مشهد مقدس شهر بهشت
اشعار مذهبی

      يا عقيلة العرب(س)

قصد كرده است خدا جلوه ي ديگر بكشد

سوره يِ مريمي از سوره يِ كوثر بكشد

 بگذاريد همين جا به قدش سجده كنم

نگذاريد دگر كار به محشر بكشد

دختر اين است اگر، فاطمه پس حق دارد

از خداوند فقط مِنَّت دختر بكشد

 مادر ِ دَهر نزائيد و نخواهد زائيد

آنكه را از سر ِ اين آينه معجر بكشد

بالِ جبريل به اين قُبه تمايل دارد

تا دمشق هست چرا جاي دگر پر بكشد؟!

 زينب آنقَدر بزرگ است كه آماده شده است

يكسره جام بلاي همه را سر بكشد

 

 قبل از ايني كه خودش جلوه كند آماده ست

عالمي را به تماشايِ برادر بكشد

(علي اكبر لطيفيان)

 


موضوعات مرتبط: حضرت زینب(س)
[ جمعه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 20:28 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]
              يا زينب كبري (س)

امشب كه كند فخر به شبهاي دگر

آورده فلك اختر زيباي دگر

اين زينب كبري است؟به دامان علي

يا ختم رسل گرفته زهراي دگر

*******

كوثر به ظهور گوهري آوردست

زهراي بتول دختري آوردست

تا در غم كربلا كند مادريش

از بهر حسين خواهري آوردست

*********

اي عقل و خرد ماتِ مقامت زينب

وي همچو علي نُطق كلامت زينب

در قدر شرافتت همين بس كه خدا

زد سكه ي زِينِ اَب به نامت زينب

(شاعرش را نميشناسم)

با تشکر از وبلاک من غلام قمرم


موضوعات مرتبط: حضرت زینب(س)
[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 9:43 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

       

 

   سرشار از ترانه ي يك رود جاري ام

امروز در نهايت امّيدواري ام

 

احساس ميكنم كه به دريا بدل شدم

احساس ميكنم كه بر اين خاك جاري ام

 

يك لحظه شادمانم و يك لحظه غرق اشك

لبخند ناگهاني ابر بهاري ام

 

با دست خالي آمده ام محضر شما

رحمي كنيد بر من و بر اين نداري ام

 

دست دلم دخيل پر چادر شماست

بانو چه ديدني است من و بي قراري ام

 

يك عمر دوستدار حسين تو بوده ام

حتماً به اين دليل تو هم دوست داري ام

 

فاني ولي به لطف شما جاودانه ايم

خدمتگزار بانوي اين آستانه ايم

 

از روشناي عرش طلوعي دگر رسيد

حوريه اي دوباره به شكل بشر رسيد

 

اين بار چندم است كه در باغ اهل بيت

طوباي فاطمیِّ علي را ثمر رسيد

 

بانو تو آمدي و به شام سياه ما

از فيض گام هاي تو نور سحر رسيد

 

امشب خود خدا به علي هديه ميدهد

تو آمدي و زينت قلب پدر رسيد

 

تو آمدي كه دور برادر بگردي و

اينگونه شد مدار فلك را قمر رسيد

 

تو آمدي به خاطر تنهايي حسين

يعني براي كرب و بلا همسفر رسيد

 

ما با حسين شور تماشا گرفته ايم

امشب ميان زينبيون جا گرفته ايم

 

خورشيد صبح گاهي بامت حسين بود

بعد از دو هفته ماه تمامت حسين بود

 

هر دفعه كه برادرت از راه ميرسيد

از فرط شور و شوق سلامت حسين بود

 

يك راستاي نور وجوده تو زينب است

نوري كه در مسير امامت حسين بود

 

ساده ترش شد اينكه نوشتيم زينب و

ديديم در حقيقتِ نامت حسين بود

 

در ذیل خطبه های فصیحت مورخان

آورده اند تکه کلامت حسین بود

 

در خانواده اي كه واژه ي برخاستن علي است

از كودكي تو ذكر قيامت حسين بود

 

خواهر اگر توئی و برادر اگر حسین

نادیده ام برادر و خواهر در عالمین

 

حتي اگر كه مدح تو را صد كتاب كرد

كي ميشود فضائل تان را حساب كرد

 

چشم من آن گلي كه به حسرت شكفته است

بايد به لطف گام تو گل را گلاب كرد

 

حتي بيان نام تو اعجاز ميكند

اين اسم سيئات مرا هم ثواب كرد

 

هر حاجتي كه پيش خداوند برده ام

گفتم به حق زينب و او مستجاب كرد

 

آيينه ي تمام قد حجب فاطمه

خورشيد را طلوع رخت در نقاب كرد

 

اي خواهر كريم مدينه فقير را

يك گوشه از كرامتت عالي جناب كرد

 

تو آسمان تريني و بالا تر از تو نيست

اي خانمي كه هيچكس آقاتر از تو نيست

 

اي لحن خطبه هاي تو شيواتر از همه

مضمون جمله هاي تو گوياتر از همه

 

تعريف داغ در نظرت جور ديگري ست

اي كربلا به چشم تو زيباتر از همه

 

حتماً تمام واقعه را خوب ديده اي

ظهري كه بود جاي تو بالاتر از همه

 

اما كسي نديد كه نفرين كني چرا

اي آن كه ربناي تو گيراتر از همه

 

ظهري كه سي هزار نفر بود و يك نفر

افتاده بود زخمي و تنهاتر از همه

 

ظهري كه در هجوم به گودال تير و تيغ

پيچيده مي شدند و معماتر از همه....

 

....اين بود كه تنش به چه جرمي كفن نداشت

بر روي خاك بود و سري در بدن نداشت

 

شاید که ارث تو پیغمبری نبود

در شام و کوفه روی تو خاکستری نبود

 

پس هاله ي نور تو آنجا چه کاره بود؟

راوی دروغ گفته سرت معجری نبود

 

بانو قسم به خون دهان برادرت

بزم شراب جای چنین خواهری نبود

 

با تو بنای گریه و زاری نداشتم

اما اگر که مادرتان بستری نبود

 

امروز با نفس زدنش خون نمی گریست

دیروز اگر جسارت میخ در نبود

 

جاری شده ست خون دل از دیده ترم

آمد دوباره فاطمیه و ای وای مادرم

(شاعرش را نميشناسم)

 



موضوعات مرتبط: حضرت زینب(س)
[ سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 9:6 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

 

يا زينب كبري (س)

با خبر کرد نسيمي همه ي دنيا را

مطلاطم شده ديدند دل دريا را

گل سرخي که مي از قطره ي شبنم مي زد

مست مي کرد ز بوي نفسش صحرا را

چه صفايي چه هوايي چه دلي داشت زمين

شور مي داد ز حال خوش خود بالا را

چشمهايي به روي چشم دگر وا شد و بعد

دل مجنون کسي برد دل ليلا را

بين آغوش برادر چقدر آرام است

چقدر ناز ربودست دل بابا را

گوييا بار دگر حضرت پيغمبر ديد

عکسي از ماه رخ کودکي زهرا را


زينت خانه ي مهتاب به دنيا آمد

زينب حضرت ارباب به دنيا آمد


چهره اش منعکس از طلعت روي زهراست

عشق بازيش از آن حال و هوايش پيداست

حضرت زينب کبري خودش اقيانوسيست

گرچه چشمان پر از گوهر نابش درياست

اگر عباس علمدار صف کرب و بلاست

از ازل تا به ابد پرچم زينب بالاست

مادري کرد براي سه امامش زينب

پس ولايت به پرستاري او پا برجاست

سوره ي مريم قرآن نمي از تفسيرش

وسعت روح بزرگش چقدر نا پيداست


بهترين خوبترين خواهر دنيا آمد

حضرت فاطمه ي ديگر دنيا آمد

(مسعود اصلاني)


موضوعات مرتبط: حضرت زینب(س)
[ سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 8:44 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

