|
مشهد مقدس شهر بهشت اشعار مذهبی
|
امیر مؤمنان علی(ع) درباره راز وقوف در عرفات فرمود: «عرفات، خارج از مرز حرم است و مهمان خدا باید بیرون دروازه، آنقدرتضرع کند تا لایق ورود به حرم شود».[1] امام سجاد(ع) در حدیثی فرمود: عصر روز عرفه و ظهر روز دهم که حاجیان در منا حضور دارند، خدای سبحان به فرشتگان مباهات میکند و میفرماید: «اینان بندگان من هستند که از راههای دور و نزدیک با مشکلات بسیار به اینجا آمده و بسیاری از لذتها را بر خود حرام کرده و بر شنهای بیابانهای عرفات و منا خوابیدهاند و اینگونه با چهرههای غبارآلود، در پیشگاه من اظهار ناتوانی و خواری میکنند. اینک به شما اجازه دادم تا آنان را ببینید. آنگاه فرشتگان حق به اذن خداوند بر دلها و اسرار نهان آنها آگاه میشوند.[ 2 از امام صادق(ع) سؤال شد: عرفات را چرا عرفات نامیدهاند؟ حضرت فرمود: «جبرئیل، حضرت ابراهیم را روز عرفه به این مکان آورد، چون ظهر فرا رسید، جبرئیل گفت: ای ابراهیم! به گناه خود اعتراف کن و مناسکت را بیاموز! چون جبرئیل گفت اعتراف کن! این سرزمین عرفات نامیده شد».[3] پیامبر اکرم(ص) میفرماید: «خداوند در هیچ روزی به اندازه روز عرفه، بندگان خود را از آتش جهنم آزاد نمیکند».[4] «در میان گناهان، گناهانی است که جز در عرفات بخشیده نمیشود».[5] «هنگامی که مردم در عرفات وقوف میکنند و حاجتهای خود را با گریه و زاری درخواست میکنند، خداوند نزد فرشتگان به این مردم افتخار میکند و به فرشتگان خطاب میکند: آیا نمیبینید که بندگان من از راههای دور و غبارآلود بهسوی من آمدهاند و مالشان را در راه من خرج کردهاند و بدنها را خسته کردهاند؟ به عزت و جلالم سوگند! گناهکارانشان را به نیکوکارانشان میبخشم و آنها را از گناه پاک میکنم، مانند روزی که از مادر متولد شدهاند».[6] «آنگاه که در عرفات وقوف کنى، چنانچه گناهانت به تعداد شنهای شنزار یا ستارگان آسمان یا قطرههای باران باشد، خداوند آنها را خواهد بخشید«[7] نقل است از رسول خدا(ص) پرسیدند: چه کسی از اهل عرفات، گناهش از همه بزرگتر است؟ حضرت فرمود: «کسی که عرفات را درک کرده باشد و گمان کند خداوند او را نیامرزیده است».[8] امام سجاد(ع) در روز عرفه صدای نیازمندی را شنید که گدایی میکرد. به او فرمود: «وای بر تو! آیا در مثل چنین روزی از غیر خدا درخواست میکنى، درحالیکه در این روز برای بچههایی که در شکم مادران هستند، امید سعادت و خوشبختی میرود».[9] امام باقر(ع) فرمود: «هیچکس (چه نیکوکار و چه بدکار) در عرفات وقوف نمیکند، مگر اینکه خداوند دعایش را مستجاب میکند».[10] پی نوشت ها: [1]. اصول کافى، ج 4، ص 224. [2]. همان، ج 96، ص 259. [3]. همان، ج 74، ص 402. [4]. جبل الرحمة، جدای از کوههای اطراف خود، در سرزمین عرفات قرار دارد. رسول اکرم(ص) برتخته سنگی از این کوه ایستاد و خطبه معروف عرفات را ایراد کرد. همچنین، سالار شهیدان امام حسین(ع) دعای بلند روز عرفه را در دامنه این کوه خواند. [5]. نک: مفاتیح الجنان،
اعمال روز عرفه. [6]. آیتالله جوادی آملى، صهبای حج، ص 415. [7]. کافى، ج 4، ص 316؛ علل الشرایع، ج 2، ص 436. [8]. سنن الکبرى، ج 5، ص 192. [9]. جعفریات، ج 114، ص 415. [10]. تنبیه الغافلین، ص 489.
[ یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ ] [ 12:19 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
امشب از آسمان چشمانت دسته دسته ستاره مي چينم در غزل گريهي زلالت آه سرخي چارپاره مي بينم ** زخمهاي دل غريبت را مرهم و التيام آوردم باز از محضر رسول الله به حضورت سلام آوردم ** در شب تار تيره فهمي ها روشني را دوباره آوردي آسمان را کسي نمي فهميد تا که با خود ستاره آوردي ** ساحت مستجاب سجاده! بندگي را تو يادمان دادي دل ما شد اسير چشمانت دلمان را به آسمان دادي ** آيه آيه پيام عاشورا در احاديث روشنت گل کرد امتداد قيام عاشورا در تب اشک و شيونت گل کرد ** دم به دم در فرات چشمانت ماتم کربلا مجسم بود چشمه تو لحظه اي نمي آسود همهي عمر تو محرم بود ** چلچراغي ز گريه روشن کرد در دلم اشک بي امان تو تا هميشه مناي چشمانم وقف اندوه بي کران تو ** در غروب غريب دلتنگي ناگهان حال تو مشوش شد جان من! روي زين زهرآلود پيکرت سوخت غرق آتش شد ** گرچه از شعله هاي کينه شان پيکر تو سه روز مي سوزد ولي از داغهاي روز دهم جگر تو هنوز مي سوزد ** آه آتشفشان چشمانت دير ساليست بي گدازه نبود همهي عمر خون دل خوردي داغهاي دل تو تازه نبود ** ديده بودي سه روز در گودال پيکر آسمان رها مانده سر سالار قافله بر ني کاروان بي امان رها مانده ** چه کشيدي در آن غروبي که نيزه ها ازدحام مي کردند سنگها بر لبي ترک خورده بوسه بوسه سلام مي کردند ** دل تو روي نيزه ها مي رفت دستهايت اسير سلسله بود قاتلت زهر کينه ها، نه نه! قاتلت خنده هاي حرمله بود ** جان سپردي همان غروبي که عشق بر روي نيزه معنا شد دل تو در هجوم مرکب ها بين گودال ارباً اربا شد
یوسف رحیمی
بين نماز ، وقت دعا گريه مي كني با هر بهانه در همه جا گريه مي كني
در التهاب آهِ خودت آب مي شوي مي سوزي و بدون صدا گريه مي كني
هر چند زهر قلب تو را پاره پاره كرد اما به ياد كرب و بلا گريه مي كني
اصلاً خود تو كرب و بلاي مجسّمي وقتي براي خون خدا گريه مي كني
آب خوش از گلوي تو پايين نمي رود با ناله هاي وا عطشا گريه مي كني
با ياد روزهاي اسارت چه مي كشي ؟ هر شب بدون چون و چرا گريه مي كني
با ياد زلفِ خوني سرهای ني سوار هر صبح با نسيم صبا گريه مي كني
هم پاي نيزه ها همه جا گريه كرده اي هم با تمام مرثيه ها گريه مي كني
ديگر بس است « چشم ترت درد مي كند ! » از بس كه غرق اشك عزا گريه مي كني
یوسف رحیمی
موضوعات مرتبط: امام باقر(ع) [ شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ ] [ 11:24 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
FA
MicrosoftInternetExplorer4
/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} خشکی ام رفت و وصل دریا شد سردی ام رفت و فصل گرما شد فارغم از خودم خدا را شکر آسمانی شدم خدا را شکر آمدی و دلم نجات گرفت باز هم مرده ای حیات گرفت ای حیات مجدّد دنیا دومین یا محمّد دنیا یا من ارجوی آستان لبم پنجمین رکعت نماز شبم ای که تنها خدا شناخت تو را مثل بیت الحرام ساخت تو را قافیه های بیت ما تنگ است در مقامت کُمیت هم لنگ است ای نسیم پر از بهار حسین حسنی زاده تبار حسین قبله مردم مدینه تویی حسن دوم مدینه تویی ای ظهور پیمبر اکرم حاصل وصلت دعا و کرم مادرت دختر کریم خدا پدرت حضرت کلیم خدا وسط هفته ها برای منی التماس سه شنبه های منی سر شب فکر نور تو بودم فکر شب های طور تو بودم خواب سجادهٔ تو را دیدم صبح دیدم کنار خورشیدم ای نماز پر از قنوت حسن حاصل چلهٔ سکوت حسن تو تولای دفترم هستی قسم نون والقلم هستی تکیه بر بال جبرئیل زدی مزرعه