امشب از هر سو دلم پر ميكشد
جرعه جرعه جام مي سر ميكشد
امشب اين دل را چراغان كردهام
عشق را در سينه مهمان كردهام
جامها را ارغواني ميكنم
پيرم اما نوجواني ميكنم
هيئتي در سينه بر پا كردهام
نقل و اسپندي مهيا كردهام
پردههاي شاديِ سبز و سپيد
يك به رنگ عشق و يك رنگ اميد
امشب آنچه خواسته جانان كنم
پردهها را بر دل آويزان كنم
روي هر يك نام دلبر حك كنم
اين دلم را بينِ دلها تك كنم
ميكنم دعوت همه رگهاي خود
جمع اعضايم ز سر تا پاي خود
عقل و چشم و گوش و لب در انتظار
تا كه آيد عشقم از شهرِ بهار
لحظهاي روشن شد از سبزي نور
گشت اين مهمانيام غرقِ سرور
پردهي سينه دمي آمد كنار
گفت عقلم، عاشقان! آمد نگار
گر چه دل بر رنگ سرخي مبتلاست
رنگ دل تعويض شد اكنون طلاست
سينهام شد هيئتي ديوانه وار
اي خدا آمد نگاري تكسوار
قد او عالم كند يك دم اسير
چشم او بر دشمنان باشد چو تير
با نگاهش نور بر هر سو زند
با لبانش دم ز الا هو زند
برق دندانهاي او درّ صدف
بهر ديدارش خلائق صف به صف
زلف او با باد غوغا ميكند
خندهاش صدها گره وا ميكند
كاش ميشد نوكرِ او ميشدم
زائر آن چشم و ابرو ميشدم
كاش ميشد جيره خوارش بودمي
لحظهاي را در كنارش بودمي
كاش ميشد يك نگاهم مينمود
در برش يك دم پناهم مينمود
او كه بر دل دلبر و تاجِ سر است
پارهي قلب بتول و حيدر است
كيست او جز حضرتِ سلطانِ دل
حضرت باقر كه شد مهمانِ دل
موضوعات مرتبط:
امام باقر(ع)