تو آفتاب منی با چنین جمال حسین
مرا ببخش که خواندم تو را هلال، حسین
گرفته روی تو را گر چه خون و خاکستر
تو آفتاب وجودی و بی زوال، حسین
سرت به نیزه و قرآن به لب، جلالی نیست
به جز جلال خدا فوق این جلال، حسین
ز شور نغمه قرآنت ای عزیز دلم
ز حال رفتم و باز آمدم به حال، حسین
به راه عشق تو ای تشنه کام، زینب را
سرِشکسته بود بهترین مدال، حسین
سرشکسته من با سر بریده تو
ز پاره پاره دل دارد اتصال، حسین
قسم به پیکر پامال تو که نگذارم
کنند خون شریف تو پایمال، حسین
یزید اگر به اسارت کشانده اهلت را
کشم حکومت او را به ابتذال، حسین
کنم حرام بر او شهد زندگانی را
که او حرامِ خدا را کند حلال، حسین
ز کودکان ز پا اوفتاده گیرم دست
اگر که سیلی دشمن دهد مجال حسین
به هر یکی ز صغیران به گریه می نگرم
تو را ز من طلبد با زبان حال، حسین
زبان حال "مؤید"، غلام تو، این است
من و جدایی از تو بود محال، حسین
********************

ز نینوای تو رفتم، چو نی نوا کردم
چنان که بادیه ها را چو نینوا کردم
به هر کجا که نشستم گریستم ز غمت
به هر طرف که دویدم تو را صدا کردم
ز خارهای مغیلان بپرس کز داغت
چقدر اشک فشاندم، چه ناله ها کردم
تو دشت ماریه را کربلا ز خون کردی
به شام و کوفه من از اشک کربلا کردم
به جای ناله ز هر تازیانه دشمن
علی علی زدم از دل خدا خدا کردم
طواف پیکر بی سر به زیر خنجرها
زیارت سرِ بی تن به نیزه ها کردم
پیام خون تو بردم به هر کجا رفتم
حدیث غربت حقّ تو را ندا کردم
نتیجه دادن خونت به عهده من بود
که صبر کردم و بر عهد خود وفا کردم
لوای زحمت پیغمبران به دوشم بود
قدم خمید ولی راست این لوا کردم
تو خواستی به نماز شبت دعا گویم
تو را به جان تو در هر نفس دعا کردم
سپرد حکم تو هشتاد و چار لاله به من
که من به اشک، حراست ز لاله ها کردم
به غیر یک گل پرپر که در خرابه بماند
گلی که سوختم و از برم جدا کردم
رقیه را که نیاورده ام ببخش مرا
ورا به غربت شام بلا رها کردم
به نیزه خواندن قرآن تو ربود دلم
اگر چه سوختم از غم ولی صفا کردم
ز خطبه خواندنم انداختی و از حالم
گواست چوبه محمل که من چه ها کردم
به دست بسته بسی تازیانه خوردم تا
طناب ظلم ز دست سکینه وا کردم
اگر ز پای فتادم بسی ولی آخر
به کاخ ظلم عزای تو را به پا کردم
ببین رضای "مؤید" به گریه می گوید
کزین سرود خدا را ز خود رضا کردم
********************

زلف عفاف، رشتۀ دامان زینب است
آیات صبر، پایۀ ایمان زینب است
ایثار و پـاکدامنی و عزم و اقتدار
این چار، درسِ طفلِ دبستان زینب است
حبل المتینِ قافـله سالار عاشقان
تا روز حشر، موی پریشان زینب است
گل زخم‌های پیکر صد پارۀ حسین
آیـات بی‌شمارۀ قرآن زینب است
هر کس که پا نهد به عزا خانۀ حسین
بر او کرم کنید که مهمان زینب است

سرهای نوک نیزه همه دسته‌های گل
تن‌های پاره پاره، گلستان زینب است
آن نیزه‌ای که خصم به قلب حسین زد
زخمش هنوز بر دل سوزان زینب است
بـا یـاد صبح یازدهم، صبح بی حسین
هر روز صبح، شام غریبان زینب است
وقتی که گفت بـا سپه کوفـه «اُسکُتوا»
دیـدند کائنات بـه فرمان زینب است
وقتی رقیـه را بـه ره شام می‌زدنـد
دیدم حسین، دست به دامان زینب است
یاللعجب مگر که قیامت بـه پا شده
بر نیزه آفتاب درخشان زینب است

مه بـر فراز چرخ چراغ خرابـه‌ها
خورشید نوک نیزه ثناخوان زینب است
روز جزا بـهانـۀ مـا از بـرای عـفو
خون حسین و دیدۀ گریان زینب است
تـا آفتاب بـذل کند نـور خویش را
"میثم" همیشه بندۀ احسان زینب است

*********************

سلام بر من و اُمّ و اَب و برادر من
درود باد به ابنا و جدّ اطهر من
منم پیمبر خون خدای عزوجلّ
که وحی می دمد از نطق روح پرور من
مرا به تربیت حیدری کنار حسن
برای کرب و بلا پرورید مادر من
تنم سپر، سخنم ذوالفقار خشم علی
مصاف، بدر و احد، کوفه، شام، خیبر من
هماره بر گل روی عزیز زهرا بود
نگاه اول من تا نگاه آخر من
ز آفتاب قیامت اثر نمی ماند
اگر به حشر فتد سایه ای ز معجر من
منم پیمبر ثارالله و چهل معراج
به پیشباز بلا ثبت شد به دفتر من
کسی که بوسه به دستش زدی رسول خدا 
نهاد بوسه به پیشانی منوّر من
نگاه نافذ بابا به صورتم میگفت
به حق که فاطمه دوم است دختر من
شب ولادتم آغوش خود گشود ز هم
به بر گرفت مرا همچو جان، برادر من
قسم به خون شهیدان، پیام خون خدا
رسد به گوش همه نسل ها ز حنجر من
حسین داشت بسی پاس احترام مرا
نمی نشست علمدار او به محضر من
جلال و عزت و عزم و ثبات و صبر و رضا
کنند خم سر تعظیم در برابر من
اگر چه حج من از مکه شد شروع ولی
سفر به کرب و بلا گشت حج برتر من
حسین کعبه شد و کربلا و کوفه و شام
شد این سفر عرفات و منا و مشعر من
ز دست رفتم و یکدم ز پای ننشستم
هماره محمل من گشته بود سنگر من
زمام ناقه من بود اگر به دست عدو
سر حسین، سر نیزه گشت رهبر من
سرم شکست ولی سرفراز برگشتم
اگرچه ریخت ز هر بام، سنگ بر سر من
خدا گواست ندیدم به غیر زیبایی
زهی عقیده و ایمان و عشق و باور من
می بهشت شد، از جام دیده ام جوشید
هر آنچه ریخت عدو خون دل به ساغر من
قدم قدم همه آب حیات جاری بود
به کام خشک شهیدان ز دیدة تر من
سخن ز فاطمه گوید به موج حادثه ها
نماز و چادر خاکی و ماه منظر من
چنان به خطبه گشودم زبان به بزم یزید
که لال شد ز سخن، دشمن ستمگر من
نمود کاخ ستم را خطابه ام ویران
اگر چه دامن ویرانه گشت بستر من
عجیب نیست اگر رأس یوسف زهرا
ز نوک نیزه بیاید چو روح در بر من
رواست مهر بسوزد ز آتش نفسم
که داغ ها همه در دل شدند آذر من
اگر چه آتش داغ حسین آبم کرد
به دادگاه قیامت خداست داور من
به جای چادر خاکی، ز طیّ ره گردید
غبار، مقنعة گیسوی معطر من
جمیل بود به حق خدا جمیل جمیل
بلا و داغ دل و غصّة مکرر من
نه شام و کوفه و کرب و بلا، قسم به خدا
زمانه تا گذرد عالم است محشر من
پس از شهادت عباس و اکبر و قاسم:
همین زنان اسیرند خیل لشکر من
به بیت بیت بلند قصیده ات "میثم"
بگیر حاجت خود را هماره از درِ من
******************

ای تمام علی تمام حسین
معنی کامل قیام حسین
اقتدار تو اقتدار حسین
احترام تو احترام حسین
بر تو و عزم و صبر و همّت تو
از زبان همه سلام حسین
در سکوتت صدای قلب علی
در صدای تو انتقام حسین
نصف جام بلا به کام تو ریخت
نیمة دیگرش به کام حسین
قبر تو کعبة حسینیون
قلب تو مسجدالحرام حسین
تو رساندی ز دشت کرب و بلا
به زمین و زمان پیام حسین
چون دلت در بلا شکیبا بود
هر چه چشم تو دید زیبا بود
جوشش وحی در سخن داری
شرف و قدر پنج تن داری
شک ندارم مقام عصمت را
ارث از مام خویشتن داری
شک ندارم که خون پاک خداست
خون پاکی که در بدن داری
آنچه مادر نشانه بر تن داشت
همه را زیر پیرهن داری
خلق و خوی و خصال پیغمبر
اقتدار ابوالحسن داری
سروِ قامت بلند زهرایی
از تن عاشقان چمن داری
ذوالفقار علی بود به نیام
آن زبانی که در دهن داری
کوفه لبریز سوز سینة تو
شام شد مسجد مدینة تو
ای ز طفلی به خانه یار علی
ای زبان تو ذوالفقار علی
چارده قرن در بهار و خزان
آب دادی به لاله زار علی
یک تنه فتح کوفه را کردی
الحق این کار توست کار علی
از چه شد باغ عارضت پاییز
ای بهشت رخت بهار علی
ناله هایت خروش خون حسین
خطبه های تو یادگار علی
تیغ نطقت به کوفه کاری کرد
که کند تیغ آبدار علی
به تو بانو هماره می بالند
هر چه مرد است از تبار علی
تو خود آینه دار زهرایی
همه جا افتخار زهرایی
تو به خون خدا پیامبری
تو به شهر ائمه نیز دری
مثل زهرا به قدر و جاه و جلال
از زنان بهشت خوب تری
نخل سرسبز باغ عصمت را
فاطمه ریشه هست و تو ثمری
جان گرفتی به کف چهل منزل
با شهیدان خویش همسفری
گرچه  امّ المصائبت خوانند
صبر را مادر استی و پدری
مادر دو شهید در یک روز
انجم آرای هیجده قمری
نه فقط دختر علی هستی
پنج تن را ستارة سحری
تو سراپا همان بتول استی
کوثر کوثر رسول استی
جگر کوه، پاره پارة تو
سینه سنگ را شراره ز تو
شام تسخیر نطق حیدریت
کوفه ساکت به یک اشارة تو
بدن چاک چاک ثارالله
حرمش قلب پاره پارة تو
نقش بسته به سینة خورشید
داغ هفتاد و دو ستارة تو
سینه های هزار پارة ما
یک به یک مجلس هزارة تو
هر کجا مجلس حسین به پاست
مجلس اوست یادوارة تو
نفس شیعه تا صف محشر
شعلة نالة همارة تو
تا گره خورد با غمت غم ما
دورة سال شد محرّم ما
مادرت را در آستانه زدند
بانوی دهر را به خانه زدند
با همان دست ها چهل منزل
به تو تا شام تازیانه زدند
نیم روزی به لاله زار دلت
داغ ها همچو گل جوانه زدند
دل تو چون خیام سوخته شد
که از آن شعله ها زبانه زدند
کودکی را که لرزه بر تن داشت
به چه جرمیش ظالمانه زدند؟
ناله از تازیانه گشت بلند
بس که بر پیکرت نشانه زدند
آشیان تو چون به صحرا سوخت
جگرت از برای زهرا سوخت
تو و بزم شراب و مجلس شام؟
وای بر شام تیره تر از شام
صوت قرآن و شعر کفرانگیز؟
چوب و طشت طلا و رأس امام؟
به تو بستند کوفیان تهمت
به تو دادند شامیان دشنام
به سرت ریختند خاکستر
جای عطر و گلاب از لب بام
غیر رأس حسین بر سر نی
یک نفر بر شما نکرد سلام
بعد قتل حسین قاتل تو است
داغ دردانه در خرابة شام
حیف بی بی تو را زدند زدند
با چنان عزت و جلال و مقام
اشک ها بر تو وقف دامن ماست
سوز این تازیانه در تن ماست
نه فقط داغ یار کشت تو را
بارها روزگار کشت تو را
داغ هجده عزیز در یک روز
در دل داغدار کشت تو را
کف و شادی و خنده و دشنام
بارها این چهار کشت تو را
از کدامین مصیبتت گویم
ستم بی شمار کشت تو را
کربلا لاله زار داغ تو بود
داغ این لاله زار کشت تو را
همه اینها کشنده بود ولی
عاقبت داغ یار کشت تو را
گرچه لبریز داغ شد دل تو
گشت داغ حسین قاتل تو
سوزد از سوز تو زمانه هنوز
آهت از دل کشد زبانه هنوز
اثر تازیانه ها باقی است
مانده بر پیکرت نشانه هنوز
بر حسین و تو هر دو خون گریند
خنجر شهر و تازیانه هنوز
داغ هایی که بود بر دل تو
در دل ما زند جوانه هنوز
مرغ روح تو را به مقتل خون
واحسینا بود ترانه هنوز
قصة چوب محمل و سر تو
مانده در خاطر زمانه هنوز
هر کجا بانگ یا حسین بپاست
چشم میثم ز خون دل، دریاست
**********************

تو کیستی فروغ چراغ هدایتی
تـو لنگر سفینۀ نـوح ولایتـی
ناخوانده درس، عالمه علم عالمی
مکتب نـرفته، بـحر وسیع روایتی
با چادرت بـه دایرۀ حشر، سایبان
بـا معجرت بـه معرکۀ صبر، رایتی
بودی ز خردسالی خود یاور حسین
هم خواهر حسینی و هم مادر حسین
فُلک نجات را به خدا ناخدا تویی
بال و پر عروج به سوی خدا تویی
هم سنگر امام شهیدان قدم قدم
از ابتدا تو بودی و تا انتها تویی
روز جهاد همره و همگام فاطمه
هنگام خطبه هم نفس مرتضی تویی
ماهِ دو مهرِ فاطمه و کوکب علی
آیینۀ حسین و حسن، زینب علی

اعجاز کرده خالق عالم به مدح تو
بگشوده لب پیمبر اکرم به مدح تو
با رمز کاف و ها که به قرآن نوشته است
آغاز گشته سورۀ مریم به مدح تو
بعد از چهارده صده با عشق و افتخار
گوید سخن هماره مُحرم به مدح تو

با آنکه در فراق و غم و رنج زیستی
تاریخ کوچک است بگوید تو کیستی

تـا روز حشر، خون خدا را پیمبری
بازآ بخوان خطابه که شمشیر حیدری
هم ذوالفقار خشم علی در خطابـه‌ای
هم مصحفِ مـطهرِ زهـرای اطهری
عیسی اگر نظر بـه تو و مادرش کند
گویـد عزیز فاطمه بالله تـو برتـری
عباس اگر چه هست گرامی برادرت
حاشا که بی اجازه نشیند به محضرت

بر عزم و غیرت تـو خدا گفت آفرین
وقتی که خلق کرد تـو را، گفت آفرین
وقتی به قتلگاه گشودی زبان بـه شکر
زهرا گشود لب بـه دعا، گفت آفـرین
تا شد ز خطبۀ تو نفس‌ها به سینه حبس
بـر نیـزه سیدالشهدا گفت آفـرین
نطقت بـه کوفه معجزۀ ذوالفقار کرد
بر چون تو شیر دخت، علی افتخار کرد

وحی خدا بـوَد سخن دلـربای تـو
انداخت نقش، بوسه محمل به پای تو
تاریخ شاهد است که تا صبح روز حشر
خون حسین موج زنـد در صدای تـو
هر جا بـه یاد کرب و بلا خیمه می زنند
آن خیمه گوشه ایست ز صحن و سرای تو
بعد از حسین، فاطمه را نـورعین تـو
در چشم جان ما تو حسینی،حسین تو

کو مرد تـا که مثل تـو سینه سپر کند
از دین حق چو فاطمه دفع خطر کند
هم شیر روز باشد و هم پارسای شب
شب را همه به ذکر و عبادت سحر کند
از کربلا بـه کوفه و از کوفه تا به شام
بـا رأس غرقِ خون بـرادر سفر کند
داغ حسین اگر جگرت را کباب کـرد
داغ سه‌ساله جان تو را سوخت، آب کرد

ای مانده کوه درد و غمت روی شانه‌ها
از کعبِ نی بـه پیکر پـاکت نشانـه‌ها
داغت شراره‌ای بـه همه آشیانه‌ها
ذکر تـو و حسین تو قرآنِ خانه‌ها
تنها ز تـازیـانه تن تـو نشد کبود
بـر قلب ماست آن اثـر تازیانه‌ها
ایمان و عشق وغیرت ودین را چو آب برد
دشمن تو را بـه جانب بـزم شراب بـرد

از بس که داغ مانـد روی داغ بـر دلت
همچون خیام کرب و بلا سوخت حاصلت
در بین خنده و کف و شادی به شام بود
هجده سر بـریـده در اطراف محملت

روزی بـه روی دامن پـر مهر فاطمه
روزی دگر بـه گوشۀ ویـرانـه منزلت
در خلوت تو اشک و دعا و انـابـه بود
یک شب سر بریـده چراغ خرابـه بود

بر غربت تو شمع شب تار گریه کرد
در لاله زار آبـله‌ات خار گریـه کرد
حتی سه ساله‌ای که به ویرانه دفن شد
تا صبح بـا دو دیدۀ خونبار گریه کرد
آن شب که روی دامن طفلش گرفت جا
رأس بریده بهر تـو بسیار گریـه کرد
مانند مادرت که غریبانـه دفن شد
دردانه‌ات به گوشۀ ویرانه دفن شد

اشک تو سیل چشم همه خلق عالم است
بـا آه تـو همیشه جهان مـاه ماتم است
وقتی تو در خرابه نهی روی خود به خاک
در چشم شیعه، ماه صفر هم محرم است
نبوَد عجب بسوزد اگر هست و بود را
تا شعله‌های دل ثمر نخل "میثم" است
چشمی بده که باز بگریم برای تو
آتش بزن که آب شوم در عزای تو

***********************

روی حسین، مهر دل‌آرای زینب است
مـوی حسین، لیلۀ اسـرای زینب است
زیباتریــن مطـاع بــه بـازار روز حشر
در نـزد اهـل‌بیت، تـولای زینب است
دارالزیــاره و حــرم قـدس کبریاست
هر سینه‌ای که طور تجلای زینب است
هر لحظه‌ای که بگذرد از گردش زمان
در چشم ما قیامت کبرای زینب است
فریـاد خــون پـاک شهیـدان کـربلا
تا روز حشر، خطبۀ غرای زینب است
مکتب نرفتــه عالمــۀ عالــم وجـود
ایثار و صبر، درس الفبای زینب است

دوزخ تنـم بسـوزد اگـر غیـر از ایـن بوَد
نـقش بهشت، جای کف پای زینب است
مگـذار تـا بـه خاک فتـد اشـک دیده‌ات
این اشک نیست، گوهر دریای زینب است
نامـی کـه مـی‌برد همـه‌جا دل ز پنج‌تن
بـاور کنیـد، نــام دل‌آرای زینـب است
در روز حشــر، آینــۀ نـــور مــی‌شود
پرونده‌ای که پای وی امضای زینب است
گـر در خرابــه خُفـت، نکاهـد مقـام او
چون سینۀرسولِ خدا جای زینب است
جبـرانِ جـای خــالی، زهرا کنـد علی
او را نظاره تا که به سیمای زینب است
بگشـوده دست، بهـر قنـوت نمـاز شب
نام حسین بـر روی لب‌های زینب است

خــون حسیــن یافــت بقـا از خطابـه‌اش
دیــن سرفــرازِ همـت والای زینـب است
سیــل بــلا جمیــل بــوَد در نگــاه او
دریای خون، بهشت تماشای زینب است
!شب‌های بی‌حسین که ذکرش بوَد حسین
شب‌هـای قـدر و لیلۀ احیـای زینب است
رأس حسین: طــور تجـلا بـه نــوک نی
بــازار کوفـه: سینـۀ سینـای زینب است
افتاده‌انــد زنـگ شترهــا هــم از صـدا
ایــن معجــز اشاره و ایمای زینب است
بالله بقــا دهنــدۀ قـرآن و اهــل‌بیت
خون حسین و منطقِ گویای زینب است
یک بوسه مثـل بوسۀ پرمهـر فاطمه
بــر حنجــر بریـده، تمنـای زینب است


چــون جــای تازیانــه بــر انــدام مــادرش
آثــار کعــب نیــزه بــه اعضـای زینب است
وقتــی کنــار طشـت طــلا ایستــاده است
چشـم حسیـن بــر قــد و بالای زینب است
دشنام و خنده و کف و خاشاک و خاک و سنگ
در شــام و کوفــه بهــر تســلای زینب است
«میثـم» بــرای دخــت علــی اشک چشم تو
دُرّی گــران بــوَد کــه ز دریـای زینب است

غلامرضا سازگار

*******************

بود آخرین لحظه عمر من
الاشام غم با تو گویم سخن
چه خوش بود آیین غمخواریت
ز آل علی میهمان داریت
دگر جانم از غصه بر لب رسید
گذشت آنچه از تو به زینب رسید
خداحافظ ای شهر آزارها
خداحافظ ای کوی و بازارها
خداحافظ ای شاهد جنگ ها
خداحافظ ای بارش سنگ ها
خداحافظ ای شهر رنج و بلا
خداحافظ ای چوب و طشت طلا
خداحافظ ای قصه بزم می
خداحافظ ای رأس بالای نی
خداحافظ ای اشک جمّازه ها
خداحافظ ای زیب دروازه ها
خداحافظ ای شهر دشنام ها
خداحافظ ای کوچه ها، بام ها
خداحافظ ای سنگ خون و جبین
خداحافظ ای سیدالساجدین
خداحافظ ای رنج ها، دردها
خداحافظ ای خاک ها، گردها
خداحافظ ای ناقة بی جهاز
خداحافظ ای اختران حجاز
خداحافظ ای خاک ویران سرا
خداحافظ ای آل خیرالورا 
خداحافظ ای خردسال اسیر
خداحافظ ای چار ساله صغیر
خداحافظ ای یاس نیلی شده
یتیم نوازش به سیلی شده

*************
همین جا خودم دیدم از خون خضاب
سر نیزه ها هجده آفتاب
همین جا کنارم نی و دف زدند
به دیدار هیجده گلم صف زدند
همین جا دلم شد ز غم چاک چاک
که خورشیدم افتاده بر روی خاک
همین جا به زخمم نمک می زدند
عزیز دلم را کتک می زدند
همین جا به فرقم عدو خاک ریخت
به روی گلم خاک و خاشاک ریخت
همین جا ز غم جان من خسته بود
که ده تن به یک ریسمان بسته بود
همین جا ز غم بود جان بر لبم
که بنشسته طی شد نماز شبم
همین جا به ما خصم دشنام داد
حسین مرا خارجی نام داد
همین جا دو چشمم ز خون تر شده
که یاسم به ویرانه پرپر شده
همین جا به ویرانه بلبل گریست
غریبانه بر غربت گل گریست
همین جا ز غم جانم آمد به لب
که در گِل گُلم دفن شد نیمه شب
دریغا که آن گوهر پاک رفت
چو زهرا غریبانه در خاک رفت
الا ای همه نسل ها بعد من
بگویید از قول من این سخن
که زینب بدین کوه اندوه و درد
به موج بلا چون علی صبر کرد
خدا داند و غصه های دلش
که داغ حسینش بود قاتلش
مرا یک جهان درد و داغ و غم است
که توصیف آن بر لب میثم است
*************

من آن یاس کبود لاله پوشم
که داغ لاله ها شد بار دوشم
گرفتار غم و آزاده دهر
خریدار بلا و گل فروشم
در این شهر غریب از مردمی ها
صدای آشنا آید به گوشم
سری خواند به روی نیزه قرآن
که آوایش ز سر برده است هوشم
گمانم صوت قرآن حسین است
حسین است این و صوت او سروشم
سرت نازم برادر جان حسینم
چرا افکندی از جوش و خروشم
تو استادی و من شاگرد دَرست
که با قرآن خود کردی خموشم
به آیاتی که خواندی بر سر نی
به راهت تا نفس دارم بکوشم
نریزم تا به یادت دامنی اشک
به کام خشک تو، آبی ننوشم
اگر سر را زدم بر چوب محمل
چو دریا در درون خود به جوشم
شهید من دعا کن خواهرت را
که دیبای شهادت را بپوشم

 

 


موضوعات مرتبط: حضرت زینب(س)
[ دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 11:32 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

 

ای نو گل گل لاله زار عصمت زینب

وی عطر خوش بهشت رحمت زینب

روزی که شکفتی به گلستان ولا

آمدبه جهان بهار نعمت زینب

 

شاعر:محمد رضا طوسی


موضوعات مرتبط: حضرت زینب(س)
[ دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 22:39 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

تو کیستی فروغ چراغ هدایتی
تـو لنگر سفینۀ نـوح ولایتـی
ناخوانده درس، عالمه علم عالمی
مکتب نـرفته، بـحر وسیع روایتی
با چادرت بـه دایرۀ حشر، سایبان
بـا معجرت بـه معرکۀ صبر، رایتی
بودی ز خردسالی خود یاور حسین
هم خواهر حسینی و هم مادر حسین
فُلک نجات را به خدا ناخدا تویی
بال و پر عروج به سوی خدا تویی
هم سنگر امام شهیدان قدم قدم
از ابتدا تو بودی و تا انتها تویی
روز جهاد همره و همگام فاطمه
هنگام خطبه هم نفس مرتضی تویی
ماهِ دو مهرِ فاطمه و کوکب علی
آیینۀ حسین و حسن، زینب علی

اعجاز کرده خالق عالم به مدح تو
بگشوده لب پیمبر اکرم به مدح تو
با رمز کاف و ها که به قرآن نوشته است
آغاز گشته سورۀ مریم به مدح تو
بعد از چهارده صده با عشق و افتخار
گوید سخن هماره مُحرم به مدح تو
با آنکه در فراق و غم و رنج زیستی
تاریخ کوچک است بگوید تو کیستی
تـا روز حشر، خون خدا را پیمبری
بازآ بخوان خطابه که شمشیر حیدری
هم ذوالفقار خشم علی در خطابـه‌ای
هم مصحفِ مـطهرِ زهـرای اطهری
عیسی اگر نظر بـه تو و مادرش کند
گویـد عزیز فاطمه بالله تـو برتـری
عباس اگر چه هست گرامی برادرت
حاشا که بی اجازه نشیند به محضرت
بر عزم و غیرت تـو خدا گفت آفرین
وقتی که خلق کرد تـو را، گفت آفرین
وقتی به قتلگاه گشودی زبان بـه شکر
زهرا گشود لب بـه دعا، گفت آفـرین
تا شد ز خطبۀ تو نفس‌ها به سینه حبس
بـر نیـزه سیدالشهدا گفت آفـرین
نطقت بـه کوفه معجزۀ ذوالفقار کرد
بر چون تو شیر دخت، علی افتخار کرد
وحی خدا بـوَد سخن دلـربای تـو
انداخت نقش، بوسه محمل به پای تو
تاریخ شاهد است که تا صبح روز حشر
خون حسین موج زنـد در صدای تـو
هر جا بـه یاد کرب و بلا خیمه می زنند
آن خیمه گوشه ایست ز صحن و سرای تو
بعد از حسین، فاطمه را نـورعین تـو
در چشم جان ما تو حسینی،حسین تو
کو مرد تـا که مثل تـو سینه سپر کند
از دین حق چو فاطمه دفع خطر کند
هم شیر روز باشد و هم پارسای شب
شب را همه به ذکر و عبادت سحر کند
از کربلا بـه کوفه و از کوفه تا به شام
بـا رأس غرقِ خون بـرادر سفر کند
داغ حسین اگر جگرت را کباب کـرد
داغ سه‌ساله جان تو را سوخت، آب کرد
ای مانده کوه درد و غمت روی شانه‌ها
از کعبِ نی بـه پیکر پـاکت نشانـه‌ها
داغت شراره‌ای بـه همه آشیانه‌ها
ذکر تـو و حسین تو قرآنِ خانه‌ها
تنها ز تـازیـانه تن تـو نشد کبود
بـر قلب ماست آن اثـر تازیانه‌ها
ایمان و عشق وغیرت ودین را چو آب برد
دشمن تو را بـه جانب بـزم شراب بـرد
از بس که داغ مانـد روی داغ بـر دلت
همچون خیام کرب و بلا سوخت حاصلت
در بین خنده و کف و شادی به شام بود
هجده سر بـریـده در اطراف محملت
روزی بـه روی دامن پـر مهر فاطمه
روزی دگر بـه گوشۀ ویـرانـه منزلت
در خلوت تو اشک و دعا و انـابـه بود
یک شب سر بریـده چراغ خرابـه بود
بر غربت تو شمع شب تار گریه کرد
در لاله زار آبـله‌ات خار گریـه کرد
حتی سه ساله‌ای که به ویرانه دفن شد
تا صبح بـا دو دیدۀ خونبار گریه کرد
آن شب که روی دامن طفلش گرفت جا
رأس بریده بهر تـو بسیار گریـه کرد
مانند مادرت که غریبانـه دفن شد
دردانه‌ات به گوشۀ ویرانه دفن شد
اشک تو سیل چشم همه خلق عالم است
بـا آه تـو همیشه جهان مـاه ماتم است
وقتی تو در خرابه نهی روی خود به خاک
در چشم شیعه، ماه صفر هم محرم است
نبوَد عجب بسوزد اگر هست و بود را
تا شعله‌های دل ثمر نخل "میثم" است
چشمی بده که باز بگریم برای تو
آتش بزن که آب شوم در عزای تو

"صدف نبوت 2"

حاج غلامرضا سازگار

زلف عفاف، رشتۀ دامان زینب است
آیات صبر، پایۀ ایمان زینب است
ایثار و پـاکدامنی و عزم و اقتدار
این چار، درسِ طفلِ دبستان زینب است
حبل المتینِ قافـله سالار عاشقان
تا روز حشر، موی پریشان زینب است
گل زخم‌های پیکر صد پارۀ حسین
آیـات بی‌شمارۀ قرآن زینب است
هر کس که پا نهد به عزا خانۀ حسین
بر او کرم کنید که مهمان زینب است
سرهای نوک نیزه همه دسته‌های گل
تن‌های پاره پاره، گلستان زینب است
آن نیزه‌ای که خصم به قلب حسین زد
زخمش هنوز بر دل سوزان زینب است
بـا یـاد صبح یازدهم، صبح بی حسین
هر روز صبح، شام غریبان زینب است
وقتی که گفت بـا سپه کوفـه «اُسکُتوا»
دیـدند کائنات بـه فرمان زینب است
وقتی رقیـه را بـه ره شام می‌زدنـد
دیدم حسین، دست به دامان زینب است
یاللعجب مگر که قیامت بـه پا شده
بر نیزه آفتاب درخشان زینب است
مه بـر فراز چرخ چراغ خرابـه‌ها
خورشید نوک نیزه ثناخوان زینب است
روز جزا بـهانـۀ مـا از بـرای عـفو
خون حسین و دیدۀ گریان زینب است
تـا آفتاب بـذل کند نـور خویش را
"میثم" همیشه بندۀ احسان زینب است

"صدف نبوت 2"

حاج غلامرضا سازگار

رسید مژده که ماه جمادی الاولی ٰست
مه مبارک میلاد زینب کبراست
دهید مژده به ختم رسل که این مولود
ولادت دگر پارة تنت زهراست
خدا به کوثر خود داد کوثری دیگر
که خیر، قطره و، خیر کثیر او دریاست
سزد چو فاطمه مصداق کوثرش خوانم
که او به فاطمه آیینة تمام نماست
محمد و علی و فاطمه، حسین و حسن
جمال انورشان در جمال او پیداست
هنوز شیر ننوشیده چشم نگشوده
به سینه اش طپش قلب سیدالشهداست
مرا چه زهره که گویم ثنای دخت علی
خدا گواست که اوصاف او کلام خداست
مقام یذهب عنکم گرفت این دختر
یقین کنید که قرآن به عصمتش گویاست
نماز شب به نماز شبش نماید فخر
دعا به هر نفس او نیازمند دعاست
خجسته چهرة او مصحفی به چشم حسین
چه مصحفی که پر از آیه های کرب و بلاست
چه دختری که وجودش همیشه زین اب است
چه زینبی که بلاها به چشم او زیباست
زبان حیدریش کار ذوالفقار کند
خطابه های بلندش به شام و کوفه گواست
به صبر و همت و ایثار و اقتدار و کمال
اگر حسین دگر خوانمش رواست رواست
خدا جلال و، محمد کمال و، فاطمه زهد
علی خصال و، حسین آیت و حسن سیماست
چنان که یک دم او بی حسین ممکن نیست
یقین کنید که بی او حسین هم تنهاست
جمیل دیدن سیل بلا به دیدة او
گواه فوق جلالش ز مریم عذراست
سرور سینة مریم وجود عیسی بود
مدال سینة او داغ هیجده عیساست
نظام دین بود از گیسوی پریشانش
هزار نکتة باریک تر ز مو اینجاست
ز شعله نفس زینب است تا صف حشر
حرارتی که ز خون حسین در دل هاست
قسم به دین خدا می خورم که دین خدا
به صبر زینب و خون حسین پا بر جاست
خطابه اش همه آیات وحی و تفسیرش
نیازمند هزاران قصیدة غراست
سر بریدة فرزند فاطمه می گفت
که خون پاک مرا خطبة تو آب بقاست
امین وحی بیا و به اهل کوفه بگو
که این صدای خداوندگار بی همتاست
زبان شکر گشودن کنار مقتل خون
خدا گواست که فوق مقام صبر و رضاست
به موج خون تن صد پاره را گرفت به دست
که ای خدا بپذیر این یگانه هدیة ماست
شبی نشد که نماز شبش رود از دست
که لحظه لحظة شب هاش لیلة الاحیاست
الا قیام تو قد قامت قیام حسین
تویی که قامت دین با قیامتت شد راست
تویی که خطبة شامت یزید را لرزاند
تویی که شام ز نطقت به خصم شام عزاست
تویی که هر نفست یک خطابة پر شور
تویی که هر قدمت یک قیام عاشوراست
اگر که فاطمه خوانندت از جلال درست
اگر به غیر حسینت مثل زنند خطاست
جمال روح فزایت بهشت روح علی
نگاهت از دل پاک حسین عقده گشاست
هنوز حنجره ات را طنین صوت علی است
اگر چه گوش دل اهل کوفه ناشنواست
حسین بر سر نی گوش، پای خطبة تو
سر بریدة او مجلس تو را آراست
حسین کعبه و حج تو دور او گشتن
صفا و مروة تو قتلگاه و طشت طلاست
جبین شکستن عشاق در رسالة تو است
عذار شسته به خون تو بهترین فتواست
من و ثنای شما خانواده یا زینب
هزار شکر که طبعم هماره وقف شماست
کدام رتبه از این به که سال ها میثم
فقط برای شما خاندان مدیحه سراست

ای که بوی کربلا می آید از میلاد تو

هر گلی یابد صفا چون می نماید یاد تو

گل بخوانندت ولی گلها همه مست تو اند

سدره و طوبی بود یک شاخه از شمشاد تو

خسته بودم از سراب کاذب آزادی ام

تا اسیرت شد دلم ، گردیده ام آزاد تو

کاروان سالار عشقی ، قبله اهل دلی

با ورودت بیت عترت می شود دلشاد تو

ای گل زهرا نسب ای غنچه باغ علی

عشق و مستی هم بود در این جهان همزاد تو

مقدمت بوی بهشت فاطمیون می دهد

فخر بنماید خدا بر عالم ایجاد تو

آرزومند دعایت در نماز شب حسین

همره او اهل گیتی طالب امداد تو

باز عالم پر ز غوغاى كه شد

باز دلها مست و شيداى كه شد

باز گوش اهل دل پر زمزمه

از طنينِ شور و آواى كه شد

باز سر دارد هواى عاشقى

طالب روى دل آراى كه شد

باز ديده سوى دامم مى‏كشد

پايبند چشم گيراى كه شد

باز دل سرشار از شوق كه شد

باز اين ويرانه مأواى كه شد

دل به شوق ازياد زينب آمده

تهنيت ميلاد زينب آمده

آمد آن ‏بانو كه‏ فخر هر زن‏ است

هر دلى با ذكر نامش گلشن ‏است

روح تاريك همه سر گشتگان

در شعاع نور عشقش روشن‏است

نان زينب لرزه بر دل افكند

غير آن دل كه ز سنگ و آهن‏است

گفت‏خيرالناس امر واجبى

احترام او به هر مرد و زن است

كيست زينب جلوه عشق خدا

عشق او سرمايه دين من است

هست سرى منجلى در روح او

جمع زهرا و على در روح او

هيچ گنجى با غمت‏همپايه‏نیست

غيرعشقت‏شيعه‏راسرمايه‏نیست

خواست دل آيد به زير سايه‏ات

ديد اما نور حق را سايه نيست

غير تو كه شيعه زهرا خورده‏اى

هيچ كس با فاطمه همپايه نيست

غير نام دلربايت زينب

در كتاب عشق حيدر آيه نيست

غير اشكى كه نثارت مى‏كنم

عاشق بى‏مايه‏ات را مايه نسيت

عزت حيدر مدد كن عاشقت

دختر كوثر مدد كن عاشقت

اى درخشنده‏تر از الماسها

اى صفا بخش وجود ياسها

اى تجلى امامت در زنان

مايه ترس على نشناسها

حوريان از درك تو عاجز همه

كى شناسندند يقين خناسها

لطف تو شد شامل هر شيعه‏اى

اى صفا بخشيده بر احساسها

عبد زينب واقعاً عبد خداست

مدعى بگذار اين وسواسها

خسته بال دام عشقِ زينبم

من پرستوىِ دمشق زينبم

اى خدا من دوست‏دار زينبم

خسته جانم جانثار زينبم

سالها پرسه به كويش مى‏زنم

كوچه گرد و خاكسار زينبم

مى‏تپد در سينه دل با ياد او

دردمند و بيقرار زينبم

كاش بودم من كبوتر اى خدا

تا نمايى همجوار زينبم

در دم مرگم سوى شامم كشيد

آن زمان در انتظار زينبم

كاش من قربان زينب مى‏شدم

خادم طفلان زينب مى‏شدم

شبي كه مطلع مهر از، طلوع زينب بود
فروغ روز نشسته، به دامن شب بود
هزار رود نوا گر ز كوثر و تسنيم
روان به خانه زهرا،به بوي زينب بود
هزار چشمه خورشيد، از كرانه شب
دميده از دل مهتاب، و چشم كوكب بود
شكوفه بار لب مرتضي بباغ دعا
ستاره ريز دم مصطفي،به يارب بود
شراب نور زخمخانه سحر، جوشيد
كه جام سرخ شقايق،ز مي لبالب بود

اگر چه “زين اب ”و را نهاد نام، رسول
خداي داند، كاو زينب “ام و اب” بود
زني به همت و مردي، به مردمي سوگند
ضس از حسين، سپهدار عشق، زينب بود

تا مونسم آيد ز ره من بيقرارى مى‏كنم

بهر تماشاى رخش چشم انتظارى مى‏كنم

بهر صفاى مقدمش من لاله كارى مى‏كنم

تا كه شود غمخوار من هر گونه كارى مى‏كنم

من زاده زهرايم و نامم حسين ابن على است

عشقم براى زينبم در هر دو عالم منجلى است

حق عشق را همراه او يكجا عطايم كرده است

با نام زينب تشنه كرب و بلايم كرده‏است

با صوت زينب از ازل يزدان صدايم كرده است

او را گرفتار و اسير و مبتلايم كرده‏است

ما عاشقيم و بهر هم تا پاى جان استاده‏ايم

تا عشق را رونق دهيم از لطف حق آماده‏ايم

حق بار ديگر كوثرى اهدا به طاها مى‏كند

عشقى كه دارد بر على اينگونه افشا مى‏كند

اين نازنين اين جمع را هم مست و شيدا مى‏كند

او چشم خود تنها به روى چشم من وا مى‏كند

با گريه آغازيش گويد حسين من كجاست

دارد اشاره در نهان نور دو عين من كجاست

گر او نمى‏آمد، ظهور من دگر كامل نبود

كس بر غريبى من و اولاد من قائل نبود

بى او چنين دلها به سوى كربلا مايل نبود

بى خلقت او در جهان عشقى ميان دل نبود

كرب و بلا از خون من با اشك او زيبا شود

از حرمت او مرقد من قبله زهرا شود

همراه زينب خواهرم من صاحب دلها شوم

از ناله‏اش در هر دلى چون پرچمى بر پا شوم

از حسن خطبه خواندش من تا ابد احيا شوم

با او شفيع عاشقان مادرم زهرا شوم

بى او خدا داند كه خون من اثر هرگز نداشت

از بعد عاشورا كسى از من خبر هرگز نداشت

او زينت بالاترين مخلوق اين عالم عليست

او همدم شير خدا و بهر او همدم عليست

او محرم غيب الغيوب و بردلش محرم عليست

در كوفه و شام بلا ذكر لبش هردم عليست

خَلقاً و خُلقاًمنطقاً همچون علىِ مرتضاست

از بعد زهرا مادرم دارم يقين خيرالنساست

او اولين زائر به صحن قتلگاهم مى‏شود

او بهرمند از آخرين برق نگاهم مى‏شوم

وقت جدايىِ سر از جسمم پناهم مى‏شود

حِصن حَصين كودكان و خيمه‏گاهم مى‏شود

مانند زهرا مادرم در شعله‏ها غوغا كند

تا حفظ جان رهبرى از عترت طاها كند

ای بحر کمال گوهر آوردی
ای کوثر وحی کوثر آوردی
ای نخل امید نوبر آوردی
ای ماه خجسته اختر آوردی
ای دخت رسول دختر آوردی
زینب؟ نه، حسین دیگر آوردی
بر نفس رسول زیب و زین است این
سر تا به قدم همه حسین است این

تو وجه خدایی و تجلا او
تو روح محمدی و اعضا او
تو بحر کمال و در یکتا او
تو باغ بهشت و نخل طوبا او
او با تو بود شبیه و تو با او
الله الله تو زینبی یا او
بانوی زنان عالم آوردی
بعد از دو مسیح مریم آوردی

آیات خداست نقش رخسارش
در چشم رسول حسن دادارش

شمشیر علی است تیغ گفتارش
زهرا شده محو چشم بیدارش
هم مرغ دل حسن گرفتارش
هم چشم حسین محو دیدارش
آیینة احمد است این دختر
قرآن محمد است این دختر

هم مام ائمه را بهین دختر
هم عصمت و زهد و صبر را مادر
هم فلک نجات را بود لنگر
هم خون حسین را پیام آور
هم در یم خون امام را یاور
هم قافلة قیام را رهبر
هم خون شهید جرعه نوش او
هم خشم حسین در خروش او
آیینة پنج تن، جمال او
شرمنده جلال از جلال او
پرواز کمال از کمال او
یک فاطمه حلم در خصال او
عاشور حسین شور و حال او
پیشانی غرقه خون مدال او

خون شهدا هماره مدیونش
در صبر و رضا حسین ممنونش

ای کوفه و شام کربلای تو
ای سینة خلق نی نوای تو
ای صورت صبر نقش پای تو
ای آیة کاف و ها ثنای تو
حق شیفتة خدا خدای تو
فریاد علی است در صدای تو
میراث کمال از رسل داری
استاد ندیده علم کل داری

تو عالمة ندیده استادی
ویران گر کاخ ظلم و بیدادی
صد کرب و بلا خروش و فریادی
با کوه ملال سرو آزادی
زهد و شرف و عدالت و دادی
در موج غم از وصال حق شادی
با آن همه داغ از شکیبایی
چشم تو ندید غیرزیبایی

بر چهره جمال دادگر داری
اعجاز خطابه از پدر داری

اسرار علوم را ز بر داری
ارثی است که از پیامبر داری
تقدیم حسین دو پسر داری
دو مهر ز ماه خوب تر داری
تو باب حسین و باب زهرایی
تو ماه دو آفتاب زهرایی
تو ام مصائبی و مام صبر
زیبد که بخوانمت امام صبر
در دست اراده ات زمام صبر
با صبر تو زنده گشت نام صبر
مرهون تو تا ابد نظام صبر
ای هر نفس تو یک پیام صبر
بر صبر تو از هزار زخم تن
در مقتل خون حسین گفت احسن
سوگند به ذات قادر بی چون
شکرانه سرودنت به موج خون
با جسم کبود و گیسوی گلگون
کاری است ز حد وهم ما بیرون
ای نهضت کربلا به تو مدیون
ای داده شکست ها به خصم دون

تو خون حسین را بقا دادی
حتی به شهید ارتقا دادی

محبوبة حی داوری زینب
زهرا و حسین و حیدری زینب
هم سنگر دو برادری زینب


تا حشر حسین پروری زینب
دردانة ناب کوثری زینب
پیوسته پیام کربلایی تو
تفسیر تمام کربلایی تو

باید به جهان پیمبری آید
در ملک وجود حیدری آید

چون فاطمه باز مادری آید
مانند حسن برادری آید
میلاد حسین دیگری آید
تا چون تو خجسته خواهری آید
عالم به ولایت تو می نازد
میثم به عنایت تو می نازد

ای به محمّد بهشت ،یاسمن آورده ای   

  همسر شیر خدا ، شیر زن آورده ای
محور هر پنج تن پنج تن آورده ای     

   هم سخن مرتضی ، همسخن آورده ای

هاجر و ساراست این      مریم عذرا ست این
دختر زهراست این       زینب کبری ست این
دختر ولیّ خدا اُخت حسین و حسن

دختر علم و کمال مادر صبر و رضا            

      یک حسن و یک حسین یک علی مرتضی
فاطمه ی دوّمی در بغل مصطفی           

هر سخنش یا حسین هر نفسش یا اخا
فاضله و عالمه   فاطمه ی فاطمه
قبله ی جان همه     بر لب او زمزمه
زمزمه اش برده دل از شه گلگون کفن
آینه ی پنج تن طلعت زهرایی اش     

  می برد از خلق ،دل خلقت طاهایی اش
سینه ی صحرایی و دیدۀ دریایی اش      

 همره مادر رواست امّ ابیهایی اش
صبر، علمدار او      حلم ، گرفتار او
داغ ، شرربار او     درد، خریدار او
عصمت و زهد و حیا بر تن او پیرهن
از شب میلاد بود شعلۀ تاب و تبش    

  پیش تر از جدّ و باب خوانده خدا زینبش
قصۀ کرب و بلا زمزمۀ هر شبش  

    فاطمه از جان ودل بوسه زند بر لبش
روح و روانش حسین      تاب و توانش حسین
جان و جهانش حسین     ورد زبانش حسین

نطق و بیان علی در نفسش موج زن

 

حاج غلامرضا سازگار (میثم)

آنکه بد گوهر دریای حیا زینب بود

در حیا نایبة خیر نساء زینب بود

آنکه دانشگده سینه زهرا پیمود

گشت علامه شد انگشت نما زینب بود

دختری که بجهان زین ابش نام آمد

دختر شاه عرب شیر خدا زینب بود

تالی حضرت صدیقه و اخت الحسنین

سینه اش آینة صدق و صفا زینب بود

آنکه پیمود ره مهر و وفا شد نامی

زیب دیباچه دیوان وفا زینب بود

آنکه مبهوت زصبرش شده ایوب صبور

معدن صبر به صحرای بلا زینب بود

آنکه بعد از شه لب تشنه بهنگام بلا

قد علم کرد بمیدان وفا زینب بود

آنکه در جای حسینش ز وفاداری شد

ملجأ و دادرس آل عبا زینب بود

آنکه با شرکت اطفال یتیمان حسین

بست در قتلگه اش عقد عزا زینب بود

آنکه افراشت پس از قتل حسین رایت دین

کرد در کرب و بلا شقه گشا زینب بود

آنکه با شوق بیاری برادر برخاست

پیروی کرد از او پای بپا زینب بود

آنکه همدست حسین گشته و بر خلق رساند

صورت و معنی قرآن خدا زینب بود

آنکه بر اهل جهان موی به مو کرد اعلان

اصل منظور شه کرب و بلا زینب بود

آنکه در حال اسیریش به نهضت پرداخت

شت خاتون ظفر با اسرا زینب بود

هرکجا بر سر نی رفت سر پاک حسین

بروی ناقة عریان ز قفات زینب بود

آنکه نشکست وقارش باسارت اما

با سکینت به شکست اهل جفا زینب بود

آنکه در ناقه عریان بدیار کوفه

حق را کرد ز ناحق جدا زینب بود

آنکه با منطق شیرین و بگفتار فصیح

محشری کرد در آن شهر بپا زینب بود

آنکه از کثرت احساس به محمل زده سر

گیسویش کرد مخصب به دما زینب بود

آنکه در بارگه زادة مرجانة پست

تنگ کرد عرصه بر آن شوم و ذغا زینب بود

آنکه در مجلس شامات به میر شامات

گفت با طعنه که ابن الطلقا زینب بود

آنکه بی باک و دلیرانه به ارکان یزید

لرزه افکند در آن دار جفا زینب بود

آنکه نام امویها به فضاحت ها برد

کرد رسوازده ، با بانگ رسا زینب بود

آنکه وارونه شد از همت او تخت یزید

کند آن سلطنت از بیخ و بنا زینب بود

ثائبا آنکه بویرانة شام اندر شام

نصب یا نام حسین کرد لوا زینب بود

او تــــولــد یـــــافـــت طنـــــازی کنــد

بــــا الفبــای جنـــــون بــــازی کنـــــد

او تـــولـد یافـــت گــــردد نــــور عیــن

تا شـود ســرمست  از جــام حسیــن

او تولــد یــافــت تــــا زینــــب شــــود

در سخـــن عـــلامــه مکتـــب شـــود

آری آری زینـــب آمـــــد بـــر جهــــــان

تــــا شود همگــــام عــــاشورائیــــان

در حـــوادث یـار می خواهد  حسیـــن

محـــرم اسرار می خواهـــد  حسیــن

کیست زینـب تابــع فرمــــان دوســـت

هفت شهــر عشــق زیر گــــام اوست

کیســت زینب صــاحب عنـــوان عشق

تــــاج خونیـــن سر سلطــــان عشـق

عشـــق هـــر جـا خود نمایی می کند

نــــام زینــــب دلربـــایــی می کنـــــد

هر کجــــا منشـــور ضـــد مکتب است

بی گمـــــان الغـــاء آن بـــا زینب است

نوحــه خوان شعری بخوان زینب پسند

تـا شـــوی در پیش زهــــرا سر بلنــــد

نکتــه ای گویــــم به گوش آویـــز کــن

ازکـــــلام نــــــــاروا پــــرهیـــز کـــــن

خـــــوانیـــش آواره  , خــــــود آواره ای

دانیــــش بیچــــاره , خــــود بیچاره ای

نسبـــت  آوارگـــــی بـــر او  , مــــــده

نسبـــت بیچـــارگــــی بـــر او , مــــده

کیست زینـب عامــل تکمیـــل عشـــق

بعــــد زهـرا فـارغ التحصیــــل عشـــق

کیسـت او ؟  پـــروانـــه پـــر سوختـــه

ســوختـــن  از فـــاطمـــه آمــــوختــه

در فـــدک صبـــر علــی را دیــده است

عشــق را  بـا فاطمــه سنجیـده است

مرحبـــا زینب  که طوفـــان کرده است

آنچه زهـــرا گفتـــه بود آن  کرده است

او به بحـــر العشـــق نــوح کربــلاست

عشـــق او فتــح الفتـــوح کربـــلاسـت

خلـق را زینب شناســی نیست نیست

فاطمه دانــد که زینـــب کیست کیست

گرچه «خوش زاد»م , حسینی منصبم

گـــــر قبـــول افتــــد  غــــلام زینبــــم

سروده سید حسن خوش زاد

 


موضوعات مرتبط: حضرت زینب(س)
[ دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 22:32 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

  زینب آمد شام را یکباره ویران کرد و رفت

اهل عالم را زکار خویش حیران کرد و رفت

از زمین کربلا تا کوفه و شام خراب

هر کجا بنهاد پا فتحی نمایان کرد و رفت

با لسان مرتضی از ماجرای نینوا

خطبه¬ای جا نسوزانند در کوفه عنوان کرد و رفت

با کلام جانفزا اثبات دین حق نمود

عالمی را دوستدار اهل ایمان کرد و رفت

فاش میگویم من آن بانوی عظمای دلیر

از بیان خویش دشمن را هراسان کرد و رفت

بر فرازنی چو آن قرآن ناطق را بدید

با عمل آن بی قرین اثبات قرآن کرد و رفت

در دیار شام برپا کرد از نو انقلاب

سنگر ستمگرنرا سست بنیان کرد و رفت

خطبة غرا بیان فرمود در کاخ یزید

کاخ استبداد را از ریشه ویران کرد و رفت

از کلام حق پسندش شد حقیقت آشکار

اهل حق را شامل الطاف یزدان کرد و رفت

شام غرق عیش و عشرت بود در وقت ورود

وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت

دخت شه را بعد مردن در خرابه جای داد

گنج را در گوشة ویرانه پنهان کرد و رفت

زآتش دل بر مزار دختر سلطان دین

در وداع آخرین شمعی فروزان کرد و رفت

 


موضوعات مرتبط: حضرت زینب(س)
[ یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 19:22 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

خودم ديدم كه صحرا لاله گون بود

زمين از خون ياران غرقه خون بود

خودم ديدم فضاى آسمانها

پر از انا اليه راجعون بود

خودم ديدم كه نور چشم زهرا

جراحات تنش از حد فزون بود

خودم ديدم كه بر هر برگ لاله

نوشته اين سخن با خط خون بود

گلى گم كرده ام ميجويم او را،

به هر گل ميرسم ميبويم او را

خودم ديدم گلوى اصغرش را

خودم در بر كشيدم اكبرش را

اگر چه از كنار نهر علقم

زگريه منع كردم خواهرم را

خودم ديدم كه زهرا ناله ميكرد

خودم ديدم سرشك مادرم را

مكن منعم اگر با اينهمه داغ

زنم بر چوبه محمل سرم را

گلى گم كرده ام ميجويم او را

، به هر گل ميرسم ميبويم او را

خودم ديدم كه دلها مرده بودند

خودم ديدم همه افسرده بودند

خودم ديدم كبوترهاى معصوم

همه در زير پر، سر برده بودند

خودم ديدم كه گلهاى نبوت

زبى ابى همه پژمرده بودند

همان جايى كه فرزندان زهرا

بجرم عشق سيلى خورده بودند

گلى گم كرده ام ميجويم او را

، به هر گل ميرسم ميبويم او را

گل من يك نشان در بدن داشت

، يكى پيراهن كهنه به تن داشت

 


موضوعات مرتبط: حضرت زینب(س)
[ یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 19:18 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

بود آخرين لحظه عمر من

الا شام غم با تو گويم سخن

چه خوش بود آئين غمخواريت

ز آل علي ميهمانداريت

دگر جانم از غصه بر لب رسيد

گذشت آنچه از توبه زينب رسيد

خداحافظ اي شهر آزارها

خداحافظ اي كوي بازارها

خداحافظ اي شهر چنگ ها

خدا حافظ اي بارش سنگ ها

خداحافظ اي شهر رنج و بلا

خداحافظ اي چوب طشت و طلا

خداحافظ اي قصه بزم مي

خداحافظ اي رأس بالاي ني

خداحافظ اي اشگ جمازه ها

خداحافظ اي زيب درازه ها

خداحافظ اي شهر دشنام ها

خداحافظ اي كوچه ها بامها

خداحافظ اي دست در سلسله

خداحافظ اي پاي پر آبله

خداحافظ اي سنگ وخون جبين

خداحافظ اي سيد و الساجدين

خداحافظ اي رنج ها درد ها

خدا حافظ اي خاك ها گرد ها

خداحافظ اي ناقه بي جهاز

خداحافظ اي اختران حجاز

خداحافظ اي گوش پاره شده

ز تو  غارت گوشواره شده

خداحافظ اي خاك ويران سرا

خداحافظ اي آل خير الورا

خداحافظ اي ياس نيلي شده

يتيم نوازش به سيلي شده >

 

 


موضوعات مرتبط: حضرت زینب(س)
[ یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 19:13 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

منتظران مشهدالرضا
لطفا در جهت پيشرفت كار نظر بدهيد و اگر شعر زيبايي داريد
خواهشمندم در قسمت نظرات قرار دهید تا در اختیار دیگر دوستان قرار گیرد.
mostafa.1108@yahoo.com
اینستاگرام
mashhad.8
مصطفی محمدزاده
لینک دوستان
لینک های مفید
امکانات وب