مشهد مقدس شهر بهشت
اشعار مذهبی

 

از درد بی حساب سرم را گرفته ام

با دستمال بال و پرم را گرفته ام

از صبح تا غروب نشسته ام یکی یکی...

این خارهای موی سرم را گرفته ام

دردم زیاد بود طبیبم جواب کرد

یعنی اجازه ی سفرم را گرفته ام

مانند من ز ناقه نیفتاد هیچ کس

این جا منم فقط کمرم را گرفته ام

خوشحال بودنم ز سر اتفاق نیست

از دست این و آن پدرم را گرفته ام

خیلی تلاش کرده ام از دست بچه ها

این چند موی مختصرم را گرفته ام

آیینه نیست که ببینم جمال خویش

از چشم های تو خبرم را گرفته ام

تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر

امروز از خودم نظرم را گرفته ام

این شهر را به پای تو ویرانه می کنم

مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام

×××

علی اکبر لطیفیان


***********************

 این جا بهانه های زدن جور می شوند

کافیست زیر لب پدرت را صدا کنی

کافیست یک دو بار بگویی گرسنه ام

یا ناله ای به خاطرِ زنجیرِ پا کنی

 

اصلاً نه، بی بهانه زدن عادت همه ست

حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند

دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم

چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند

 

آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند

نان های خشک خانۀ شان هم تمام شد

امروز هم به نیت تفریح آمدند

عمه کجاست چادر من؟ ازدحام شد

 

صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند

ما را خلاصه غالب اوقات می زنند

یک در میان به روی من و عمه می خورد

سنگی که سمت خیمۀ سادات می زنند

 

از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد

لکنت زبان من، نه، مداوا نمی شود

پیر زنی که موی مرا می کشید گفت:

زلفی که سوخته گره اش وا نمی شود

 

دستی بکش به زبری رویم که حق دهی

نا مردهای شام چه مردانه می زنند

دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو

دارند حرف کار که در خانه می زنند؟

حسن لطفی

*****************
نگاه قدسی اش اعجاز می کرد

ملائک را غزل پرداز می کرد

تمام شهر عطر یاس می داد

سحر، سجاده را تا باز می کرد

میان ربناهای قنوتش

هزاران قاصدک پرواز می کرد

ترک های لبان سنگ خورده

قرائت را چه مشگل ساز می کرد!

به وقت گریه هایش، نیمه شب ها

ستاره گونه اش را ناز می کرد

برای راه رفتن دردسر داشت

نرفته! زخم ها سرباز می کرد

عرق از چهره ی عباس می ریخت

همین که گریه را آغاز می کرد...


وحید قاسمی

******************
این صحنه ها را پیش از این یکبار دیدم

من هر چه می بینم به خواب انگار دیدم

شکر خدا اکنون درون تشت هستی

بر روی نی بودی تو را هر بار دیدم

بابا خودت گفتی شبیه مادرم باش

من مثل زهرا مادرت آزار دیدم

یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است

سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم

احساس کردم صورتم آتش گرفته است

خود را میان یک در ودیوار دیدم

مجموع درد خارها بر من اثر کرد

من زیر پایم زخم یک مسمار دیدم

سوغات مکه توی گوشم بود بردند

کوفه همان را داخل بازار دیدم

کاظم بهمنی

************** ***

چه شده این همه تو خونجگر و گریانی

که چنین با تن رنجور مرا می خوانی

بارها از نوک نی، سوختنت را دیدم

چه شده قلب مرا این همه می سوزانی

آمدم پیش تو ای دخترک معصومم

خنده ات کو؟ چرا بی رمق و بی جانی؟

خواستم تا که تو را در بغل آرام کنم

چه کنم نیست تنی تا بکنم احسانی

کاش می بود لبی تا به لبت بوسه زنم

که نگویی زچه رو، روی تو می پوشانی

تا که آغوش تو را دو سرم حس کردم

یادم آمد شبیه مادر من می مانی

کمال مومنی

*************************

تمام درد دلت را كه از سفر گفتي

گمان كنم كه دلت سوخت مختصر گفتي

من از جسارت آن دست بي حيا گفتم

تو از مشقت گودال و قطع سر گفتي

همان كه آتشمان زد و خيمه را سوزاند

صدا زدم كه الهي به پاي مرگ افتي

چنان به روي سرم داد زد پس از سيلي

نگفته ام كه نگو باز هم پدر گفتي

به روي نيلي و موي سفيد دقت كن

بگو شبيه كه هستم پدر، اگر گفتي؟

فقط بگو كه چه شد ظالمانه چوبت زد

شما به غير كلام خدا مگر گفتي

دلم براي غريبي عمه مي سوزد

مگو زدرد سفر از چه مختصر گفتي

سروده حامد خاكي

********************

 گم می شوم در چشمهای دلربایت

حالی به حالی می شوم با خنده هایت

بار سفر را از دلم با بوسه بردار

من هم کنم با زخم لبهایم صدایت

یک عمر یادت هست بر پایم نشستی

حالا شبی بابا نشسته روی پایت

از بسکه مشتاق تو بودم خوب دیدی

صد مرتبه از نیزه افتادم برایت

دندان شیری تو زود افتاده بابا

ای کاش جانی بود تا می شد فدایت

ردٌ کبود چشمهایت چیست انگار

سرمه کشیدی زیر چشم دلربایت

زیباتری از دختران هردوعالم

هرچند دیوار خرابه شد عصایت

بگذار تا با هر گل اشکی گذارم

سنجاق سر بر گیسوان نخ نمایت

 علی شکاری

******************************

پدر من، پسر فاطمه، مهمان من است


عمه، مهمان نه که جان من و جانان من است

کنج ویرانه شام و سرخونین پدر


آسمان در عجب از این سر و سامان من است


از بهشت آمده آقای جوانان بهشت


یوسف فاطمه در کلبه احزان من است

اوست موسای من و غمکده ام وادی طور

آتش نخله طور از دل سوزان من است

یاد باد آنکه شب و روز، مرا می بوسید

 
اینکه امشب سر او زینت دامان من است


گر لبش سوخته از تشنگی و سوز جگر

 
به خدا سوخته تر از لب او، جان من است

می زنم بر لب او بوسه که الفت زقدیم

بین این لعل لب و دیده گریان من است

بر دل و جان مؤید شرری زد غم من

که پس از دیر زمان باز غزل خوان من است

***سید رضا مؤید***


*************************************

آمدی گوشه ویران چه عجب!
زده ای سر به یتیمان چه عجب!
تو مپندار که مهمان منی
به خدا خوبتر از جان منی
بس که از جور فلک دلگیرم
اول عمر ز عمرم سیرم
دل دختر به پدر خوش باشد
مهربانی زدو سر خوش باشد
تو بهین باب سرافراز منی
تو خریدار من و ناز منی
بعد از این ناز برای که کنم
جا به دامان وفای که کنم
اشک چشم من اگر بگذارد
درد دلهام شنیدن دارد
گرچه در دامن زینب بودم
تا سحر یاد تو هر شب بودم
گر نمی کرد به جان امدادم
 از غم هجر تو جان می دادم
آنقدر ضعف به پیکر دارم
 که سرت را نتوان بردارم
امشب از روی تو مهمان خجلم
از پذیرایی خود منفعلم
مژده عمّه که پدر آمده است
رفته با پا و به سر آمده است
دیدنی گوشه ویرانه شده
جمع شمع و گل و پروانه شده
آخر ای کشته راه ایزد
پدرت سر به یتیمان می زد
تو هم آخر پسر آن پدری
تو پور آن نخل امامت ثمری
که به پیشانی تو سنگ زده؟
که زخون بر رخ تو رنگ زده؟
ای پدر کاش به جای سر تو
می بریدند سر دختر تو
***استاد حاج علی انسانی***

********************************

عمه جان این سر منور را
کمکم می کنی که بردارم؟!
شامیان ای حرامیان دیدید
راست گفتم که من پدر دارم!
*
ای پدر جان عجب دلی دارم
ای پدر جان عجب سری داری
گیسویم را به پات می ریزم
تا ببینی چه دختری داری
*
ای که جان سه ساله ات بابا
به نگاه تو بستگی دارد
گر به پای تو بر نمی خیزم
چند جایم شکستگی دارد
*
آیه های نجیب و کوتاهم
شبی از ناقه ها تنزل کرد
غنچه های شبیه آلاله
روی چین های دامنم گل کرد
*
هربلایی که بود یا می شد
به سر زینب تو آوردند
قاری من چرا نمی خوانی؟!
چه به روز لب تو آوردند؟!
*
چشمهای ستاره بارانم
مثل ابر بهار می بارد
من مهیای رفتنم اما ...
خواهرت را خدا نگه دارد
***علی اکبر لطیفیان***

*****************************
پایش ز دست آبله آزار می کشد
از احتیاط دست به دیوار می کشد
درگوشه ی خرابه کنار فرشته ها
"با ناخنی شکسته ز پا خار می کشد"
دارد به یاد مجلس نامحرمان صبح
بر روی خاک عکس علمدار می کشد
او هرچه میکشد به خدای یتیم ها
از چشم های مردم بازار می کشد
گیرم برای خانه اتان هم کنیز شد
آیا ز پرشکسته کسی کار می کشد؟
چشمش مگر خدای نکرده چه دیده است؟
نقشی که میکشد همه را تار می کشد
لب های بی تحرک او با چه زحمتی
خود را به سمت کنج لب یار می کشد
***علی اکبر لطیفیان***

*********************************
کیست امشب دردل طوفانی او جا کند  
قطره های تاولش را راهی دریا کند 
گرد و خاکی گشته بود اما هنوز آئینه بود 
صفحه آئینه را فردای محشر وا کند 
مشتی از خاکستر پروانه نیت کرده است 
کنج این ویران سرا میخانه ای برپا کند 
تار و پودی از لباس مندرس گردیده اش 
می تواند دیده یعقوب را بینا کند 
او که دارد پنجه ای مشکل گشا قادر نبود 
چشمهای بسته بابای خودرا وا کند 
گیسویش را زیر پای میهمانش پهن کرد 
آنقدر فرصت نشد تا بوریا پیدا کند 
خشت های این خرابه سنگ غسلش می شود 
یک نفر باید دوباره غسل یک زهرا کند
***علی اکبر لطیفیان***

***************************
بر شیشه ی بلور دلم جا گذاشتند

در نیمه های راه مرا جا گذاشتند

رفتند و این سه ساله ی غمدیده را پدر

در دشت ترس و واهمه تنها گذاشتند

رفتند و زخم سینه ی دلشوره ی مرا

بار دگر بدون مداوا گذاشتند

رفتند و دست کوچک یخ کرده ی مرا

در دست گرم حضرت زهرا گذاشتند

بعد از دو روز بر سر بازار شهرشان

آئینه ی مرا به تمااشا گذاشتند

 وحید قاسمی


موضوعات مرتبط: حضرت رقیه(س)
[ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ ] [ 15:39 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

منتظران مشهدالرضا
لطفا در جهت پيشرفت كار نظر بدهيد و اگر شعر زيبايي داريد
خواهشمندم در قسمت نظرات قرار دهید تا در اختیار دیگر دوستان قرار گیرد.
mostafa.1108@yahoo.com
اینستاگرام
mashhad.8
مصطفی محمدزاده
لینک دوستان
لینک های مفید
امکانات وب