داشتی و بیل زدی بهترین میوهٔ تو ایمان بود گندم کال تو پر از نان بود بی تو این حوزه ها کمال نداشت میوه ای غیر سیب کال نداشت وقت آن است اجتهاد کنی بی سوادیم را سواد کنی وقت آن است منبری بزنی حرف یک حرف بهتری بزنی عِلم را باز هم شکاف دهی در کلاست مرا طواف دهی اگر علم تو را حساب کنند زندگی تو را کتاب کنند علم و اخلاق می شود با هم آدمی می کند بنی آدم ××× پر جبریل زیر پای تو بود گردن آویز بچه های تو بود میوهٔ بهتر از رطب سیب است باعث التیام تب سیب است فاطمه سیب جنت الاعلاست پس شفای تب تو یا زهراست چه کسی گفته بی مزاری تو یا چراغ حرم نداری تو قبر تو بارگاه توحید است شمع بالاسر تو خورشید است چه کسی گفته سایبانت نیست صحن در صحن آسمانت نیست عرش که آسمان نمی خواهد نور که سایبان نمی خواهد تو خودت سایبان دنیایی بهترین آسمان دنیایی ××× مردی از خانوادهٔ خورشید امتدادِ غمِ امامِ شهید انعکاس صدای عاشوراست روضه های غروب های مناست مرد سجاده، مرد نافله ها مرد شب زنده دار قافله ها مردی از جنس آیه تطهیر خستگی های بردن زنجیر هم سفر با ستارهٔ غم هاست «کربلا زاده ی» محرّم هاست هم نژاد امام بی کفنان دومین مرد کاروان زنان راه طی کردهٔ بیابان ها قدم زخمی مغیلان ها یاد خون طپندهٔ گودال خنده های زنندهٔ گودال ×× زخم بال و پر کبوترها پا به پای اسارت سرها بغض غمگین عصر عاشورا گریه پشت پای معجرها غیرت دست بسته محمل شاهد التماس دخترها کوچه کوچه؛ گذر گذر، همه جا هم رکاب صدای حنجرها ××× برگ سبزی ست با نشانهٔ سرخ کودک زیر تازیانهٔ سرخ طفل رفته، خمیده برگشته باغ گل رفته، چیده برگشته آفتاب کمی غروب شده ست گل یاس بنفشه کوب شده ست آشنای صدای سلسله هاست سوزش ناگهان آبله هاست او که آیینهٔ محرّم بود گریه هایش به رنگ ماتم بود از ستاره گرفته تا شبنم از بنفشه گرفته تا مریم همه محو صدای او هستند پای مرثیه های او هستند
علی اکبر لطیفیان ![]() مانده داغی عظیم بر جگرت عکس راسی به نیزه،در نظرت
هر شب جمعه خون دل خوردی پای ذکر مصیبت پدرت
پای روضه به جای قطره ی اشک خون و خونابه ریخت از بصرت
می توان دید عکس زینب را بین قاب کبود چشم ترت
سوختی سرو باغ فاطمیون زهر آتش زده به برگ وبرت
گر گرفته فضای حجره ی تان تحت تاثیر آه شعله ورت
مهر و تسبیح کربلایت را داده ای ارثیه به گل پسرت
وحید قاسمی
نگاه چشم ترم کل صحنه ها را دید در این میان فقط از دست زجر می ترسید
اگرچه سینه ام از هُرم زهر می سوزد ولی وجود من از داغ کربلا خشکید
چه گویمت که کجا رفتم و چه ها دیدم در اوج کودکیم قامتم ز غصه خمید
چه گویمت که در آنجا چه ظلم ها کردند چه لاله ها چه قدر غنچه ها که دشمن چید
چه گویمت من از آن لحظه که عمو می رفت کنار آب رسید و نمی از آن نچشید
چه گویمت من از آن لحظه که علم افتاد حرم نه کل جهان بود که ز هم پاشید
چه گویمت که امامی ز صدر زین افتاد و نیزه ها که تن پادشاه را بوسید
مقابل من و عمه... رقیه سیلی خورد هزار مرتبه ازدرد هی به خود پیچید
میان قافله او را نشانه می کردند چه لحظه ها که مغیلان به پای او نرسید
چه بوسه ها که نزد عمه جان به صورتمان به جای زخم کبودی به جای دست پلید
در آن دقیقه که از تل نگاه می کردم تمام موی سرم شد شبیه عمه سفید
اگر چه زهر جفا قاتلی به قلبم شد ولی قدم فقط از داغ کربلا خم شد
مهدي نظري
کسی که کودکی اش رأس ساعت سر بود رسیده بود به حرفی که حرف آخر بود
تمام خاطره ی کودکی این آقا پر از حضور غریب گلو و خنجر بود
ز کودکی خودش تا خودِ همین حالا همیشه منتظر مردِ آب آور بود
تمام غصه اش این بود که گلوش چرا بزرگ تر ز گلوی علی اصغر بود؟
تو یک طرف ،همه ی علم یک طرف اما چگونه بود که این کفّه ها برابر بود
همین که زهر اثر کرد مرد با خود گفت: هشام هرچه که بود از یزید بهتر بود
مهدی رحیمی
حریم سینه ی من در شراره افتاده در انعکاس نگاهم ستاره افتاده
زحجله گاه لبم خون تازه می ریزد دگر نفس زدنم در شماره افتاده
شکست هجمه ی بغض گلو گرفته ی من به یاد خاطره هایی دوباره افتاده:
به یاد کرب وبلا و غروب عاشورا خزان به جان تباری بهاره افتاده
به پیش چشم ترم پیکر سلاله ی عشق به زیر مرکب صدها سواره افتاده
کفن به وسعت دشت و میان یک صحرا قدم قدم بدن پاره پاره افتاده
هجوم دست پلید و نگاه بی پروا و زینبی که پِی راه چاره افتاده
...از آن زمانه که همبازی رقیه شدم ز خون مرثیه بر دل نگاره افتاده
خرابه بود و من و دختری که بر پایش نشان آبله ها بی شماره افتاده
نشان پنجه به رویش حکایت از آن داشت زگوش نازک او گوشواره افتاده
نفس زد و گل سرهای او به خاک افتاد و باز در دل عمه شراره افتاده
هاشم طوسی
در میان قنوت چشمانم عکس یک قبر خاکی افتاده سنگ غربت شکسته بغضم را دیده ام،صبر خود ز کف داده ** کاروان دل شکسته ی من رهسپار بقیع ویران است زائرم،زائر امامی که از غمش سینه بیت الاحزان است ** با سلامی به محضرت آقا پر کشیدم شبیه بال نسیم السلام علیک یابن شهید السلام علیک یابن کریم ** آسمان کبود چشمانم باز امشب بهانه می گیرد در جوار مزار خاکیتان مرغ دل آشیانه می گیرد ** روز و شب دارم این نوا آقا از چه بی بارگاه گردیدی با هزاران مُرید درگاهت از چه رو بی پناه گردیدی ** ای امامی که غربت ارث شماست شعله می بارد از گلستانت زهر کینه چه بر سرت آورد پدر و مادرم به قربانت ** گر چه از زهر کینه می سوزی شعله های غم تو دیرینه است قدر کرب و بلا،بلا داری این همان راز آه آیینه است ** خاطرات درون ذهنت را نیمه شب ها مرور می کردی یاد غم های روز عاشورا پلک خود را نمور می کردی ** دیده ای در سنین کودکی ات بین گودال،جسم بی سر را چه کشیدی در آن غروب غریب تا شنیدی صدای مادر را ** ضرب سیلی و صورت نیلی ظلم های امیه را خواندی زیر لب با نوای جانسوزت روضه های رقیّه را خواندی ** لا به لای صدای تیر و کمان ناله های رباب می آمد چه بلایی سر علی آمد که حسین با شتاب می آمد ** مشک سقّا و اشک اهل حرم گویی از حلقه اش نگین افتاد لحظه ها لحظه های غارت شد تا که عباس بر زمین افتاد محمد فردوسی
موضوعات مرتبط: امام باقر(ع) [ شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ ] [ 11:19 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
بهشت از رایحه ای دلنوار، سرمست می شود. جشنی برپاست از انبوه فرشتگان و کائنات. بر منبری از نور و روشنایی، جبرئیل خطبه می خواند برای علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام و زندگی آغاز می شود. طوبی، دل انگیزترین نغمه اش را شاباش می فرستد. صدایی می شکوفاند جان ها را و شاید خداست که برای این عروس و داماد پیام تبریک و تهنیت می فرستد. زمین: خانه وحی، مهبط فرشتگان است. مدینه، شادیِ این دقایق مقدس را پشت در خانه، به وجد آمده است. از میان تمام مردان عرب، تنها مدال همسری فاطمه، گردن آویز علی می شود. راز عشقی بزرگ. مَرَجَ الْبَحْرَیْنَ یَلْتَقیان. دو دریا به هم می پیوندند در قداستی بی نظیر. دو دریای علم و حلم، علی و فاطمه، تا جهان به خنکای وجودشان به ساحل آرامش برسد. و آب که چه زیبا مهر فاطمه را به دل دارد و خاک که راز بزرگی علی را به دوش می کشد. و عشق که از تلاقی این دو متولد می شود؛ آب و خاک، دین از این پس، آسوده خواهد بود در سایه سار محبت و مهربانی این عروس و داماد. «وَ لَهُ الجَوارِ المُنْشَئاتُ فِی البَحْرِ کَالاَعْلام؛ و از آن دو دریا، دو گوهر هستی پدید می آید؛ حسن و حسین، سید جوانان اهل بهشت». و حقیقت ادامه می یابد در گرو پیوند علی و فاطمه؛ زیر یک سقف، پای سفره ای ساده، از پیوند دو نور، تا یازده ستاره روشن و تاریخ عشق، از همین جا آغاز می شود.
موضوعات مرتبط: سالروز ازدواج حضرت علی(ع)و حضرت زهرا(س) [ دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۲ ] [ 8:8 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
![]() جلوه خورشید و روی ماه و اختر دیدنی است رقص نور کهکشان ها بار دیگر دیدنی است در میان آسمان رنگین کمانی بسته عشق جلوه نورانی خورشید انور دیدنی است حرف شیرین می زنند اکنون همه خلق جهان موسم شادی بود دنیا سراسر دیدنی است باغبان پیوند زد امشب نهالی با نهال در بهار عشق، این نخل تناور دیدنی است در شب تزویج زهرا با علی ای دل بگو تارک نورانی و روی پیمبر دیدنی است در کنار حوض کوثر گفت جبریل امین ازداوج کوثر و ساقی کوثر دیدنی است آسمان در آسمان با چشم دل گر بنگری بال و پر بگشودن این دو کبوتر دیدنی است بهتر از بشگفتن هر غنچه ای در باغ عشق روی لب لبخند نورانی حیدر دیدنی است پای میزان عمل وقت شفاعت اهل دل چهره مولا و زهرای مطهر دیدنی است چون «وفائی» در هوایش ذره ای باش و ببین جلوه مهر منیر و ذره پرور دیدنی است هاشم وفائی
فضای شهرمدینه دوباره روحانی است نماز پنجره هایش چقدر عرفانی است مگر چه عید بزرگی رسیده که امشب در آسمان و فلک جشن نور افشانی است عجب شبی ! همه جا ریسه بسته جبرائیل عجب شبی ! همه ی کهکشان چراغانی است ولیمه می دهد امشب پیمبر رحمت چقدر سفره ی این بزم پهن و طولانی است ! فرشته ها سرشان گرم رقص و...؛ میکائیل به فکر پخت و پز ِ سوروساتِ مهمانی است درون سفره مِی ناب و ساغر آوردند کلیم و خضر دلی از عزا در آوردند ستاره ها همه بی تاب دیدن داماد گرفته اند حسودان کور دل غمباد وضو گرفته و با احترام باید گفت: -جناب حضرت داماد ، شاخه ی شمشاد- تمام آینه های مدینه غش کردند نگاه فاطمه تا در نگاه شان افتاد کلید باغ جنان را خدا مراسم عقد به این عروس سر ِ سفره زیر لفظی داد ترانه ی لب داوود خوش صدا این است: علی و فاطمه پیوندتان مبارک باد خدا به حور و ملک گفت تا که دف بزنند بس است گفتن تسبیح و ذکر، کف بزنند
وحید قاسمی
دست خدا چو دست به سوی خدا گرفت در اصل مصطفی زعلی اذن را گرفت دیدند خواستگار علی بود ظاهراً یک روح بود عشق ولی در دوتا بدن زهرا اگر نشست علی هم به پیش رفت الحق علی به خواستگاری خویش رفت زهرا همان علی ست ولی در پس حجاب غیر از بلی چه چیز به حیدر دهد جواب؟ تو حیدری و هرچه که فریاد زد سروش پیدا نشد برای تو در عرش ساق دوش بی ساق دوش آمده بر دوش ذوالفقار دست خدا نموده به پا کفش وصله دار دنیا شنید گرچه ز لب های مصطفی در اصل خطبه خواند برای شما خدا چون در شب زفاف شما فرش می شود با این دلیل عرش خدا عرش می شود سابیده اند قند ستاره به تور ابر در عقد هم شدند دوتا رشته کوه صبر زَوّجتُ عشق جزء سپاه علی در آ اَنکَحتُ فاطمه به نکاح علی در آ از تو بهشت تا که جوابت بلی شود با تو علی میان خلایق علی شود در بند تو زده پدر خاک را خدا عقد تو کرده جمله ی "لولاک" را خدا کردند اشک های علی را محاسبه مهریه ی تو آب شد عندالمطالبه آتش گرفت علقمه و نیل گُر گرفت هذا موکّلی پر جبریل گُر گرفت دم رفت توی سینه ولی بازدم رسید دست علی و فاطمه کم کم به هم رسید...
مهدی رحیمی
هواي سينه ي دنيا چو عرش اعلاء بود و نور عشق ميان زمين و بالا بود مديحه خواني داوود مي رسد امشب در اين شبي که شفق همنواي دريا بود دل زمين خدا شوق پر کشيدن داشت و آن کرانه که در اوج ناکجاها بود مي نشست حضرت موسي به تور عشق علي و شور و شوق دگر در دل مسيحا بود تمامي شعف جلوه ي خداوندي ميان خنده ي پيغمبرش هويدا بود نگاه خيره ي زهرا به چشم هاي علي نگاه خيره ي حيدر به چشم زهرا بود خرابي دل عالم شدست آبادش خوشا به حال نبي که عليست دامادش زمين بهشت خدا شد ز اعتبار علي و ماه محور رخ و گردش مدار علي همين که حضرت زهرا عروس مولا شد نمانده بود به سينه دگر قرار علي به نان هر شب حيدر مدينه محتاج است از اين به بعد که زهراست خانه دار علي و با حضور قدم هاي مادر گلها شکفت در دل خانه گل بهار علي براي جنگ علي ذوالفقار لازم نيست چرا که حضرت زهراست ذوالفقار علي هزار همچو سليمان در کنار خانه ي او نشسته اند که باشند ريزه خوار علي به پاش ريخت پيمبر تمام دنيا را گذاشت در کف حيدر چو دست زهرا را
مسعود اصلانی
در عرش خدا حال و هوای دگری بود در جشن عروسی دوتا دلبر و دلدار بارید زشوق آنکه زاهل نظری بود در عرش عروسی است و مهمان خدایند داماد و عروس هم زملک دور و بری بود سرمایه ی این زوج فقط مهر و محبت هرچند که دارائیشان مختصری بود زهرا فقط هم کفو علی بود ، همانکه (سرتاقدمش چون پری از عیب بری بود) بالاتر از انس و ملک و حوریه زهراست اصلا نتوان گفت همانند پری بود در وقت زفاف از سر شب این دوکبوتر در حال مناجات خدا تا سحری بود ابتر چه کسی گفت به پیغمبر خاتم ؟ کوری عدو ماحصلش دو پسری بود اول حسن و بعد حسین ، بعد زنسلش یعنی که همیشه به جهان تاج سری بود دیگر چه نیازی به سپر بود علی را از فاطمه بهتر مگر او را سپری بود! می گفت علی با دل پر درد و پر از آه هر وقت که از کوچه ی غم ها گذری بود اوقات خوش آن بود که با فاطمه سر شد در باقی عمر خون دل و چشم تری بود ای فاطمه ای یاور نه ساله ی حیدر رفتی و نگفتی که تو را همسفری بود
یاسر مسافر سرتاسر مدينه پر از شوق و شور بود لبريز از طراوت و غرقِ سرور بود از آسمان شهر پيمبر در آن پگاه صد آسمان ملائكه گرم عبور بود وقت نزولِ سورهي ياسين و هل أتي، هنگامهي تجلي آيات نور بود بال فرشته فرش قدمهاي آفتاب روبند ماهتاب ز گيسوي حور بود عطر بهشت از نفس باغ مي چكيد تا اوج عرش زمزمه هاي حضور بود عالم از عطر ياس مدينه معطر است پيوند آسماني زهرا و حيدر است مي خواستند تا كه بمانند يار هم همدل ترين و هم نفس روزگار هم بي زرق و برق ، سادهي ساده شروع شد پيوند آسماني شان در كنار هم «سرمايه هاي اصلي شان مهر و عاطفه بي اعتنا به ثروت و دار و ندار هم» بر اعتماد شانهي هم تكيه داشتند سنگ صبور يكدگر و راز دار هم بودند هر پگاه دل انگيزتر ز عشق گرم طلوع روشنِ خورشيد وار هم چشم بد از جمال دو خورشيد دور باد چشم حسودِ بد دل و بد خواه كور باد هم ، ماوراي حد تصور كمالشان هم ، ماسواي ذهن و تخيل جلالشان آنجا كه سوخت بال و پر آسمانيان بام نخستِ پر زدن و اوج بالشان بايد كه درس زندگي آموخت تا ابد از بورياي كهنه و ظرف سفالشان در جام كوزه روشني خمّ سلسبيل كوثر شراب خانگي لايزالشان كي مي توان به واسطهي اين مثالها پرواز كرد تا افق بي مثالشان آئينهي ظهور صفات خدا شدند ياسين و نور شدند هل أتي شدند بر شانه هاي عرش خدا خانه داشتند نه نه ، كه عرش را به روي شانه داشتند اين ساکنان عرش خدا از همان ازل چشمي به چند روزهي دنيا نداشتند هر چند داشت سفره شان نان خشكِ جو اما هميشه خويِ كريمانه داشتند سرشار از عشق و عاطفه و نور ِ معرفت همواره لحظه هاي صميمانه داشتند گل داده بود باغِ بهشت اميدشان يعني چهار غنچهي ريحانه داشتند ما جرعه نوش چشمهي جاريّ كوثريم دلداده ايم ، شيعهي زهرا و حيدريم
یوسف رحیمی
عشق یعنی یکی درون دو تن عشق یک روح رفته در دو بدن عشق زهراست روبروی علی نظر آنهم فقط به سوی علی عشق راهی بدون خاتمه است آخر، این راه، راهِ فاطمه است فاطمه گفتم و دلم پر زد باز شاعر به سیم آخر زد زد دوباره دلی به این دریا حسبنا الله و حسبنا زهرا فاطمه قاب روبروی علی است فاطمه غرق در وضوی علی است فاطمه در کنار حیدر نه فاطمه دختر پیمبر نه خلق احمد به نور فاطمه بود نور حیدر ظهور فاطمه بود سیر لولاک آخرش زهراست بی سبب نیست مادر باباست یازده ماه دور گردن اوست یازده گل به روی دامن اوست یازده نور و یازده ساغر یازده جوی جاری از کوثر یازده عاشق از تبار علی یازده عکس یادگار علی یک دل او دارد و ازآن علی ست فاطمه زور بازوان علی ست یا علی بر لبش که جاری شد برق زد عشق و ذوالفقاری شد با تو تیغ علی دو دم دارد با تو حیدر بگو چه کم دارد دل شد از این حماسه بی پروا حسبنا الله و حسبنا زهرا قاسم صرافان
یک مرد وزن مکمل هم در کنار هم آیــینه وار هـــردو یشان بیـــقرار هم مـعنای اصـلی لغـت خـانـواده انـــد مست نگاه یکدلی و می گسار هم این زندگی بنا شده بر پایه های عشق بی اعـتنا به ثــروت و دار ونـدار هم یک خـــانه محقر و یک قطـعه حصیر سـرمایه های اصلی شان اعتبار هم کانون گـرم پروش غنچه های یاس پیــوندشان وقوع و طــلوع بهار هم در آسـمان عـاطفه این ماه و آفتاب چرخیـده اند تا به ابد در مدار هم عاقد خـدا و مهریه آب و سکوت محض آری شدند هم نــفس روز گار هم
وحید قاسمی
موضوعات مرتبط: سالروز ازدواج حضرت علی(ع)و حضرت زهرا(س) [ دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۲ ] [ 8:3 ] [ مصطفی محمدزاده ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |