باب بهشت شعر – واحد
از بوستان فاطمه يك گل جدا شد
مي گشت در هر برزن و كوي و ولايت
از ظلم پنهان و جنايات جلي گفت
آمد خزان و طي شد او را زندگاني
گرگ اجل اين آرزو مانده به دل مرد
باب بهشتي قم ولي به از بهشتي
بوي مدينه داري و خوي مدينه
امشب دو جا مرغ دلم پرواز كرد
آماده ي ديدار محبوبش رضا شد
دم مي زد از مظلومي شاه ولايت
از غربت باباي مظلومش علي گفت
پرپر شد او را لاله ي باغ جواني
آري اميد وصل را با خود به گل برد
چون مدفن معصومه ي مينو سرشتي
يادآور غمهاي بانوي مدينه
گاهي به قم گه با مدينه راز دارد