|
مشهد مقدس شهر بهشت اشعار مذهبی
|
[ پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ ] [ 23:39 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
[ پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ ] [ 23:22 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
اینها به جای اینکه برایت دعا کنند *************************** یارب به سینه تاب نمانده ز یاد تو شرمنده ام که یار ندارد جواد تو موسی به طور بهر مناجات میرود من مانده ام به حجره دربسته یاد تو باب المرادم و اجلم مژده میدهد آقا بیا که فاطمه داده مراد تو مادر بگو به همسر نامهربان من باید چگونه جلب کنم اعتماد تو وقتی امام تشنه ز دل ناله میزند آبی رسان که میرسد آخر به داد تو اطراف محتضر که کسی کف نمیزند چندان وفا نمانده به لبخند شاد تو محشر جواب مادر مارا چه میدهی این بغض و کینه نیست شفیع معاد تو دور امام هلهله کردن روا نبود گویا به اهل کوفه رسیده نژاد تو حتی کسی نبود که گرید به حال من بابا بیا که جان بسپارد جواد تو جد غریب! بال کبوتر نخواستم باشد جواد گریه کن خانه زاد تو ***محمود ژولیده*** --------------------------------------------- طائر عرشم ولى پر بستهام یاد دلدارم ولى دلخستهام
غربت هیچ کسی مثل تو مولا نشود گره بی کسی تو به خدا وا نشود نیست یک خواهر غمدیده پرستار شما هیچ کس همقدم زینب کبری نشود به لب تشنه ی تو آب گوارا نرسید مقتلت گر چه به جانسوزی صحرا نشود پسر ضامن آهو، تو جوانمرگ شدی مثل تو هیچ کسی وارث زهرا نشود جگر سوخته از زهر تو را طعنه زدند جگر سوخته با خنده مداوا نشود قدرت زهر چه بوده که ز پایت انداخت گفت با خنده دگر ابن رضا پا نشود جان فدای پسرت حضرت هادی که سه روز دید تشییع تن خسته مهیا نشود ***جواد حیدری*** از پشت درب بسته کسی آه می کشد
موضوعات مرتبط: امام جواد(ع) [ پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ ] [ 23:17 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
سلام من به نور عین زهرا سلام من به غربت حریمش سلام من به قلب بیقرارش سلام من به غربت نگاهش سلام من به حال احتضارش دلش به دام عشق مبتلا بود به حال مرگ فتاده محتضر بود درون حجره بسکه ناله ها زد قتلگهش میان مسکنش بود سیلی کین به چهره شرف زد درون حجره قلب لاله میسوخت شروع به پایکوبی از جفا کرد دل ببرد به راه کاظمینم همان سرا که زائری ندارد دو یاس خسته در نهاد دارد عاشق پر بسته کاظمینم خدا کند رسم به کوی یارم سید محمد میرهاشمی گشته عالم غرق ماتم در عزاى جوادالائمه يوسف زهرا به سن نوجوانى گشته مسموم در بهار زندگى از عمر خود گرديده محروم آه و واويلا كه آخر همسر ناقابل او از شرار آتش زهر شعله ها زد بر دل او فاطمه اولاد خود را در بلا پيوسته بنگر قتله گاهش را ميان حجره در بسته بنگر همچو جدش تشنه لب در بين حجره دست و پا زد هر كنيزى ناله بر مظلومى ابن الرضا زد
******************* اي انس و جان گداي تو يا حضرت جواد شد مرثيه سراي تو يا حضرت جواد شاعر : استاد سازگار ************************ آنکه عمري داغ زهرا شعله زد بر پيکرش هر که مي گردد«وفائي» از وفا خاک درش وفایی ********************** آبرومندان عالم آبرو مند تواند ************************ ولى خدا يا جواد الائمه محيط سخا، يا جوادالائمه چه گويم به وصفت كه فرموده آن را به قرآن خدا، يا جوادالائمه به كشتى ايمان در امواج طوفان تويى ناخدا، يا جوادالائمه چه در هفت گردون، چه در هشت جنت تويى مقتدا، يا جوادالائمه سماواتيان راست مدح تو، بر لب به صبح و مساء، يا جوادالائمه بود نقش خاك ره كاظمينت رخ اولياء، يا جواد الائمه ز شاهيست عارم كه در آستانت گدايم گدا، يا جوادالائمه بود بى ولاى تو طاعات عالم سراسر هبا، يا جواد الائمه اگر بود واقف زعلمى كه داده تو را كبريا، يا جوادالائمه نه بگشودى اندر برت پور اكثم لب خويش را، يا جوادالائمه گرم سر جدا گردد از تن، نگردد دل از تو جدا، يا جوادالائمه به غير از خدا هر كه گويد ثنايت بود نارسا يا جوادالائمه خدا داد پاسخ به هر بينوا كو تو را زد صدا، يا جوادالائمه به بازار محشر ولاى تو آدم به روز جزا، يا جوادالائمه ثناى تو گويم عصا از تو جويم به هر دو سرا، يا جوادالائمه رهايى به مهر تو خواهم كه گشتم اسير هوا، يا جواد الائمه خوش آن ملتجى را كه در آستانت كند التجاء، يا جوادالائمه جوادى ، جوادى ، گدايم، گدايم عطا كن ، عطا يا جوادالائمه بخوان جانب كاظمينم و ز آنجا ببر كربلا، يا جوادالائمه بمانم ، بميرم سپس زنده گردم به مهر شما، يا جوادالائمه به جان پيمبر به زهراى اطهر به بابت رضا يا جوادالائمه مرا تا ابد از صف دوستانت مگردان