مشهد مقدس شهر بهشت
اشعار مذهبی
[ شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:39 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

 

هر گه كه نسیم از ره بغداد آید

ما را ز حدیث عشق و خون‏ یاد آید

اى گل كه به گردن تو غل افكندند

از صبر تو زنجیر به فریاد آید

----

آنچنان ز هر ستم انداخت مرا

كه اجل ره سپر باغ جنان ساخت مرا

عجبى نیست اگر وقت عیادت پسرم

دید با این تن كاهیده و نشناخت مرا

----

حجت هفتم پناه دین ولى كردگار

موسى كاظم كه باشد یك تن از هشت و چهار

آنكه آمد موسى عمران پى كسب شرف

بر سر خوان عطایش چون سلیمان ریزه خوار

----

اى بر همه خلق مقتدا ادركنى

اى روح و روان مرتضى ادركنى

اى موسى كاظم اى امام محبوس

اى یوسف آل مصطفى ادركنى

----

امشب رضا ز سوز جگر گریه مى‏كند

مانند سیل ز ابر بصر گریه مى‏كند

تنها پسر نه، دختر چشم انتظار هم

از داغ جانگداز پدر گریه مى ‏كند


*******************
زیرعلَم امام کاظم بودن

غرق کرم امام کاظم بودن

خوب است ولی عجب صفایی دارد

یکشب حرم امام کاظم بودن


شاعر:سید مجتبی شجاع

 


موضوعات مرتبط: امام موسي بن جعفر(ع)
[ شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:32 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

کنون که گوشه زندان به بند زنجیرم

خدا گواست چو زهرا ز زندگی سیرم

شبیه مادر مظلومه تا ورود اجل

دو دست بسته خود سوی آسمان گیرم

شکسته پا و کمان قد رسیده جان به لبم

شکنجه های عدو کرده اینچنین پیرم

ز تار کعب نی و پود تازیانه کین

به باغ یاس ولایت بنفشه تصویرم

عدو بدون جهت ناسزا به من می گفت

اگر چه گفته خدا از تبار تطهیرم

ز جانب من خسته به دخترم گوئید

اسیر سلسله ها نی ، اسیر تقدیرم

رضا بیا که نگاهم به چهار چوب در است

بیا که کنج قفس بی شکیب می میرم

به یاد کرببلا بی قرار می گریم

به یاد حنجر شش ماهه و سر تیرم

به یاد ساقی بی دست و مشک علقمه ام

به یاد راس جدا از جفای شمشیرم

**************************

پروانه ام که بال و پرم درد می کند

شمعم که پای تا به سرم درد می کند

در این سیاه چال ز بس گریه کرده ام

باور کنید چشم ترم درد می کند

نخلم که شاخه شاخه ام را شکسته اند

دیگر تمام برگ و برم درد می کند

وقتی که تازیانه به بازوی من زدند

دستی شکسته در نظرم درد می کند

سیلی به من زدند و از آن دم نه روی من

کز داغ مادرم جگرم درد می کند

****************************

سیاه چال و شب و مرد و دستهای دعا

سیاه چال و صدای غریب یا زهرا

چقدر سرد و سیاه و چقدر دلگیر است

سیاه چال امامی كه بین زنجیر است

به ناله اش در و دیوار اشك می ریزد

فرشته در غم زار وی اشك می ریزد

كسی به غیر خدا غربتش نمی بیند

به پای درد دلش غیر اشك ننشیند

قنوت نیمه شب او صدای هلهله داشت

ز بار این همه زنجیر پیكرش گله داشت

ز تیر ِآه دلش آسمان كمان گشته

ز چشم حلقه ی زنجیر خون روان گشته

برای دشمنش افطار هم بهانه شده

وَ سهم هر شب او ظلم تازیانه شده

به جای جای تنش جای ردّ شلاق است

همان كبوتر زخمی كه بی پر و بال است

نفس بریده صدا زد خدا، خدا خلاصم كن

به ناله گفت كه مادر بیا حلالم كن

همیشه روز خودش را به سجده ها شب كرد

چه گریه ها كه دل شب برای زینب كرد


*******************************

ناله و فریاد من سودی به حال من ندارد

از که آزادی بخواهم این قفس روزن ندارد

زخم گردن، جسم نیلی، پای خون آلوده گوید

آسمان زندانیی مظلوم تر از من ندارد

آن چنان افتاده ام از پا در این زندان که دیگر

دست من تابی که غل بردارد از گردن ندارد

کس نگوید آخر ای بیداد گر صیاد بس کن

مرغ بال و پر شسکته در قفس کشتن ندارد

طور زندان، آه آتش، اشک مونس، ناله همدم

موسی این حال و هوا در وادی اَیمن ندارد

دوستان یاد آورید از گریه ویران نشینی

کو تسلائی به غیر از خنده دشمن ندارد

نیست یکسان حبس تاریک من و زندان یوسف

او چو من آثار زنجیر ستم بر تن ندارد

او دگر نشکسته در هم استخوان ساق پایش

او دگر در گوشه مطموره ها مسکن ندارد

حاج غلامرضا سازگار

*****************************
ناله ای سوخته از سینه سوزان آید

وین نوائیست که از گوشه زندان آید

آن چه زندان که سیه چال بود از دهشت

شب و روزش به نظر تیره و یکسان اید

های هارون که گرفتار تو شد موسی عصر

شب و روز تو  و او هر دو به پایان اید

سال ها این پسر فاطمه مهمان تو هست

هیچ گفتی که چه ها بر سر مهمان آید

هم دم آن پدر پیر ز چندین اولاد

طفل اشکی است که از دیده به دامان آید

امشب از غربت او سلسله هم می نالد

کآن جگر سوخته را عمر به پایان آید

کند و زنجیر از آن جان به زندان مأنوس

نکشد دست اگر بر لب او جان آید

گر چه این زمزمه خاموش شود تا به ابد

بانگ مظلومیش از سینه باران آید


سید رضا مؤید

*************************

مهر و مه گرچه رو به شاه نکرد

روز را از شب اشتباه نکرد

به کدامین گنه به زندان رفت

او که در عمر خود گناه نکرد

رگ به رگ شد تمام پیکر او

رگ غیرت ولی تباه نکرد

زن رقاصه مو پریشان شد

سر مویی ولی نگاه نکرد

واقعاً موی او خضاب نداشت

خلق را هیچ گه سیاه نکرد

غل از او رخصت جدایی خواست

شه به حرفش ولی نگاه نکرد

به همه سینه ی پناه گشود

کس به او صحبت از پناه نکرد

چهارده سال آفتاب نخورد

رشد جایی چنین گیاه نکرد

رد شلاق مانده بر بدنش

بر تنش رخت راه راه نکرد

چار غل بست و چار قل وا کرد

لیک قطع دل از اله نکرد

جز دو ابرو و خیل مژگانش

هیچ گه رغبت سپاه نکرد

روزه اش را به اشک دیده ی خود

گاه افطار کرد و گاه نکرد

محمد سهرابی

**************************
من کیستـم؟ فـرشتۀ عرش ‌آشیانه‌ام

دردا که گشتـه قعر سیـه‌چال، لانه‌ام

از حلقـه‌های سلسلـه بـاشد نشانه‌ها

بر دست و پا و گردن و بر پشت و شانه‌ام

مخفی است زخم‌ها به درون دلم، ولی

پیــداست بــر بــدن، اثــرِ تازیانه‌ام

مـن در کنـار قبـر نبـی خانه داشتم

کردنـد بی‌گنــاه بــه زنـدان روانه‌ام

گر شیعه‌ای به شهر مدینه کند عبور

جرأت نمی‌کند که زند سـر به خانه‌ام

هر شب بوَد چهار ملاقاتی‌ام به حبس

زنجیر و کند و قاتـل و اشک شبانه‌ام

از بس که تیرگی نگهم را گرفته است

روز و شبـم یکـی شـده در آشیانه‌ام

دیدم بسی شکنجه و خواهند اگر شهود

این زخـم‌های سلسلـه باشـد نشانه‌ام

نشنیده مانـد نالـۀ شب‌هـای تـار من

خامـوش در میـان قفس شـد ترانه‌ام

«میثم» ز سوز سینه سرودی برای ما

سـوز دلــت قبـولِ خــدای یگانه‌ام

غلامرضا سازگار

******************************
عمرش میان غربت بی یاورش گذشت

رنج هزار ساله بر آن پیکرش گذشت

حسرت کشیده چون پدری گیسوان او

درحسرت نوازشی از دخترش گذشت

او مرگ خویش را ز خدا عاشقانه خواست

از بس بلا کشید که آب از سرش گذشت

وقتی به زیر مشت و لگد ها شکسته شد

دانست آنچه بر بدن مادرش گذشت

اما اسارتش که به زینب نمی رسد

او شعله از اصابت با معجرش گذشت

زینب اسیر کوچه و بازار شام شد

زن بود و وارد صف اغیار شام شد

مجتبی صمدی شهاب
***********************

رنج زندان بلا گر چه غمی سنگین است

یاری شیعه ی من درد مرا تسکین است

من به زنجیر شدم تا بشر آزاد شود

هر که آزاد نشد زندگی اش ننگین است

کنج زندان بلا دامن سینای من است

صد چو موساست بر درگه ما مسکین است

بت نمرود زمان را شکستیم با صبر

بین ما بت شکنان بت شکنی آئین است

تلخ کامی من و زهر جفا مشکل نیست

مشکل این است که یهودی هدفش توهین است

هیچ غم نیست که بر بی کسی ام می خندند

غصه دارم که عدو بد دهن و بی دین است

ما بلا را اگر این گونه خریدیم به جان

به هدایت شدن شیعه بلا شیرین است

نیتم بود شریک غم مادر بشوم

تازه دانستم عجب دست ستم سنگین است

این همه زجر برای تو کشیدم مادر

لگدش داد نشان دنده شکستن این است

ناسزا گفت بسی گر چه نباید می گفت

این ره و رسم همان رسم و ره دیرین است

از سحر تا دم افطار مرا رنجاندند

سفره ی روزه و افطار عجب رنگین است

استخوانم  که شکستند قیامم تا شد

بس قدم خم شده گویی که سرم پایین است

جای هر گونه شکنجه به تنم یافت شود

صورت فاطمی ام تابلوی تزیین است

مشت دندان شکنش از لج یا زهرا بود

هر که یا فاطمه گوید دهنش خونین است

سینه ام تنگ شد و شکوه به مادر بردم

چون ار این ناحیه هر خواسته ام تأمین است

کار از کار گذشته به خدا تشنه لبم

جگرم مثل لبم پر ترک و پر چین است

محمود ژولیده


*************************

 

عمرش میان غربت بی یاورش گذشت

رنج هزار ساله بر آن پیکرش گذشت

حسرت کشیده چون پدری گیسوان او

درحسرت نوازشی از دخترش گذشت

او مرگ خویش را ز خدا عاشقانه خواست

از بس بلا کشید که آب از سرش گذشت

وقتی به زیر مشت و لگد ها شکسته شد

دانست آنچه بر بدن مادرش گذشت

اما اسارتش که به زینب نمی رسد

او شعله از اصابت با معجرش گذشت

زینب اسیر کوچه و بازار شام شد

زن بود و وارد صف اغیار شام شد

مجتبی صمدی شهاب

***************************
سال ها کنج قفس تنها و بی غم خوار بودم

لحظه ها را می شمردم در غم دیدار بودم

هر سحر با ضربه ی سیلی نمودم روزه آغاز

زیر آماج لگد در لحظه ی افطار بودم

گرچه زندان بان مرا می زد به نامردی ولیکن

من برای عفو او در ذکر یا غفار بودم

من زکیه سیرتم زهرا تبارم زینبی ام

گاه یاد شام و گه یاد در و دیوار بودم

چونکه می بردند نامردان به سوی چار میخم

یاد بند گردن مولا و آن مسمار بودم

چونکه می افتاد دندانی ز من از دست سنگینی

یاد چوب خیزران و کوفه بدکار بودم

فاصله افتاده بین استخوانهای نحیفم

یاد غمهای سه ساله بسکه در آزار بودم

تا که می خندید دشمن بر شکسته حرمتم

یاد سرگردانی زینب سر بازار بودم

محمود ژولیده


**************************

قسم بر ناله‌‌های زخم و زنجیر

دلم را کرده‌ای از ماتمت پیر

قسم بر سجده‌های کُنجِ زندان

غریبی‌ات شده در سینه چون تیر

از این زندان به آن زندان روانه

ز دستِ زندگی آخر شدی سیر

جهانْ کوچک به پیشِ غصه‌هایت

یکی دردِ تو را کی شرح و تصویر؟

شده چشمم به پشتِ اشک زندان

بیا دست منِ افتاده را گیر

ضریحت را ندیدم وا دریغا

کنم ناله از این احوال و تقدیر

بیا موسی بن جعفر از سرِ لطف

دلم را با نگاهی کن تو درگیر

دلم را بر ضریحت چون دخیلی

ببند و با ولایت کن تو تسخیر

حسن فطرس

*************************
دیشب درون محبسِ بیداد هارون

مى گفت موسى با رضایش قصه خون

دیشب پدر را سر به دامان پسر بود

چشم پسر محو تماشاى پدر بود

دیشب پدر سوز دلش را ساز مى كرد

بهر پسر افشان هزاران راز مى كرد

لعل لبش لب تشنگان را نوش مى داد

او راز مى گفت و رضایش گوش مى داد

مى گفت: اى نور دل شمع شب تار

یك لحظه اى از گردنم زنجیر بردار

از بس كه با كُند ستم من آشنایم

كوبیده گشته گوشت هاى ساق پایم

بینى اگر گلبرگ رویم گشته نیلى

نَبْود عجب زیرا ز دشمن خورده سیلى

دیشب كه مى زد از ره كین وحشیانه

سندى شاهك بر تن من تازیانه...

ژولیده نیشابورى

*********************
حبیب با حبیب خود به خلوتی صفا کند

ندانم از چه بی گنه عدو به او جفا کند

سرشک غربتش روان نوا زند ز نای جان

نهان ز چشم دشمنان به دوستان دعا کند

به پیکرش نشانه ها به سینه اش ترانه ها

که زیر تازیانه ها رضا رضا رضا کند

به دست ها سلاسلش ز غصه سوخت حاصلش

چه می شود که قاتلش ز فاطمه حیا کند

فتاده در ملال ها به عشق و شور و حال ها

در آن سیاه چال ها خدا خدا خدا کند

فتاده دیگر از نوا برو به دیدنش صبا

بپرس مرغ کشته را کی از قفس رها کند؟

به خاک بی کسی سرش کسی نبود در برش

کجاست تا که دخترش اقامه عزا کند

اثر نمانده از تنش دلا برو به دیدنش

بگی عدو ز گردنش غلی که بسته وا کند

به هر دلیست ماتمش شکسته کوه را غمش

عجب مدار میثمش قیامت ار به پا کند

حاج غلامرضا سازگار

******************************
چهار چوب نگاهت به چهار دیواری

اگر چه روز نداری، همیشه بیداری

مکیده است توان تو را لب زنجیر

برای دادن جان، ناتوان!توان داری

تفاوتی نکند روز و شام در چشمت

ز دست دشمن خود دائماً در آزاری

بگو که غنچۀ خود را ز دست گل چینان

کجا به دست که ای باغبان تو بسپاری؟

زبان روزه ای و باز هم زمان اذان

به سفرۀ تو شده تازیانه افطاری

دوباره رفته ای از هوش، دور تا دورت

ملائـکه همه سینـه زننـد با زاری

*************************

اشکِ زنجیر به حال بدنم می ریزد

گریه بر بی کسی زخم تنم می ریزد

آسمان راه گلوی قفسم را بسته

عرق بال من از پیرهنم می ریزد

روی شلاق به من وا شده و می خندد

آب مجروح ز زخم دهنم می ریزد

چارده سال شد از شهر مدینه دورم

آهم از غربت و آل حسنم می ریزد

چوب با پای شکسته سر دعوا دارد

سنگ، زیر قدم پا شدنم می ریزد

هر یک از هفت کفن پشت سر تشییعم

لاله برکشته ی دور از وطنم می ریزد

روح الله عیوضی

**************************
دلم را کرده‌ای از ماتمت پیر

قسم بر سجده‌های کُنجِ زندان

غریبی‌ات شده در سینه چون تیر

از این زندان به آن زندان روانه

ز دستِ زندگی آخر شدی سیر

جهانْ کوچک به پیشِ غصه‌هایت

یکی دردِ تو را کی شرح و تصویر؟

شده چشمم به پشتِ اشک زندان

بیا دست منِ افتاده را گیر

ضریحت را ندیدم وا دریغا

کنم ناله از این احوال و تقدیر

بیا موسی بن جعفر از سرِ لطف

دلم را با نگاهی کن تو درگیر

دلم را بر ضریحت چون دخیلی

ببند و با ولایت کن تو تسخیر

حسن فطرس


*************************

در دلم خاکم و امید نجاتی دارم

در دل امید و به لب ها صلواتی دارم

مرگ همسایه دیوار به دیوار من است

منم آن زنده که هر شب سکراتی دارم

هشت معصوم عیان شد ز مصیبات تنم

از شهیدان خداوند صفاتی دارم

منم آن نخله در خاک که بر خوردن آب

جاری از دیده خود نهر فراتی دارم

ساقم از کوتهی تخته به رسوایی رفت

ورنه بشکسته ستون فقراتی دارم

کفن آوردن این قوم عذابی دگر است

اندر این هفت کفن تازه نکاتی دارم

محمد سهرابی

**************************
دیگر دلم به سیر چمن وا نمی شود

دیگر نشاط، هم نفس ما نمی شود

حتی اگر مسیح، طبیب دلم شود

دارد جراحتی که مداوا نمی شود

موسی(ع) اگر کند گذری سوی کاظمین

دیگر روان به وادی سینا نمی شود

از زخم های سلسله چون یاد آورم

زنجیر شعله از جگرم وا نمی شود

یک تن نگفت سلسله در آن سیاه چال

درمان زخم گردن مولا نمی شود

حبس و شکنجه، قعر سیه چال و سلسله

این احترام یوسف زهرا(س) نمی شود

گویی که آن ستمگر حق ناشناس را

جز با شکنجه عقده دل وا نمی شود

معصومه(س) تسلیت که نصیب تو بعد از این

دیگر زیارت رخ بابا نمی شود

مولای من کسی است که در حبس سال ها

غافل دمی ز حی تعالی نمی شود

(میثم) هر آنچه بر سر عبد خدا رود

عبد خداست، بندۀ دنیا نمی شود

حاج غلامرضا سازگار

************************
در این زندان كه ره بسته است پرواز صدایم را

نمی بینم كسی را جز خودم را و خدایم را

سرم را می گذارم روی زانوهای لرزانم

یكایك می شمارم غصه های زخم هایم را

پریشان حالم و از استخوانم درد می ریزد

نمی جویم ز دست هر كس و ناكس دوایم را

اگر چه زخم تن دارم كبودیِ بدن دارم

ولی خرج عبادت می نمایم لحظه هایم را

حضور دانه ی زنجیر در راه گلوگاهم

دو چندان  می نماید بغض سنگین دعایم را

نمی گویم چه كرده تازیانه با وجود من

ببین پُر كرده خون پیكر من بوریایم را

اگر بنشسته می خوانم نمازم را در این زندان

غل زنجیرها كوبیده كرده ساقی پایم را


علی اكبر لطیفیان

****************************

 

 


موضوعات مرتبط: امام موسي بن جعفر(ع)
[ شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:30 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]
[ شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:25 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

يگانه حامي قرآن و پيغمبر ابوطالب
به ايمانت سلام از خالق داور ابوطالب
سلام‌الله بر اخلاص و صدق و دين و توحيدت
كه ايمانت بود از كوه سنگين‌تر ابوطالب
تو آن درياي نور استي كه پروردي به دامانت
همانند اميرالمؤمنين گوهر ابوطالب
سزد خاك رهت را توتياي ديده گردانم
كه عمّ المصطفايي و ابوالحيدر ابوطالب
عجب نبود شفاعت گر كشد ناز تو را فردا
چو آيي با علي در عرصه محشر ابوطالب
تو در امواج سختي يار گرديدي محمد را
تو بودي مصطفي را بهترين ياور ابوطالب
رسول‌الله خُرسندت، ولي‌الله فرزندت
عروست حضرت صديقه اطهر ابوطالب
كيم من تا كنم وصف تو را اي حامي احمد
تو را بايد خدا گردد ثنا گستر ابوطالب
وفات تو است عام الحزنِ شخص اول خلقت
ز بس بودي گرامي نزد پيغمبر ابوطالب
به غير از تو كه چون جان پرورش دادي محمد را
نگردد كس در اين عالم علي پرور ابوطالب
سرم خاك كف پايت كه در ياري پيغمبر
ز ياران بودي اي پاكيزه طينت سر ابوطالب
تو از قرآن و از اسلام و از پيغمبر اكرم
حمايت كرده‌اي تا لحظه آخر ابوطالب
نه تنها خود، كه شد يار محمد چار فرزندت
عقيل و طالب و مولا علي، جعفر، ابوطالب
سزد كافرترم خوانند از هر كافري فردا
نخوانم دشمنانت را اگر كافر ابوطالب
رسول‌الله دشمن شاد شد با رفتنت آري
غمت زد بر دل ختم رسل آذر ابوطالب
تو تا رفتي علي گرد يتيمي ماند بر رويش
ز جا خيز و بگير او را چو جان در بر ابوطالب
تو گويي جان برون شد از تن اصحاب پيغمبر
كه بودي جمله را چون روح در پيكر ابوطالب
اگر چه نيست قبرت را رواق و قبّه و صحني
مزارت شهر دل ها راست روشنگر ابوطالب
عجب ني گر محمد در كنار تربت پاكت
فشاند اشك ماتم از دو چشم‌تر ابوطالب
سزد در سوز هجرانت بسوزد آن چنان ميثم
كه سوزد در عزايت صفحه و دفتر ابوطالب

*******************************

ای سراپـا صفا ابـوطالب!
یـاور مصطفا ابـوطالب!
پای تا سر حقیقت ایمان
حامی دین مروّج قـرآن
بوی عطر بهشت در نفست
صلوات خدا به هر نفست
مصطفی متکی به ایمانت
جان خلق جهان به قربانت
ای تو آرامش دل احمد!
همه جا شمع محفل احمد!

چون پـدر در کنار پیغمبر
عم ختم رسل، ابـو الحیدر
پدری پاک چون تو می‌باید
تا که از صلب او علی آیـد
در ثنای تو ای به حق ناطق
این چنین گفت حضرت صادق:
«گر بـه خلقت کنند میـزانت
باز سنگین تـر است ایمانت»
بـه خلوصت پیامبر نـازد
شیر حق بر چنین پدر نازد
خط و مشیت مرام و ایدۀ ما
خاک پایت شفای دیـدۀ ما

تـو بـه چشم رسول محترمی
پـاک ماننـد پـردۀ حـرمی
عقل اول محمّـد و محمـود
از تـو و از شهادتین تـو بود
مصطفی یـار و یاورت خواند
کافر است، آنکه کافرت خواند
چار نجل تو چار نور جلی است
جعفر و طالب و عقیل و علی است
جعفرت را زاقتـدار و جـلال
ذات حق در بهشت داده دو بال
تـا بـه امر خدای بنده نـواز
در جنان با ملک کند پـرواز

طالبت طالب محمـد بـود
غرق در نور پاک احمد بود
از عقیل تو عقل مفتخر است
یـاور عترت پیامبر است
پسران عقیل تـو همه پاک
«بابی انت روحنا لفداک»
تو نبی را بـه هر بلا سپری
تـو تمام ائمـه را پـدری
افتخارت به کل خلق خداست
که عروس تو حضرت زهراست
پسران تـو بحرهای علوم
دختران تـو زینب و کلثوم

روزها روز یـادوارۀ تـوست
سال‌ها سربه سر هزارۀ توست
شیخ اصحاب خواجۀ لولاک
باز هم گویمت «لروحی فداک»
داغ تو سوخت قلب احمد را
خیز و بیـن گریۀ محمّد را
سال حزن رسول شد آن سال
کز بدن زد همای روحت بال
ای سلام همه به جان و تنت
کرد شیر خدا عـلی کفـنت
پیکرت را علی نهاد به خاک
ای تنت همچو روح مؤمن، پاک

بر پیمبر غم تو مشکل شد
خاکت از گریه علی گل شد
رحمت حق به روح پاکت باد
اشک "میثم" نثار خاکت باد

**************************

اى ابوطالب درود ما به جسم و جان تو
اى كه تمجيد از فداكاريت يزدان مى کند
گر تو مخفى داشتى ايمان خود را كردگار
خانهات را پايگاه عشق و ايمان مى كند
اى ابوطالب تو عمران و على موساى توست
آنكه خدمت بر درش موسى بن عمران مى كند
فى المثل احمد چو موسى و على هارون اوست
سرپرستى زين دو را حق بر تو احسان مى كند
اى ابوطالب چنان كز حق حمايت مىكنى
اين على يارى از او با تيغ برّان مى كند
گر تو در باطن حمايت از پيمبر مى كنى
او به ظاهر يارى از ختم رسولان مى كند
گر تو تا سرحدّ امكان مىكنى يارى ز دين
او طرفدارى ز دين ما فوق امكان مى كند
آن بنايى را كه با دست نبى و ز جهد تو
پايه ريزى شد على تحكيم بنيان مى كند
اين على بر آرزوهايت تجسم مى دهد
اين على تبليغ حق ترويج قرآن مى كند
پايه هاى بت پرستى را بر اندازد زِ بُن
روزگار بت پرستان را پريشان مى كند
پرده هاى جهل را از هم بدرّد تار و پود
كاخهاى شرك را با خاك يكسان مى كند

سید رضا موید

********************************

شده طوطىّ طبع من ثناخوان ابوطالب
تمام هستيم بادا به قربان ابوطالب
كه جز معصوم بايد دم زند از حقّ عرفانش؟
نه هر كس آشنا باشد به عرفان ابوطالب
نظير ليلة القدرى كه ناپيدا بود قدرش
عيان بر خلق نبود قدر پنهان ابوطالب
به ايثار و خلوص و عشق و عرفان و جوانمردى
گواهى میدهد اشعار ديوان ابوطالب
بود لعن خدا بر هر كه او را مشركش خواند
كه غرق نور حق باشد دل و جان ابوطالب
چه توفيقى از اين بهتر كه باباى على باشد؟
بنازم من به اين توفيق شايان ابوطالب
به ميلاد على لوحى براى تسميت آمد
خدا بگذاشت آن را روى دامان ابوطالب
مپرس از من كه جانان ابوطالب كه مىباشد؟
بود شخص رسول اللَّه جانان ابوطالب
از آن روز الستى كه براى يارى احمد
تعهّد داد، ثابت ماند پيمان ابوطالب
سبب شد تا نبى آيين خود را منتشر سازد
تلاش بى امان، سعى فراوان ابوطالب
چنين فرمود پيغمبر، كه از ايمان خلق اللَّه
وزينتر هست اندر كفه، ايمان ابوطالب
يقيناً «ملتجى» با ذكر اين اشعار ناقابل
نگردد نا اميد از لطف و احسان ابوطالب


استاد مهندس على اصغر يونسيان  - ملتجی

 

 

 


موضوعات مرتبط: ماه رجب
[ شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:19 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

 

لظفا اشعار وفات حضرت زینب سلام الله علیها را دانلود کنید.

وفات حضرت زینب عمه سادات سلام الله علیها تسلیت باد.

وفات حضرت رینب سلام الله علیها تسلیت باد.

مصطفی محمدزاده مشهدالرضا

التماس دعا


موضوعات مرتبط: فایلpdf
[ دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 11:39 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

تو آفتاب منی با چنین جمال حسین
مرا ببخش که خواندم تو را هلال، حسین
گرفته روی تو را گر چه خون و خاکستر
تو آفتاب وجودی و بی زوال، حسین
سرت به نیزه و قرآن به لب، جلالی نیست
به جز جلال خدا فوق این جلال، حسین
ز شور نغمه قرآنت ای عزیز دلم
ز حال رفتم و باز آمدم به حال، حسین
به راه عشق تو ای تشنه کام، زینب را
سرِشکسته بود بهترین مدال، حسین
سرشکسته من با سر بریده تو
ز پاره پاره دل دارد اتصال، حسین
قسم به پیکر پامال تو که نگذارم
کنند خون شریف تو پایمال، حسین
یزید اگر به اسارت کشانده اهلت را
کشم حکومت او را به ابتذال، حسین
کنم حرام بر او شهد زندگانی را
که او حرامِ خدا را کند حلال، حسین
ز کودکان ز پا اوفتاده گیرم دست
اگر که سیلی دشمن دهد مجال حسین
به هر یکی ز صغیران به گریه می نگرم
تو را ز من طلبد با زبان حال، حسین
زبان حال "مؤید"، غلام تو، این است
من و جدایی از تو بود محال، حسین
********************

ز نینوای تو رفتم، چو نی نوا کردم
چنان که بادیه ها را چو نینوا کردم
به هر کجا که نشستم گریستم ز غمت
به هر طرف که دویدم تو را صدا کردم
ز خارهای مغیلان بپرس کز داغت
چقدر اشک فشاندم، چه ناله ها کردم
تو دشت ماریه را کربلا ز خون کردی
به شام و کوفه من از اشک کربلا کردم
به جای ناله ز هر تازیانه دشمن
علی علی زدم از دل خدا خدا کردم
طواف پیکر بی سر به زیر خنجرها
زیارت سرِ بی تن به نیزه ها کردم
پیام خون تو بردم به هر کجا رفتم
حدیث غربت حقّ تو را ندا کردم
نتیجه دادن خونت به عهده من بود
که صبر کردم و بر عهد خود وفا کردم
لوای زحمت پیغمبران به دوشم بود
قدم خمید ولی راست این لوا کردم
تو خواستی به نماز شبت دعا گویم
تو را به جان تو در هر نفس دعا کردم
سپرد حکم تو هشتاد و چار لاله به من
که من به اشک، حراست ز لاله ها کردم
به غیر یک گل پرپر که در خرابه بماند
گلی که سوختم و از برم جدا کردم
رقیه را که نیاورده ام ببخش مرا
ورا به غربت شام بلا رها کردم
به نیزه خواندن قرآن تو ربود دلم
اگر چه سوختم از غم ولی صفا کردم
ز خطبه خواندنم انداختی و از حالم
گواست چوبه محمل که من چه ها کردم
به دست بسته بسی تازیانه خوردم تا
طناب ظلم ز دست سکینه وا کردم
اگر ز پای فتادم بسی ولی آخر
به کاخ ظلم عزای تو را به پا کردم
ببین رضای "مؤید" به گریه می گوید
کزین سرود خدا را ز خود رضا کردم
********************

زلف عفاف، رشتۀ دامان زینب است
آیات صبر، پایۀ ایمان زینب است
ایثار و پـاکدامنی و عزم و اقتدار
این چار، درسِ طفلِ دبستان زینب است
حبل المتینِ قافـله سالار عاشقان
تا روز حشر، موی پریشان زینب است
گل زخم‌های پیکر صد پارۀ حسین
آیـات بی‌شمارۀ قرآن زینب است
هر کس که پا نهد به عزا خانۀ حسین
بر او کرم کنید که مهمان زینب است

سرهای نوک نیزه همه دسته‌های گل
تن‌های پاره پاره، گلستان زینب است
آن نیزه‌ای که خصم به قلب حسین زد
زخمش هنوز بر دل سوزان زینب است
بـا یـاد صبح یازدهم، صبح بی حسین
هر روز صبح، شام غریبان زینب است
وقتی که گفت بـا سپه کوفـه «اُسکُتوا»
دیـدند کائنات بـه فرمان زینب است
وقتی رقیـه را بـه ره شام می‌زدنـد
دیدم حسین، دست به دامان زینب است
یاللعجب مگر که قیامت بـه پا شده
بر نیزه آفتاب درخشان زینب است

مه بـر فراز چرخ چراغ خرابـه‌ها
خورشید نوک نیزه ثناخوان زینب است
روز جزا بـهانـۀ مـا از بـرای عـفو
خون حسین و دیدۀ گریان زینب است
تـا آفتاب بـذل کند نـور خویش را
"میثم" همیشه بندۀ احسان زینب است

*********************

سلام بر من و اُمّ و اَب و برادر من
درود باد به ابنا و جدّ اطهر من
منم پیمبر خون خدای عزوجلّ
که وحی می دمد از نطق روح پرور من
مرا به تربیت حیدری کنار حسن
برای کرب و بلا پرورید مادر من
تنم سپر، سخنم ذوالفقار خشم علی
مصاف، بدر و احد، کوفه، شام، خیبر من
هماره بر گل روی عزیز زهرا بود
نگاه اول من تا نگاه آخر من
ز آفتاب قیامت اثر نمی ماند
اگر به حشر فتد سایه ای ز معجر من
منم پیمبر ثارالله و چهل معراج
به پیشباز بلا ثبت شد به دفتر من
کسی که بوسه به دستش زدی رسول خدا 
نهاد بوسه به پیشانی منوّر من
نگاه نافذ بابا به صورتم میگفت
به حق که فاطمه دوم است دختر من
شب ولادتم آغوش خود گشود ز هم
به بر گرفت مرا همچو جان، برادر من
قسم به خون شهیدان، پیام خون خدا
رسد به گوش همه نسل ها ز حنجر من
حسین داشت بسی پاس احترام مرا
نمی نشست علمدار او به محضر من
جلال و عزت و عزم و ثبات و صبر و رضا
کنند خم سر تعظیم در برابر من
اگر چه حج من از مکه شد شروع ولی
سفر به کرب و بلا گشت حج برتر من
حسین کعبه شد و کربلا و کوفه و شام
شد این سفر عرفات و منا و مشعر من
ز دست رفتم و یکدم ز پای ننشستم
هماره محمل من گشته بود سنگر من
زمام ناقه من بود اگر به دست عدو
سر حسین، سر نیزه گشت رهبر من
سرم شکست ولی سرفراز برگشتم
اگرچه ریخت ز هر بام، سنگ بر سر من
خدا گواست ندیدم به غیر زیبایی
زهی عقیده و ایمان و عشق و باور من
می بهشت شد، از جام دیده ام جوشید
هر آنچه ریخت عدو خون دل به ساغر من
قدم قدم همه آب حیات جاری بود
به کام خشک شهیدان ز دیدة تر من
سخن ز فاطمه گوید به موج حادثه ها
نماز و چادر خاکی و ماه منظر من
چنان به خطبه گشودم زبان به بزم یزید
که لال شد ز سخن، دشمن ستمگر من
نمود کاخ ستم را خطابه ام ویران
اگر چه دامن ویرانه گشت بستر من
عجیب نیست اگر رأس یوسف زهرا
ز نوک نیزه بیاید چو روح در بر من
رواست مهر بسوزد ز آتش نفسم
که داغ ها همه در دل شدند آذر من
اگر چه آتش داغ حسین آبم کرد
به دادگاه قیامت خداست داور من
به جای چادر خاکی، ز طیّ ره گردید
غبار، مقنعة گیسوی معطر من
جمیل بود به حق خدا جمیل جمیل
بلا و داغ دل و غصّة مکرر من
نه شام و کوفه و کرب و بلا، قسم به خدا
زمانه تا گذرد عالم است محشر من
پس از شهادت عباس و اکبر و قاسم:
همین زنان اسیرند خیل لشکر من
به بیت بیت بلند قصیده ات "میثم"
بگیر حاجت خود را هماره از درِ من
******************

ای تمام علی تمام حسین
معنی کامل قیام حسین
اقتدار تو اقتدار حسین
احترام تو احترام حسین
بر تو و عزم و صبر و همّت تو
از زبان همه سلام حسین
در سکوتت صدای قلب علی
در صدای تو انتقام حسین
نصف جام بلا به کام تو ریخت
نیمة دیگرش به کام حسین
قبر تو کعبة حسینیون
قلب تو مسجدالحرام حسین
تو رساندی ز دشت کرب و بلا
به زمین و زمان پیام حسین
چون دلت در بلا شکیبا بود
هر چه چشم تو دید زیبا بود
جوشش وحی در سخن داری
شرف و قدر پنج تن داری
شک ندارم مقام عصمت را
ارث از مام خویشتن داری
شک ندارم که خون پاک خداست
خون پاکی که در بدن داری
آنچه مادر نشانه بر تن داشت
همه را زیر پیرهن داری
خلق و خوی و خصال پیغمبر
اقتدار ابوالحسن داری
سروِ قامت بلند زهرایی
از تن عاشقان چمن داری
ذوالفقار علی بود به نیام
آن زبانی که در دهن داری
کوفه لبریز سوز سینة تو
شام شد مسجد مدینة تو
ای ز طفلی به خانه یار علی
ای زبان تو ذوالفقار علی
چارده قرن در بهار و خزان
آب دادی به لاله زار علی
یک تنه فتح کوفه را کردی
الحق این کار توست کار علی
از چه شد باغ عارضت پاییز
ای بهشت رخت بهار علی
ناله هایت خروش خون حسین
خطبه های تو یادگار علی
تیغ نطقت به کوفه کاری کرد
که کند تیغ آبدار علی
به تو بانو هماره می بالند
هر چه مرد است از تبار علی
تو خود آینه دار زهرایی
همه جا افتخار زهرایی
تو به خون خدا پیامبری
تو به شهر ائمه نیز دری
مثل زهرا به قدر و جاه و جلال
از زنان بهشت خوب تری
نخل سرسبز باغ عصمت را
فاطمه ریشه هست و تو ثمری
جان گرفتی به کف چهل منزل
با شهیدان خویش همسفری
گرچه  امّ المصائبت خوانند
صبر را مادر استی و پدری
مادر دو شهید در یک روز
انجم آرای هیجده قمری
نه فقط دختر علی هستی
پنج تن را ستارة سحری
تو سراپا همان بتول استی
کوثر کوثر رسول استی
جگر کوه، پاره پارة تو
سینه سنگ را شراره ز تو
شام تسخیر نطق حیدریت
کوفه ساکت به یک اشارة تو
بدن چاک چاک ثارالله
حرمش قلب پاره پارة تو
نقش بسته به سینة خورشید
داغ هفتاد و دو ستارة تو
سینه های هزار پارة ما
یک به یک مجلس هزارة تو
هر کجا مجلس حسین به پاست
مجلس اوست یادوارة تو
نفس شیعه تا صف محشر
شعلة نالة همارة تو
تا گره خورد با غمت غم ما
دورة سال شد محرّم ما
مادرت را در آستانه زدند
بانوی دهر را به خانه زدند
با همان دست ها چهل منزل
به تو تا شام تازیانه زدند
نیم روزی به لاله زار دلت
داغ ها همچو گل جوانه زدند
دل تو چون خیام سوخته شد
که از آن شعله ها زبانه زدند
کودکی را که لرزه بر تن داشت
به چه جرمیش ظالمانه زدند؟
ناله از تازیانه گشت بلند
بس که بر پیکرت نشانه زدند
آشیان تو چون به صحرا سوخت
جگرت از برای زهرا سوخت
تو و بزم شراب و مجلس شام؟
وای بر شام تیره تر از شام
صوت قرآن و شعر کفرانگیز؟
چوب و طشت طلا و رأس امام؟
به تو بستند کوفیان تهمت
به تو دادند شامیان دشنام
به سرت ریختند خاکستر
جای عطر و گلاب از لب بام
غیر رأس حسین بر سر نی
یک نفر بر شما نکرد سلام
بعد قتل حسین قاتل تو است
داغ دردانه در خرابة شام
حیف بی بی تو را زدند زدند
با چنان عزت و جلال و مقام
اشک ها بر تو وقف دامن ماست
سوز این تازیانه در تن ماست
نه فقط داغ یار کشت تو را
بارها روزگار کشت تو را
داغ هجده عزیز در یک روز
در دل داغدار کشت تو را
کف و شادی و خنده و دشنام
بارها این چهار کشت تو را
از کدامین مصیبتت گویم
ستم بی شمار کشت تو را
کربلا لاله زار داغ تو بود
داغ این لاله زار کشت تو را
همه اینها کشنده بود ولی
عاقبت داغ یار کشت تو را
گرچه لبریز داغ شد دل تو
گشت داغ حسین قاتل تو
سوزد از سوز تو زمانه هنوز
آهت از دل کشد زبانه هنوز
اثر تازیانه ها باقی است
مانده بر پیکرت نشانه هنوز
بر حسین و تو هر دو خون گریند
خنجر شهر و تازیانه هنوز
داغ هایی که بود بر دل تو
در دل ما زند جوانه هنوز
مرغ روح تو را به مقتل خون
واحسینا بود ترانه هنوز
قصة چوب محمل و سر تو
مانده در خاطر زمانه هنوز
هر کجا بانگ یا حسین بپاست
چشم میثم ز خون دل، دریاست
**********************

تو کیستی فروغ چراغ هدایتی
تـو لنگر سفینۀ نـوح ولایتـی
ناخوانده درس، عالمه علم عالمی
مکتب نـرفته، بـحر وسیع روایتی
با چادرت بـه دایرۀ حشر، سایبان
بـا معجرت بـه معرکۀ صبر، رایتی
بودی ز خردسالی خود یاور حسین
هم خواهر حسینی و هم مادر حسین
فُلک نجات را به خدا ناخدا تویی
بال و پر عروج به سوی خدا تویی
هم سنگر امام شهیدان قدم قدم
از ابتدا تو بودی و تا انتها تویی
روز جهاد همره و همگام فاطمه
هنگام خطبه هم نفس مرتضی تویی
ماهِ دو مهرِ فاطمه و کوکب علی
آیینۀ حسین و حسن، زینب علی

اعجاز کرده خالق عالم به مدح تو
بگشوده لب پیمبر اکرم به مدح تو
با رمز کاف و ها که به قرآن نوشته است
آغاز گشته سورۀ مریم به مدح تو
بعد از چهارده صده با عشق و افتخار
گوید سخن هماره مُحرم به مدح تو

با آنکه در فراق و غم و رنج زیستی
تاریخ کوچک است بگوید تو کیستی

تـا روز حشر، خون خدا را پیمبری
بازآ بخوان خطابه که شمشیر حیدری
هم ذوالفقار خشم علی در خطابـه‌ای
هم مصحفِ مـطهرِ زهـرای اطهری
عیسی اگر نظر بـه تو و مادرش کند
گویـد عزیز فاطمه بالله تـو برتـری
عباس اگر چه هست گرامی برادرت
حاشا که بی اجازه نشیند به محضرت

بر عزم و غیرت تـو خدا گفت آفرین
وقتی که خلق کرد تـو را، گفت آفرین
وقتی به قتلگاه گشودی زبان بـه شکر
زهرا گشود لب بـه دعا، گفت آفـرین
تا شد ز خطبۀ تو نفس‌ها به سینه حبس
بـر نیـزه سیدالشهدا گفت آفـرین
نطقت بـه کوفه معجزۀ ذوالفقار کرد
بر چون تو شیر دخت، علی افتخار کرد

وحی خدا بـوَد سخن دلـربای تـو
انداخت نقش، بوسه محمل به پای تو
تاریخ شاهد است که تا صبح روز حشر
خون حسین موج زنـد در صدای تـو
هر جا بـه یاد کرب و بلا خیمه می زنند
آن خیمه گوشه ایست ز صحن و سرای تو
بعد از حسین، فاطمه را نـورعین تـو
در چشم جان ما تو حسینی،حسین تو

کو مرد تـا که مثل تـو سینه سپر کند
از دین حق چو فاطمه دفع خطر کند
هم شیر روز باشد و هم پارسای شب
شب را همه به ذکر و عبادت سحر کند
از کربلا بـه کوفه و از کوفه تا به شام
بـا رأس غرقِ خون بـرادر سفر کند
داغ حسین اگر جگرت را کباب کـرد
داغ سه‌ساله جان تو را سوخت، آب کرد

ای مانده کوه درد و غمت روی شانه‌ها
از کعبِ نی بـه پیکر پـاکت نشانـه‌ها
داغت شراره‌ای بـه همه آشیانه‌ها
ذکر تـو و حسین تو قرآنِ خانه‌ها
تنها ز تـازیـانه تن تـو نشد کبود
بـر قلب ماست آن اثـر تازیانه‌ها
ایمان و عشق وغیرت ودین را چو آب برد
دشمن تو را بـه جانب بـزم شراب بـرد

از بس که داغ مانـد روی داغ بـر دلت
همچون خیام کرب و بلا سوخت حاصلت
در بین خنده و کف و شادی به شام بود
هجده سر بـریـده در اطراف محملت

روزی بـه روی دامن پـر مهر فاطمه
روزی دگر بـه گوشۀ ویـرانـه منزلت
در خلوت تو اشک و دعا و انـابـه بود
یک شب سر بریـده چراغ خرابـه بود

بر غربت تو شمع شب تار گریه کرد
در لاله زار آبـله‌ات خار گریـه کرد
حتی سه ساله‌ای که به ویرانه دفن شد
تا صبح بـا دو دیدۀ خونبار گریه کرد
آن شب که روی دامن طفلش گرفت جا
رأس بریده بهر تـو بسیار گریـه کرد
مانند مادرت که غریبانـه دفن شد
دردانه‌ات به گوشۀ ویرانه دفن شد

اشک تو سیل چشم همه خلق عالم است
بـا آه تـو همیشه جهان مـاه ماتم است
وقتی تو در خرابه نهی روی خود به خاک
در چشم شیعه، ماه صفر هم محرم است
نبوَد عجب بسوزد اگر هست و بود را
تا شعله‌های دل ثمر نخل "میثم" است
چشمی بده که باز بگریم برای تو
آتش بزن که آب شوم در عزای تو

***********************

روی حسین، مهر دل‌آرای زینب است
مـوی حسین، لیلۀ اسـرای زینب است
زیباتریــن مطـاع بــه بـازار روز حشر
در نـزد اهـل‌بیت، تـولای زینب است
دارالزیــاره و حــرم قـدس کبریاست
هر سینه‌ای که طور تجلای زینب است
هر لحظه‌ای که بگذرد از گردش زمان
در چشم ما قیامت کبرای زینب است
فریـاد خــون پـاک شهیـدان کـربلا
تا روز حشر، خطبۀ غرای زینب است
مکتب نرفتــه عالمــۀ عالــم وجـود
ایثار و صبر، درس الفبای زینب است

دوزخ تنـم بسـوزد اگـر غیـر از ایـن بوَد
نـقش بهشت، جای کف پای زینب است
مگـذار تـا بـه خاک فتـد اشـک دیده‌ات
این اشک نیست، گوهر دریای زینب است
نامـی کـه مـی‌برد همـه‌جا دل ز پنج‌تن
بـاور کنیـد، نــام دل‌آرای زینـب است
در روز حشــر، آینــۀ نـــور مــی‌شود
پرونده‌ای که پای وی امضای زینب است
گـر در خرابــه خُفـت، نکاهـد مقـام او
چون سینۀرسولِ خدا جای زینب است
جبـرانِ جـای خــالی، زهرا کنـد علی
او را نظاره تا که به سیمای زینب است
بگشـوده دست، بهـر قنـوت نمـاز شب
نام حسین بـر روی لب‌های زینب است

خــون حسیــن یافــت بقـا از خطابـه‌اش
دیــن سرفــرازِ همـت والای زینـب است
سیــل بــلا جمیــل بــوَد در نگــاه او
دریای خون، بهشت تماشای زینب است
!شب‌های بی‌حسین که ذکرش بوَد حسین
شب‌هـای قـدر و لیلۀ احیـای زینب است
رأس حسین: طــور تجـلا بـه نــوک نی
بــازار کوفـه: سینـۀ سینـای زینب است
افتاده‌انــد زنـگ شترهــا هــم از صـدا
ایــن معجــز اشاره و ایمای زینب است
بالله بقــا دهنــدۀ قـرآن و اهــل‌بیت
خون حسین و منطقِ گویای زینب است
یک بوسه مثـل بوسۀ پرمهـر فاطمه
بــر حنجــر بریـده، تمنـای زینب است


چــون جــای تازیانــه بــر انــدام مــادرش
آثــار کعــب نیــزه بــه اعضـای زینب است
وقتــی کنــار طشـت طــلا ایستــاده است
چشـم حسیـن بــر قــد و بالای زینب است
دشنام و خنده و کف و خاشاک و خاک و سنگ
در شــام و کوفــه بهــر تســلای زینب است
«میثـم» بــرای دخــت علــی اشک چشم تو
دُرّی گــران بــوَد کــه ز دریـای زینب است

غلامرضا سازگار

*******************

بود آخرین لحظه عمر من
الاشام غم با تو گویم سخن
چه خوش بود آیین غمخواریت
ز آل علی میهمان داریت
دگر جانم از غصه بر لب رسید
گذشت آنچه از تو به زینب رسید
خداحافظ ای شهر آزارها
خداحافظ ای کوی و بازارها
خداحافظ ای شاهد جنگ ها
خداحافظ ای بارش سنگ ها
خداحافظ ای شهر رنج و بلا
خداحافظ ای چوب و طشت طلا
خداحافظ ای قصه بزم می
خداحافظ ای رأس بالای نی
خداحافظ ای اشک جمّازه ها
خداحافظ ای زیب دروازه ها
خداحافظ ای شهر دشنام ها
خداحافظ ای کوچه ها، بام ها
خداحافظ ای سنگ خون و جبین
خداحافظ ای سیدالساجدین
خداحافظ ای رنج ها، دردها
خداحافظ ای خاک ها، گردها
خداحافظ ای ناقة بی جهاز
خداحافظ ای اختران حجاز
خداحافظ ای خاک ویران سرا
خداحافظ ای آل خیرالورا 
خداحافظ ای خردسال اسیر
خداحافظ ای چار ساله صغیر
خداحافظ ای یاس نیلی شده
یتیم نوازش به سیلی شده

*************
همین جا خودم دیدم از خون خضاب
سر نیزه ها هجده آفتاب
همین جا کنارم نی و دف زدند
به دیدار هیجده گلم صف زدند
همین جا دلم شد ز غم چاک چاک
که خورشیدم افتاده بر روی خاک
همین جا به زخمم نمک می زدند
عزیز دلم را کتک می زدند
همین جا به فرقم عدو خاک ریخت
به روی گلم خاک و خاشاک ریخت
همین جا ز غم جان من خسته بود
که ده تن به یک ریسمان بسته بود
همین جا ز غم بود جان بر لبم
که بنشسته طی شد نماز شبم
همین جا به ما خصم دشنام داد
حسین مرا خارجی نام داد
همین جا دو چشمم ز خون تر شده
که یاسم به ویرانه پرپر شده
همین جا به ویرانه بلبل گریست
غریبانه بر غربت گل گریست
همین جا ز غم جانم آمد به لب
که در گِل گُلم دفن شد نیمه شب
دریغا که آن گوهر پاک رفت
چو زهرا غریبانه در خاک رفت
الا ای همه نسل ها بعد من
بگویید از قول من این سخن
که زینب بدین کوه اندوه و درد
به موج بلا چون علی صبر کرد
خدا داند و غصه های دلش
که داغ حسینش بود قاتلش
مرا یک جهان درد و داغ و غم است
که توصیف آن بر لب میثم است
*************

من آن یاس کبود لاله پوشم
که داغ لاله ها شد بار دوشم
گرفتار غم و آزاده دهر
خریدار بلا و گل فروشم
در این شهر غریب از مردمی ها
صدای آشنا آید به گوشم
سری خواند به روی نیزه قرآن
که آوایش ز سر برده است هوشم
گمانم صوت قرآن حسین است
حسین است این و صوت او سروشم
سرت نازم برادر جان حسینم
چرا افکندی از جوش و خروشم
تو استادی و من شاگرد دَرست
که با قرآن خود کردی خموشم
به آیاتی که خواندی بر سر نی
به راهت تا نفس دارم بکوشم
نریزم تا به یادت دامنی اشک
به کام خشک تو، آبی ننوشم
اگر سر را زدم بر چوب محمل
چو دریا در درون خود به جوشم
شهید من دعا کن خواهرت را
که دیبای شهادت را بپوشم

 

 


موضوعات مرتبط: حضرت زینب(س)
[ دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 11:32 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

منتظران مشهدالرضا
لطفا در جهت پيشرفت كار نظر بدهيد و اگر شعر زيبايي داريد
خواهشمندم در قسمت نظرات قرار دهید تا در اختیار دیگر دوستان قرار گیرد.
mostafa.1108@yahoo.com
اینستاگرام
mashhad.8
مصطفی محمدزاده
لینک دوستان
لینک های مفید
امکانات وب