السلام عليک يا ابا صالح المهدي
اى دل! بشارت مى دهم،خوش روزگارى مى رسد
يا درد و غم طى مى شود، يا شهريارى مى رسد
گر كارگردان جهان، باشد خداى مهربان
اين كشتى طوفان زده، هم بر كنارى مى رسد
انديشه از سرما مكن، سر مى شود دوران وى
شب را سحر باشد ز پى، آخر بهارى مى رسد
اى منتتظر!غمگين مشو، قدرى تحمّل بيشتر
گردى به پا شد در افق، گويى سوارى مى رسد!
يار همايون منظرم، آخر درآيد از درم
اميّد خوش مى پرورم، زين نخل بارى مى رسد
كى بوده است و كى شود، ملك غزل بى حكمران؟
هر دوره آن را خواجه يى، يا شهريارى مى رسد
)مفتون(! منال از يار خود، گر با تو گاهى تلخ شد
كز گل بدان لطف و صفا، گه نيش خارى مىرسد!
عشق
گفتم: شبى به مهدى، بردى دلم ز دستم
من منتظر براهت، شب تا سحر نشستم
گفتا:چكار بهتر از انتظار جانان
من راه وصل وصل خود را بر روى تو نبستم
گفتم: دلم ندارد بى تو قرار و آرام
من عقده ى دلم را امشب دگر گسستم
گفتا:حجاب وصلم باشد هواى نفست
گر نفس را شكستى، دستت رسد بدستم
گفتم: ببخش جرمم اى رحمت الهى
شرمنده تو بودم، شرمندهى تو هستم
گفتا: هزار نوبت از جرم تو گذشتم
پرونده ى تو ديدم، چشمان خود ببستم
گفتم: كه »هاشمى« را جز تو كسى نباشد
چون تير از كمان هر آشنا بجستم
گفتا: مباش نوميد از خانهى اميدم
من كى دل محبّ شرمنده را شكستم؟