جدا، يا جوادالائمه تهى دستم و هستيم هست، تنها گناه و رجا، يا جوادالائمه قدم گشته خم ، پا فرو مانده در گِل ز بار خطا، يا جوادالائمه
********************** زهر به جان زد شررم اي پدر ريخت به دلها شررم اي پدر شاعر :استاد سازگار ********************** ********************* حــتــی خـدا هـم در غـم تـو این چنین است تــو نــالــه مـی کردی صـدا بیرون نمی رفت گــویــا کــه ایـن دیوار ها دیــوار چـیـن است یــا نــه صـــدای ســـاز و آواز اســت انــگــار ابــن الــرضــا بـر خـاک حـجـره بر زمین است کــار خــودش را مــی کــنــد زهــر هــلاهــل از زهــر ام الـفـضـل قـلـبـت آتــشــیــن است ای نــا بــکــار بــی حــبــا ایـن بـود رسـمـش مـزد امــامــت بــر شـمـا آیـا هـمـیــن است ؟ بـر خـود مـپـیـچ ای آنـکـه عـالـم ریزه خوارت مولا کشی رسم است رسم مشرکین است بـر روی بـام خــانــه ات جــسـمــت فــتــاده تـنـهـا کـبـوتـر ها به جسمت همنشین است مـولا ظــفــر را هـم کـمـی دریـاب ... دریاب در جـمـع احـبـاب شـمـا او کـمـتـرین است *************** ************************** **********************
موضوعات مرتبط: امام جواد(ع) [ پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ ] [ 23:14 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
روزي مأمون براي صيد بيرون رفت. در ميان راه به جمع كودكاني برخورد كه مشغول بازي بودند و در ميان آنها امام جواد(ع) نيز كه حدود 11 سال داشت ايستاده بود. كودكان چون مأمون را ديدند همگي فرار كردند، امّا امام همچنان باقي ماند . مأمون از او پرسيد تو چرا فرار نكردي؟ حضرت(ع)جواب داد: راه تنگ نبود تا برايت راه بگشايم و گناهي نكرده بودم تا از جريمهاش بترسم و گمانم به تو نيك بود كه بيگناهان را ضرر نميرساني. مأمون از اين جواب نغز تعجّب كرد و اسم و نسبت حضرت(ع)را پرسيد و او را شناخت. مأمون به صيد رفت؛ باز شكاري او ماهي را از دريا برايش شكار كرد. هنگام بازگشت، از همان راه قبلي آمد و دوباره كودكان فرار كردند و حضرت(ع)باقي ماند. مأمون ماهي را در ميان دستان خود پنهان كرد و از حضرت(ع)پرسيد: چه در دست دارم؟ او فرمود: خدا ماهيان كوچكي در دريا آفريده كه بازهاي پادشاهان و خلفا آنها را شكار ميكنند و پادشاهان به وسيله آنها سلاله نبوّت را ميآزمايند. مأمون گفت: به راستي كه تو فرزند امام رضا(ع)هستي.
كشفالغمة، ج2، ص343.
عـلامـه مـجـلسـى و ديـگـران فـرمـوده انـد: كه سن شريف حضرت جواد عليه السلام در وقت وفـات پـدر بـزرگوارش نه سال و بعضى هفت نيز گفته اند
امام به ابى جعفر عليه السلام كه در مقابلش ايستاده بود اشاره كرد گفتم فدايت شوم : اين سه ساله است ، فرمود: سه ساله بودن چه ضررى دارد، عيسى بن مريم در كمتر از سه سالگى حجت خدا بود
حضرت جواد الائمه عليه السلام ، لباس تميز، پاكيزه و قيمتى مى پوشيدند.
و شيخ صدوق از على بن مهزيار از امام نهم روايت كرده كه : نمازهاى واجب را با خز و ساير لباسهاى قيمتى مى خواند و عباى گرانبهايى به دوش مى انداخت
راوي ميگويد: خدمت امام جواد(ع)در بغداد رسيدم. با خود فكر كردم كه او ديگر به وطن خودش بازنميگردد و اينجا از لحاظ غذا و وسعت وضع خوبي دارد. در همين فكرها بودم كه حضرت(ع)سرشان را پايين انداختند و بعد بلند كردند و در حالي كه رنگ مباركشان زرد شده بود فرمودند: نان جو و نمك در حرم رسول خدا(ص)
أحبّ اليّ ممّا تراني فيها. يَا حُسَيْنُ! خُبْزُ شَعِيرٍ وَ مِلْحُ جَرِيشٍ فِي حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا تَرَانِي فِيهَا الخرائجوالجرائح، ج1، ص381.
روزي معتصم عدّهاي از وزراي خود را خواند و به آنها گفت: شما به دروغ شهادت دهيد كه حضرت(ع)ميخواهد بر عليه من قيام كند؛ آنها قبول كردند. به دستور معتصم حضرت(ع)را آوردند. به حضرت(ع)گفت: تو ميخواهي بر عليه من قيام كني. حضرت(ع)فرمود: نه به خدا. معتصم گفت: فلاني و فلاني شهادت دادهاند بر اين. آنها كه در آنجا بودند گفتند: بله. حضرت(ع)دستهايش را بلند كرد و عرض كرد: اللَّهُمَّ إِنْ كَانُوا كَذَبُوا عَلَيَّ فَخُذْهُم ناگهان اتاق به لرزه درآمد و به حركت افتاد. معتصم گفت :يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! إِنِّي تَائِبٌ مِمَّا قُلْتُ فَادْعُ رَبَّكَ أَنْ يُسَكِّنَه حضرت(ع)عرض كرد: اللَّهُمَّ! سَكِّنْهُ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُمْ أَعْدَاءكَ وَ أَعْدَائِي پس اتاق آرام شد.
بحارالانوار، ج50، ص45.
موضوعات مرتبط: امام جواد(ع) [ پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ ] [ 23:12 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |