|
مشهد مقدس شهر بهشت اشعار مذهبی
|
ای روشنایی سحر فاطمیه ام صاحب عزای خونجگر فاطمیه ام ایام میروند به امید دیدنت یك بار رد شو از گذر فاطمیه ام دست مرا بگیر و به دنبال خود ببر تا با تو طی شود سفر فاطمیه ام آقا گناه روزی چشم مرا گرفت رزقی بده به چشم تر فاطمیه ام با خود همیشه گفته م آیا نمی شود دیدار روی تو ثمر فاطمیه ام وقتی شنیده ام كه میایی به روضه ها هرشب اسیر و در به در فاطمیه ام پایان راه سینه زنیها شهادت است ای كاش گل كند هنر فاطمیه ام در میزنم كه اذن عیادت دهی به من با این امید پشت در فاطمیه ام
*****************
دلم گرفته از این جمعه های تكراری دلم گرفته از این انتظار اجباری چه قدر ندبه بخوانم! چرا نمی آیی؟ چه دیده ایی كه از این دل شكسته بیزاری!؟ نیا! به درد خودم گریه می كنم، باشد شما كه از بدی حال من خبر داری «صلاح مملكت خویش خسروان دانند» ازاین به بعد غزل، من ندارم اصراری نیا! كه وُسع خرید كلافِ نخ هم نیست شما كه با خبر از نرخ هایِ بازاری امان نمی دهدم گریه، درد و دل دارم به سینه مانده چه ناگفته هایِ بسیاری به جان مادرت آقا به كار می آیم مرا اگر تو در این روضه ها نگه داری به درد می خورم آقا، مرا تحمل كن به جای «شیعه» بخوانم «غلام درباری» تو شاهدی! جگرم خرجِ روضه هاتان شد گمان كنم كه به من اندكی بدهكاری ببخش، حرف زیادی زدم، غلط كردم شما امامی و من هم غلام، مختاری مرا فراق و غمت می كشد، تو خواهی دید كه خورده برگۀ ترحیم من به دیواری وحیدقاسمی ********************** هیچ كس نیست كه دستی به دعا بردارد یا كه باری ز سر شانۀ ما بردارد هركه زخمی به تن از خیبر و خندق دارد آمده تا كه از این خانه دوا بردارد حُرمت خانۀ ما حُرمت بیتالله است فاطمه با پدرش شأن برابر دارد آنقدر زود درِ خانه پر از آتش شد كه نشد صاحب این خانه عبا بردارد پسری شد سپر و مادری از پا افتاد فضه آمد كه مگر فاطمه را بردارد سورۀ كوثر حیدر سر راه افتاده كاش پا از سرِ قرآنِ خدا بردارد با پرِ زخمیِ خود راهِ سپاهی را بست كه علی را ببرد خانه و یا ... بردارد
حضرت زهرا(سلام علیها)-
لاله وار از محنت داغ جگر فهمیدم حسین رستمی ************* وای از این بازی که تو با صبر «حیدر میکنی ******************* گویا دعای نیمه شبم بی اثر شده یعنی که خون پهلوی تو بیشتر شده دیگر نماز مادر من بی قنوت شد دیگر شب بلند علی بی سحر شده از صبح، زخم سینه امانت بریده بود حالا بلای جان تو درد کمر شده از زخم های سوخته رنگی که دیده ام فهمیده ام چه با بدنت پشت در شده این بار هم که پا شدی از روی بسترت خوردی زمین و پیرهنت سرخ تر شده وقت نفس زدن چقدر زجر می کشی این دنده ی شکسته عجب دردسر شده حسن لطفی
ز بی محلی همسایه های این کوچه دلم گرفته شبیه هوای این کوچه حسن بگو پسرم جای امن می بینی؟ کجا پناه بگیرم کجای این کوچه؟ بیا عزیز دلم تا به خانه راهی نیست خدا کند برسیم انتهای این کوچه از این مکان و از آن دست می شود فهمید کبود می شوم از تنگنای این کوچه رسید ، چشم خودت را ببند دلبندم که پیر می شوی از ماجرای این کوچه فباله ی فدکم را بده به من نامرد نزن ، بترس کمی از خدای این کوچه خدا کند که علی نشنود چه می گوئی که آب می شود از ناسزای این کوچه حسن لطفی
یه روز و یه روزگاری، مادرم خیلی جوون بود مایه فخر ملائک ، تو زمین و آسمون بود آسمونی ها همیشه، مادرو نشون می دادن که درخشش نمازش، تا شعاع کهکشون بود نیمه شبها تو نمازش، دستشو بالا می آورد تک تک همسایه هارو، یاد می کرد و یادشون بود همه منت گدایی، درخونمونو داشتن خاطر اونو می خواستن، بسکه خوب و مهربون بود افتخار مادر ما ،تو بهار زندگانیش پاکی و صفا به پیش، دشمنان بد زبون بود تا یه روز یه عده نامرد آتیش و هیزم آوردن خونشو آتیش کشیدن، تا دیدن تو آشیون بود یه طرف صدای ناله، یه طرف صدای ضجه خودمونو تا رسوندیم، مادرم غرقه ی خون بود با تن مجروح و خونی، خودشو سپر قرار داد تا که دید امام عصرش، با طناب و ریسمون بود دشمنا امون ندادن، راهشو یک باره بستن شلاق مغیره ای وای، سد راه تو اون میون بود اشکای چشمای بابا، گریه هامو در میاره آخه چشمای پر آبش ،نشون مظلومی مون بود گلای باغ نبوت ، با دو چشمای پر از اشک نگاشون تو این میونه، به نگاه باغبون بود مومنی
كاش ديگه حرف وصيت نزني نگي از روضه هاي بي كفني هم مي گي داغ بابا رو مي بينم مي گي از اون روزاي بي حسني غصه ي در و ديوار برام كمه! چرا داري مي گي از بي وطني داري مي گي كه حسين و مي كشن نمي مونه به تنش پيروهني اين چه روزيه كه قلب و مي شكنه كه مي گي به جام يه بوسه بزني كوفه و شام بلا بگو كجان كه من اونجا ندارم هم سخني واي من به مجلس حراميان كه باشه ميونشون همچو مني مادرم تو رو خدا روضه بسه كه داري قلبم و از جا مي كني سروده كمال مومني
خونمون ابری شده چشماتو واکن دخترم وقت بی صبری شده منو نیگا کن دخترم نکنه غمگین باشی وقتی بابات میاد خونه گره نازک ابروهاتو و اکن دخترم وقتی من رفتم بیا بعضی شبا به یاد من جا نمازو واکن ومنو دعا کن دخترم براشون دعابکن اگر چه بی خیالتن باهمه همسایه ها اینجوری تا کن دخترم تا زمین خوردی پاشو اگر چه خاک آلود باشی یاعلی بگو وبابا رو صداکن دخترم اگر احساس خطر کردی برا جون بابات دلتو بسوزونو آتیش به پا کن دخترم سروده شیخ رضا جعفری
منكه از عشق علي چون شمع شيدا سوختم صاحب جنت منم، اما در اينجا سوختم سوختم تا يك سر مويي نسوزد از علي تا بماند رهبرم من بي مهابا سوختم بي گنه بودم ولي در آتشم انداختند محسنم شد كشته، ناليدم كه بابا سوختم زينبم مي ديد آتش زائر رويم شده از پريشاني او در بين اعدا سوختم صورت آتش گرفته تا زسيلي شد كبود شكر كردم، بهر حفظ جان مولاسوختم مثل چشم مجتبي مسمار يارب سرخ بود من نمي گويم چه شد تنهاي تنها سوختم هركه نان از سفره ي ما برده بود استاده بود بسكه نامردي بود در اين تماشا سوختم سوختم تا شعله ي عشقت بماند جاودان پاي تا سر يا علي با اين تمنا سوختم (برگرفته از كتاب بهار سوخته جلد2)
خونمون ابری شده چشماتو واکن دخترم وقت بی صبری شده منو نیگا کن دخترم نکنه غمگین باشی وقتی بابات میاد خونه گره نازک ابروهاتو و اکن دخترم وقتی من رفتم بیا بعضی شبا به یاد من جا نمازو واکن ومنو دعا کن دخترم براشون دعابکن اگر چه بی خیالتن باهمه همسایه ها اینجوری تا کن دخترم تا زمین خوردی پاشو اگر چه خاک آلود باشی یاعلی بگو وبابا رو صداکن دخترم اگر احساس خطر کردی برا جون بابات دلتو بسوزونو آتیش به پا کن دخترم سروده شیخ رضا جعفری
دیدی زده بالای دری پرچم زهرا بی اذن مشو وارد بزم غم زهرا ایام، تعلق به گل یاس گرفته افراشته بنگر همه جا پرچم زهرا بر سینه ی زخمی و شکسته پی تسکین جز اشک محبان نبود مرهم زهرا پیدا نکند لولو و مرجان بهشتی هرکس نشود غرق مگر در یم زهرا خواهی عرق شرم نریزی به قیامت درنوکری اینجا مگذاری کم زهرا کافی است به سنی و مسیحی چو یهودی از چادر خاکی بخورد یک دم زهرا ای رشته ای از چادر بی بی مددی کن گردیم چو سلمان شما محرم زهرا بردار زبانم ببرید و بنویسید تو میثم تماری و من میثم زهرا محسن افشار
حیدر که هست پس تو چرا کار می کنی جارو مکش که سرفه امانت نمی دهد نانی بخور، عزیز دلم آب رفته ای این کاسه های آب، توانت نمی دهد دنبال رنگ چهره در آیینه ات مباش آیینه شرم کرده نشانت نمی دهد تابوت قوس دار و عجیبی که ساختم شرحی زحجم جسم کمانت نمی دهد دستاس!دست فاطمه ام پینه بسته است از خواهش من است تکانت نمی دهد سروده وحید قاسمی
ندارد ابر، چشمان گهرباری که من دارم ندارد کوه بر دوش این چنین باری که من دارم نمانده هیچ ماهی این چنین در هاله ی اندوه ندارد آسمان اینک شب تاری که من دارم غم مرگ پدر ، دیدار دشمن غربت مولا کمی از آن همه اندوه بسیاری که من دارم بهشت مصطفی بودم ندارم هیچ گل اینک بدین سان آشیان در سایه ی خاری که من دارم کنارم آمده قاتل، فزون تر کرده اند و هم شگفتا وعده مرگ است دیداری که من دارم مدینه در غروبی تلخ، خورشید که تو داری کبود ابرهای کینه، رخساری که من دارم مدینه بعد از این نقش حبیبت بی وفا شد همه جویند از تو رسم بیزاری که من دارم ربوده خواب از چشم تمام عافیت جویان در این شب های غربت ،ناله ی زاری که من دارم پس از این ای مدینه تا ابد آرام خواهی خفت به خاموشی گراید چشم بیداری که من دارم برایت می سرایم نیمه شب اندوه مولا را تماشایی است شبها اشک سرشاری که من دارم سروده سید مهدی حسینی
لفظ طیار تو معراج برد معنی را اشک چشمان تو میخانه کند دنیا را تکیه بر کعبه بزن سر بده آواز ظهور چون که این کار تو خوشحال کند زهرا را آن که در قدرت تو رفتن امروز نهاد داد بر قبضه ی تو آمدن فردا را کعبه را شوق طواف تو نگهداشته است ورنه ریگ است و بگردد همه صحرا را هرکه زنده است به خورشید سلامم ببرد ما که مردیم و ندیدیم به خود گرما را ای عطش تشنگی کوزه به دریا برسان یک نفر یک خبر از ما بدهد دریا را سروده شیخ رضا جعفری
نرو ای همدم تنهایی بابا، مادر می شود بعد تو بابا تک و تنها، مادر وای اگر سایه تو از سرما کم بشود چه مگر بر سر تو رفته در آن کوچه ی شوم پس از آن حادثه افتاده ای از پا، مادر آخرین بار که گیسوی مرا شانه زدی لرزه دست تو لرزانده دلم را مادر من و بی مادری ، ای وای، برایم زود است کاش می شد که از اینجا بروم با مادر سروده سید محمد جواد شرافت ای روح آفتاب چرا پا نمی شوی بانوی بو تراب چرا پا نمی شوی پهلوی منهم از خبر رفتنت شکست رکنم شده خراب چرا پا نمی شوی با قطره قطره اشک سلامت نموده ام زهرا بده جواب چرا پا نمی شوی خورشید لطمه دیده حیدر بلند شو بر جمع ما بتاب چرا پا نمی شوی رفتی و روی صورت خود را کشیده ای ای مادر حجاب چرا پا نمی شوی بی تو تمام ثانیه ها دق نموده اند رفته زمان بر آب چرا پا نمی شوی روی کبود تو به نگاهم اشاره کرد مردم از این خطاب چرا نمی شوی می میرد از تنفس دلگیر کوچه ها این غنچه های ناب چرا پا نمی شوی رحمان نوازنی
به دلم افتاده مادر دردتو دوا می گیره خوب می شی مادر دوباره خونمون صفا می گیره به دلم افتاده مادر دوری از اجل می گیری زخم پهلوت می شه درمون باز منو بغل می گیری باغبون رحمی به ما کن چشماتو دوباره وا کن جون زینب تو برای خوب شدن فقط دعا کن به دلم افتاده مادر ای که چشمات مهربونه خوب می شه دست شکسته می زنی موهامو شونه به دلم افتاده مادر بابای ما که امیره از غریبی در میادو ذوالفقار به کف می گیره به دلم افتاده مادر مثل دوره پیمبر به زبونا باز می افته اسم باصفای حیدر بعضی وقتا هم می ترسم سراغ از اجل بگیری پیش چشمای تر ما تو نفس نفس بمیری الهی زنده نباشم تا برات ماتم بگیرم یا می شد به جای محسن من به پای تو بمیرم ای عزیز آسمونی تو بمون قد کمونی بابامون علی جوونه خودتم هنوز جوونی یه نگاهی به حسن کن مادرا رحمی به من کن لااقل برا حسینت ،مهربون فکر کفن کن به دلم افتاده مادر می رسه جمعه موعود پسرت مهدی می آد و می شه دشمن تو نابود او میاد با تیغ حیدر روی لب می گه مکرر مادرم که بی گناه بود چرا شد زکینه پرپر سروده جواد حیدری
چه سبب گشته خدايا كه چنين خانه وحي امين مي لرزد گوئيا از غم فقدان نبي همه اركان زمين مي لرزد يا كه آتش بگرفته حرمش كه چنين محور دين مي لرزد از فشار لگد و ضربه ي در قلب زهراي حزين مي لرزد فاطمه دخت نبي ركن علي دلش از سقط جنين مي لرزد حنجر و سينه ناموس خدا تا صف حشر، يقين مي لرزد آه از آن صدمه سيلي عدو پيكر و چشم و جبين مي لرزد بهر مظلومي زهراي جوان به خدا عرش برين مي لرزد آري آرام دل از اين ماتم بهر اسلام مبين مي لرزد سروده مرحوم حاج احمد آروني(آرام دل)
گواهي اي خدا زهراي خود را با اشك ديده ام مي شويم امشب براي آخرين بار اي خدايا گل خوشبوي خود مي بويم امشب مصيبت هاي پي در پي الهي هجوم آورده از هرسويم امشب هر آنچه ديده ام امشب ززهرا خدايا با تو من مي گويم امشب نمودم در ميان خاك تيره بدست خود نهان بانويم امشب بياد سينه سوزان زهرا بريزد ژاله ها بر رويم امشب زجا خواهم اگر خيزم من زار بيفتد لرزه بر زانويم امشب عزاي فاطمه هرجا كه باشد من اي آرام دل مي پويم امشب سروده مرحوم حاج احمد آروني(آرام دل)
یه روز و یه روزگاری، مادرم خیلی جوون بود مایه فخر ملائک ، تو زمین و آسمون بود آسمونی ها همیشه، مادرو نشون می دادن که درخشش نمازش، تا شعاع کهکشون بود نیمه شبها تو نمازش، دستشو بالا می آورد تک تک همسایه هارو، یاد می کرد و یادشون بود همه منت گدایی، درخونمونو داشتن خاطر اونو می خواستن، بسکه خوب و مهربون بود افتخار مادر ما ،تو بهار زندگانیش پاکی و صفا به پیش، دشمنان بد زبون بود تا یه روز یه عده نامرد آتیش و هیزم آوردن خونشو آتیش کشیدن، تا دیدن تو آشیون بود یه طرف صدای ناله، یه طرف صدای ضجه خودمونو تا رسوندیم، مادرم غرقه ی خون بود با تن مجروح و خونی، خودشو سپر قرار داد تا که دید امام عصرش، با طناب و ریسمون بود دشمنا امون ندادن، راهشو یک باره بستن شلاق مغیره ای وای، سد راه تو اون میون بود اشکای چشمای بابا، گریه هامو در میاره آخه چشمای پر آبش ،نشون مظلومی مون بود گلای باغ نبوت ، با دو چشمای پر از اشک نگاشون تو این میونه، به نگاه باغبون بود سروده کمال مومنی
مادر یه روز مهدی میآد، برای یاری میشه که روز فرجش، مارم بیاری تکیه می ده به کعبه و ،با صوت اعلا می گه انابن و حیدرو، انابن و زهرا غصه نخور مهدی میآد، با شور و احساس منتقمت با اون میشه، حضرت عباس حسینی ها به عشق اون، می آن به یاری دشمنای علی می شن، همه فراری آخر یه روز گل می کنه، تو آسمونها نغمه یا علی و با، ذکر یا زهرا نشون می ده به شیعه ها، یه قبر خاکی میگه که قبر مادره، اسوه پاکی از توی قبر اون دوتا رو، بیرون میآره توی آتیش هردوشونو، باهم میزاره میگه چرا یه خونه رو شما سوزوندین حرمت صاحب خونشو ، شما شکوندین میگه گناه مادرم مگر چه بوده که مزد یاری علی ، رخ کبوده خدا می دونه مادرم ،خیلی جوون بود چرا روزای آخرش، قدش کمون بود سروده کمال مومنی
موضوعات مرتبط: فاطمیه [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 11:6 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |