مشهد مقدس شهر بهشت
اشعار مذهبی

 

روزي مأمون براي صيد بيرون رفت. در ميان راه به جمع كودكاني برخورد

 كه مشغول بازي بودند و در ميان آنها امام جواد(ع)

نيز كه حدود 11 سال داشت ايستاده بود.

كودكان چون مأمون را ديدند همگي فرار كردند، امّا امام همچنان باقي ماند

. مأمون از او پرسيد تو چرا فرار نكردي؟

 حضرت(ع)جواب داد:

راه تنگ نبود تا برايت راه بگشايم و گناهي نكرده بودم

 تا از جريمه‏اش بترسم و گمانم به تو نيك بود كه بي‏گناهان را ضرر نمي‏رساني.

مأمون از اين جواب نغز تعجّب كرد

 و اسم و نسبت حضرت(ع)را پرسيد و او را شناخت.

مأمون به صيد رفت؛ باز شكاري او ماهي را از دريا برايش شكار كرد.

هنگام بازگشت، از همان راه قبلي آمد

 و دوباره كودكان فرار كردند و حضرت(ع)باقي ماند.

مأمون ماهي را در ميان دستان خود پنهان كرد

 و از حضرت(ع)پرسيد: چه در دست دارم؟

 او فرمود: خدا ماهيان كوچكي در دريا آفريده

 كه بازهاي پادشاهان و خلفا آنها را شكار مي‏كنند

 و پادشاهان به وسيله آنها سلاله نبوّت را مي‏آزمايند.

مأمون گفت: به راستي كه تو فرزند امام رضا(ع)هستي.

 

كشف‏الغمة، ج2، ص343.

 

عـلامـه مـجـلسـى و ديـگـران فـرمـوده انـد:

 كه سن شريف حضرت جواد عليه السلام در وقت وفـات پـدر بـزرگوارش نه سال و بعضى هفت نيز گفته اند

 

امام به ابى جعفر عليه السلام كه در مقابلش ايستاده بود

اشاره كرد گفتم فدايت شوم :

اين سه ساله است ، فرمود:

 سه ساله بودن چه ضررى دارد، عيسى بن مريم در كمتر از سه سالگى حجت خدا بود

 

حضرت جواد الائمه عليه السلام ، لباس تميز، پاكيزه و قيمتى مى پوشيدند.

 

و شيخ صدوق از على بن مهزيار از امام نهم روايت كرده كه :

نمازهاى واجب را با خز و ساير لباسهاى قيمتى مى خواند

 و عباى گرانبهايى به دوش ‍ مى انداخت

 

راوي مي‏گويد: خدمت امام جواد(ع)در بغداد رسيدم.

با خود فكر كردم كه او ديگر به وطن خودش بازنمي‏گردد

 و اينجا از لحاظ غذا و وسعت وضع خوبي دارد.

در همين فكرها بودم كه حضرت(ع)سرشان را پايين انداختند و بعد بلند كردند

 و در حالي كه رنگ مباركشان زرد شده بود فرمودند:

نان جو و نمك در حرم رسول خدا(ص)

 

أحبّ اليّ ممّا تراني فيها.

يَا حُسَيْنُ! خُبْزُ شَعِيرٍ وَ مِلْحُ جَرِيشٍ فِي حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا تَرَانِي فِيهَا

الخرائج‏والجرائح، ج1، ص381.

 

 

روزي معتصم عدّه‏اي از وزراي خود را خواند

و به آنها گفت: شما به دروغ شهادت دهيد كه حضرت(ع)مي‏خواهد بر عليه من قيام كند؛

آنها قبول كردند.

به دستور معتصم حضرت(ع)را آوردند.

به حضرت(ع)گفت: تو مي‏خواهي بر عليه من قيام كني. حضرت(ع)فرمود: نه به خدا.

معتصم گفت: فلاني و فلاني شهادت داده‏اند بر اين.

آنها كه در آنجا بودند گفتند:

بله. حضرت(ع)دست‏هايش را بلند كرد و عرض كرد:

اللَّهُمَّ إِنْ كَانُوا كَذَبُوا عَلَيَّ فَخُذْهُم

ناگهان اتاق به لرزه درآمد و به حركت افتاد.

معتصم گفت

:يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! إِنِّي تَائِبٌ مِمَّا قُلْتُ فَادْعُ رَبَّكَ أَنْ يُسَكِّنَه

حضرت(ع)عرض كرد:

اللَّهُمَّ! سَكِّنْهُ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُمْ أَعْدَاءكَ وَ أَعْدَائِي

پس اتاق آرام شد.

 

بحارالانوار، ج50، ص45.

 

 


موضوعات مرتبط: امام جواد(ع)
[ پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ ] [ 23:12 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

منتظران مشهدالرضا
لطفا در جهت پيشرفت كار نظر بدهيد و اگر شعر زيبايي داريد
خواهشمندم در قسمت نظرات قرار دهید تا در اختیار دیگر دوستان قرار گیرد.
mostafa.1108@yahoo.com
اینستاگرام
mashhad.8
مصطفی محمدزاده
لینک دوستان
لینک های مفید
امکانات وب