم از آن هجوم و يغما، آثار خشم اعدا بر چهره تو پيدا، اي يادگار زهرا با گريه تو گريم
دختر شاه مدينه در گوشه ويرانه ام شد بهترين كاشانه ام چون به وصال بابايم گر چه سر ببريده اش را ديدم مظلوم حسين عليه السلام (6) گر چه دخت سه ساله ام رنج چهل سال و ديده ام سيلى و تازيانه از بس خورده ام چون غنچه نشكفته اى پژمرده ام بابا حسين عليه السلام (6) سر بر خاك غم مينهم درس شهادت ميدهم كى اسير دشمن بى مروتم من اسير عشق و سوز و محبتم مظلوم حسين عليه السلام (6)
موضوعات مرتبط: حضرت رقیه(س) [ چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰ ] [ 18:58 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |