|
مشهد مقدس شهر بهشت اشعار مذهبی
|
از درد بی حساب سرم را گرفته ام با دستمال بال و پرم را گرفته ام از صبح تا غروب نشسته ام یکی یکی... این خارهای موی سرم را گرفته ام دردم زیاد بود طبیبم جواب کرد یعنی اجازه ی سفرم را گرفته ام مانند من ز ناقه نیفتاد هیچ کس این جا منم فقط کمرم را گرفته ام خوشحال بودنم ز سر اتفاق نیست از دست این و آن پدرم را گرفته ام خیلی تلاش کرده ام از دست بچه ها این چند موی مختصرم را گرفته ام آیینه نیست که ببینم جمال خویش از چشم های تو خبرم را گرفته ام تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر امروز از خودم نظرم را گرفته ام این شهر را به پای تو ویرانه می کنم مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام ×××
این جا بهانه های زدن جور می شوند کافیست زیر لب پدرت را صدا کنی کافیست یک دو بار بگویی گرسنه ام یا ناله ای به خاطرِ زنجیرِ پا کنی
اصلاً نه، بی بهانه زدن عادت همه ست حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند
آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند نان های خشک خانۀ شان هم تمام شد امروز هم به نیت تفریح آمدند عمه کجاست چادر من؟ ازدحام شد
صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند ما را خلاصه غالب اوقات می زنند یک در میان به روی من و عمه می خورد سنگی که سمت خیمۀ سادات می زنند
از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد لکنت زبان من، نه، مداوا نمی شود پیر زنی که موی مرا می کشید گفت: زلفی که سوخته گره اش وا نمی شود
دستی بکش به زبری رویم که حق دهی نا مردهای شام چه مردانه می زنند دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو دارند حرف کار که در خانه می زنند؟ ***************** ملائک را غزل پرداز می کرد تمام شهر عطر یاس می داد سحر، سجاده را تا باز می کرد میان ربناهای قنوتش هزاران قاصدک پرواز می کرد ترک های لبان سنگ خورده قرائت را چه مشگل ساز می کرد! به وقت گریه هایش، نیمه شب ها ستاره گونه اش را ناز می کرد برای راه رفتن دردسر داشت نرفته! زخم ها سرباز می کرد عرق از چهره ی عباس می ریخت همین که گریه را آغاز می کرد... ****************** من هر چه می بینم به خواب انگار دیدم شکر خدا اکنون درون تشت هستی بر روی نی بودی تو را هر بار دیدم بابا خودت گفتی شبیه مادرم باش من مثل زهرا مادرت آزار دیدم یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم احساس کردم صورتم آتش گرفته است خود را میان یک در ودیوار دیدم مجموع درد خارها بر من اثر کرد من زیر پایم زخم یک مسمار دیدم سوغات مکه توی گوشم بود بردند کوفه همان را داخل بازار دیدم کاظم بهمنی ************** *** چه شده این همه تو خونجگر و گریانی که چنین با تن رنجور مرا می خوانی بارها از نوک نی، سوختنت را دیدم چه شده قلب مرا این همه می سوزانی آمدم پیش تو ای دخترک معصومم خنده ات کو؟ چرا بی رمق و بی جانی؟ خواستم تا که تو را در بغل آرام کنم چه کنم نیست تنی تا بکنم احسانی کاش می بود لبی تا به لبت بوسه زنم که نگویی زچه رو، روی تو می پوشانی تا که آغوش تو را دو سرم حس کردم یادم آمد شبیه مادر من می مانی کمال مومنی ************************* تمام درد دلت را كه از سفر گفتي گمان كنم كه دلت سوخت مختصر گفتي من از جسارت آن دست بي حيا گفتم تو از مشقت گودال و قطع سر گفتي همان كه آتشمان زد و خيمه را سوزاند صدا زدم كه الهي به پاي مرگ افتي چنان به روي سرم داد زد پس از سيلي نگفته ام كه نگو باز هم پدر گفتي به روي نيلي و موي سفيد دقت كن بگو شبيه كه هستم پدر، اگر گفتي؟ فقط بگو كه چه شد ظالمانه چوبت زد شما به غير كلام خدا مگر گفتي دلم براي غريبي عمه مي سوزد مگو زدرد سفر از چه مختصر گفتي سروده حامد خاكي ******************** گم می شوم در چشمهای دلربایت حالی به حالی می شوم با خنده هایت بار سفر را از دلم با بوسه بردار من هم کنم با زخم لبهایم صدایت یک عمر یادت هست بر پایم نشستی حالا شبی بابا نشسته روی پایت از بسکه مشتاق تو بودم خوب دیدی صد مرتبه از نیزه افتادم برایت دندان شیری تو زود افتاده بابا ای کاش جانی بود تا می شد فدایت ردٌ کبود چشمهایت چیست انگار سرمه کشیدی زیر چشم دلربایت زیباتری از دختران هردوعالم هرچند دیوار خرابه شد عصایت بگذار تا با هر گل اشکی گذارم سنجاق سر بر گیسوان نخ نمایت علی شکاری ******************************
کنج ویرانه شام و سرخونین پدر
اوست موسای من و غمکده ام وادی طور آتش نخله طور از دل سوزان من است یاد باد آنکه شب و روز، مرا می بوسید
می زنم بر لب او بوسه که الفت زقدیم بین این لعل لب و دیده گریان من است بر دل و جان مؤید شرری زد غم من که پس از دیر زمان باز غزل خوان من است ***سید رضا مؤید***
آمدی گوشه ویران چه عجب! ******************************** ***************************** ********************************* *************************** در نیمه های راه مرا جا گذاشتند رفتند و این سه ساله ی غمدیده را پدر در دشت ترس و واهمه تنها گذاشتند رفتند و زخم سینه ی دلشوره ی مرا بار دگر بدون مداوا گذاشتند رفتند و دست کوچک یخ کرده ی مرا در دست گرم حضرت زهرا گذاشتند بعد از دو روز بر سر بازار شهرشان آئینه ی مرا به تمااشا گذاشتند وحید قاسمی موضوعات مرتبط: حضرت رقیه(س) [ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ ] [ 15:39 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |