مشهد مقدس شهر بهشت
اشعار مذهبی

اباصالح التماس دعا هر کجا رفتی یاد ما هم باش
نجف رفتی کربلا رفتی کاظمین رفتی یاد ما هم باش
مدینه رفتی به پابوس قبر پیغمبر مادرت زهرا
به دیدارقبر بی شمع مجتبی رفتی یاد ما هم باش
زیارت نامه که میخوانی در کنار آن تربت خاموش
به دنبال قبر مخفی از کوچه ها رفتی یاد ما هم باش
بغل کردی قبر مادر را جای ما هم او ار زیارت کن
همان لحظه که به احوالش از نوا رفتی یاد ما هم باش
شب جمعه کربلا رفتی یادما هم کن چون زدی بوسه
کنار قبر ابوالفضل با وفا رفتی یاد ما هم باش
بزن بوسه جای ما روی قبر عباس و اکبر و اصغر
سر قبر قاسم و قبر عمه ها رفتی یاد ما هم باش
به جای ما هم زیارت کن عمه ات را در کنج ویرانه
برای بوسیدن آن دردانه ها رفتی یاد ما هم باش
نماز حاجت که میخوانی از برای فرج یاد ما هم باش
شدی محرم در مراسم حج یا صفارفتی یاد ما هم باش
دعا کردی از برای معراج التماس دعا یاد ما هم باش
به هرجا رفتی برو مهدی هر کجا رفتی یاد ما هم باش
به جای ما هم زیارت کن عمه ات را در کنج ویرانه
به یاد این نوکر درب آستان رفتی یاد ماهم باش


موضوعات مرتبط: امام زمان(عج)
[ سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ ] [ 9:29 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

طالب خون خدا متی ترانا و نراک
یابن مصباح الهدی متی ترانا و نراک


چه شود با تو کنم گریه سر قبر حسین
در مزار شهدا، متی ترانا و نراک


صبح جمعه ناله‌ام أین معزُّ الاولیاست
می‌زنم تو را صدا، متی ترانا و نراک


نیمه‌های دل شب کنار دیوار بقیع
دهم آهسته ندا، متی ترانا و نراک


میزند تو را صدا از سر نیزه‌ها هنوز
سر از بدن جدا، متی ترانا و نراک


چه شود ببینمت کنار بین الحرمین
سر و جان کنم فدا، متی ترانا و نراک


زخم قلب پسر فاطمه را مرهم نیست
بی ظهورت اَبدا، متی ترانا و نراک


چه شود از گل رویت بدهی یک صدقه
سر راهی به گدا، متی ترانا و نراک


چهره بگشا و ز آینۀ خونین دلم
زنگ محنت بزدا، متی ترانا و نراک


"میثم" از خون خدا با تو سخن گفت بیا

پسر خون خدا، متی ترانا و نراک


موضوعات مرتبط: امام زمان(عج)
[ سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ ] [ 9:27 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

مشعل فروز ولايت، آيينه ي کوثرم من
زهراي زهرا خصايل، ريحانة الحيدرم من
هر چند هستم به ظاهر، طفل يتيمي سه ساله
تي چهل سالگان را در کودکي مادرم من
طفلم وليکن چه طفلي، طفل حسين شهيدم
يک فاطمه صبر و ايثار، يک زينب ديگرم من
طفل صغير حسينم، ني ني، سفير حسينم
فرياد سرخ ولايت، خون را پيام آورم من
ناموس بيت الولايم، شام است کرب و بلايم
با يک مدينه کرامت، يک کربلا لشگرم من
وجه خدا شمعِ بزمم، ويرانه ميدان رزمم
شام است تسليم عزمم، از کوه محکم ترم من
پيروز ميدان عشقم، شمشير فتح دمشقم
با عمه ي قهرمانم، هم گام و هم سنگرم من
با قامت کوچک خود، يک اسوه ي استقامت
با صورت نيلي خود، خورشيد روشنگرم من
ياقوت از ديده سفتم، با مردم شام گفتم
آخر چرا مي زنيدم فرزند پيغمبرم من
شد مصحف پيکرم پر از آيه با تازيانه
يک سوره ي کوچکم، نه! قرآن ز پا تا سرم من
من طاير قدس بودم، مي خواندم و مي سرودم
اکنون کنار خرابه، صيد شکسته پرم من
پيوسته باب المرادم، تا حشر باب الحسينم
شهر شهادت حسين است، بر اين مدينه درم من
شام بلا رزمگاهم، شمشير من تير آهم
هر قطره اشکم سپاهم، کي گفته بي ياورم من
دشمن مرا هم کتک زد، بر چهره، مهر فدک زد
فهميد از روز اول، بر فاطمه دخترم من
عمرم به پايان رسيده، خون از دوچشمم چکيده
امشب ز رنگ پريده، گل بر پدر مي برم من
«
ميثم» به دامان من زن پيوسته دست توسّل
زيرا که باب الحوائج تا دامن محشرم من

 


موضوعات مرتبط: محرم وصفر
[ سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ ] [ 9:26 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

 مجنون شبیه طفل تو شیدا نمی شود

زین پس کسی بقدر تو لیلا نمی شود

درد رقیه تو پدر جان یتیمی است

درد سه ساله تو مداوا نمی شود

شأن نزول رأس تو ویرانه من است

دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی شود

بی شانه نیز می شود امروز سر کنم

زلفی که سوخته گره اش وانمی شود

بیهوده زیر منت مرحم نمی روم

این پا برای دختر تو پا نمی شود

صد زخم بر رخ تو دهان باز کره اند

خواهم ببوسم از لبت اما نمی شود

چوب از یزید خورده ای و قهر با منی

از چه لبت به صحبت من وا نمی شود

کوشش مکن که زنده نگهداری ام پدر

این حرف ها به طفل تو بابا نمی شود

 

 


موضوعات مرتبط: محرم وصفر
[ سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ ] [ 9:25 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

طاير گلزار  وحي! کجاست بال  و پرت؟
که با سرت سر زدي به نازنين دخترت
ز تندباد خزان شکفته تر مي شوي
مي شنوم هم چنان بوي گل از حنجرت
به گوشه ي دامنم اگر چه خاکي بُوَد
اذن بده تا غبار بگيرم از منظرت
تو کعبه من زائرت، خرابه ام حائرت
حيف که نتوان کنم طواف دور سرت
ببين اسيرم، پدر! زعمر سيرم، پدر!
مرا به همره ببر به عصمت مادرت
فتح قيامت منم، سفير شامت منم
تويي حسين شهيد، منم پيام آورت
منم که بايد کنم گريه براي پدر
تو از چه گشته روان، اشک زچشم تَرَت
خرابه شأن تو نيست، نگويم اينجا بمان
بيا مرا هم ببر مثل علي اصغرت
پيکر رنجور من گرفته بود التيام
اگر بغل مي گرفت مرا علي اکبرت
اين همه زخمت که هست بر سر و روي و جبين
نيزه و شمشير و تير چه کرده با پيکرت
اگر چه «ميثم» نبود به دشت کرب و بلا
به نظم جان سوز خود گشته پيام آورت

 


موضوعات مرتبط: محرم وصفر
[ سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ ] [ 9:23 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

كه چه با خيل عزيزان تو ستمگر كردى

ظلم بر آل على بى حد و بى مرز كردى

ای یـار مهربانم ؛ بابای خسته جانم

برخیز و بین ملالم؛ من بر تو میهمانم

ای دختـر عـزیـزم؛ مهمان اشـک ریـزم

من سر به تن ندارم؛از جا چگونه خیزم

بابا به جان زهـرا؛ سیـرم از ایـن زمانه

بین پیکرم کبود است؛ از ضرب تازیانه

دیدم چه ها کشیدی در عالم اسیری

تو درس صبــر باید از مــادرم  بگیــری

بابا به کوفه دشمن؛ فریاد جنگ میزد

بر دختــران زهــرا ؛ از بام  سنگ میزد

دور از شما نبودم ای لاله ی کبودم

هنگام سنگ باران ؛ من روی نیزه بودم

آمد صدای قــرآن نــوری به دل نشاندی

گفتم بخوان دوباره ؛ بابا چرا نخواندی ؟

جانا مگر ندیدی اشرار کوفه  پستند

قرآن به نیزه خواندم؛ پیشانی ام شکستند

بابا شبی ز ناقه افتادم و نمردم

دور از نگاه عمه ؛ سیلی ضجر خوردم

آن شب که ناله کردی از دست  ضجر نامرد

از غیرتش به حالت  عباس گریه میکرد

تا شام من پدرجان دنبال سر دویدم

اما سر عمو را بر نیزه ها ندیدم

این نکته  را نگویی با  مـــادر اباالفضل

بر نیزه ها نمی ماند آخر سر اباالفضل

 


موضوعات مرتبط: محرم وصفر
[ سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ ] [ 9:23 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

شعري كه بر كاشي حرم مطهر حضرت حك شده است

زائرين قبر من اين شـام عـبرتخانـه اسـت

مدفنم آباد و قصر دشـمنم ويـرانه اسـت

دخترى بودم سه سـاله دستــگير وبىپـدر

مرغ بىبـال و پرى را اين قفس كاشانه است

داشتم من بسترى از خاك و بالينى زخـشت

همچو مرغى كو بسا محروم از آب و دانه است

تكيه مىزد او به تخت سلطنت با كبر و وجـد

اين تكبر ظالمـان را عـادت روزانـه اسـت

بر تن رنجور مـن شد كهنـه پيراهـن كـفن

پر شكسته بلبلى را ايـن خــرابه لانه است

محو شد آثـار او تـابنـده شـد آثـار مـن

ذلت او عـزت من هـر دو جـاويدانه است

شعري كه بر كاشي حرم مطهر حضرت حك شده است

آنكو در اين مزار شريـف آرميـده اسـت

ام البكّا رقيه محـنت كشيــده اســت

اين قبر كوچك است از آن طفل خـردسال

كز دهر سالخورده بسى رنـج ديـده است

اينجا زتاب غم دل زينب شـده اسـت آب

بس ناله يـتـيـم بـرادر شنيـده اسـت

اينجـا ز پا فـتاده و او را ربـوده خـواب

طفلى كه روى خــار مـغيلان دويده است

يا رب به جـز رقيــه كدامـين يتيـم را

سر تسكين بديـدن سـر از تـن بريده است

نازم به آنكه هستى خـود داد و از خـداى

روز ازل مـتاع شفـاعت خـريده اسـت

تنهــا زمين نگشتـه عـزا خانـه حـسين

پشت فـلك هـم از غم آن شه خميده است

 


موضوعات مرتبط: محرم وصفر
[ سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ ] [ 9:21 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

 دنيا چرا جلال تو را در نظر نداشت
افسوس کز مقام بلندت خبر نداشت
اي مصحفي که چشم خدا بر فراز ني
يکدم ز آيه هاي رخت چشم بر نداشت
تاريخ غربت علوي در حديث شام
چون صفحه ي رخت سندي معتبر نداشت
تاشام را مدينه کند قبر کوچکت
از تو حسين فاطمه اي خوبتر نداشت
غير از شبي که بود چراغت سر پدر
يک شب خرابه ي تو چراغ سحر نداشت
عمر کم تو در سفر شام شاهد است
مثل تو سيد الشهدا همسفر نداشت
با آنکه ناله ات جگر سنگ را شکافت
آهت به قلب خصم ستمگر اثر نداشت
هر تير غم که خواست برد حمله بر دلت
جز سينه ي مقدس زينب سپر نداشت
غير از تو اي سه ساله سفير بزرگ شام
دنيا چنين سفير به سنّ صِغَر نداشت
بي اشک تو خرابه فراموش گشته بود
بي آه تو چراغ اسارت شرر نداشت
زينب به شام با همه ي درد و داغ ها
داغي چو داغ ماتم تو بر جگر نداشت
بر قبر بي چراغ تو تا صبح اشک ريخت
صورت ز روي خاک مزار تو بر نداشت
دُرِّ يتيم فاطمه اش رفت زير خاک
جز اشک ديده بهر عزايش گهر نداشت
دنيا بدان که جاي کفن آن عزيز جان
جز جامه ي سياه اسارت به بر نداشت
زيبد کند به امت اسلام مادري
آن کودک خرابه نشين کو پدر نداشت
چون آفتاب سوخت در آغوش آفتاب
چتري به غير زلف پريشان به سر نداشت
جان داد در خرابه کنار سر پدر
چون طايري که بال زد و بال و پر نداشت
کي ديده يک سه ساله شود فاتح دمشق
دنيا به ياد اين همه فتح و ظفر نداشت
روي کبود و هجر رخ يار و دفن شب
گويي جز ارث فاطمه ارثي دگر نداشت
از کربلا گرفته الي شام دم به دم
با مرگ رو به رو شد و بيم از خطر نداشت
«
ميثم» چو اين قصيده ي جانسوز مي سرود
جز اشک و آه و سوز دل و چشم تر نداشت

 


موضوعات مرتبط: محرم وصفر
[ سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ ] [ 9:20 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

دختر شاه مدينه
کنج ويروونه نشسته
مثل بانوي مدينه
با لگد پهلوش شکسته
رمقي به تن نداره
شده از زندگي خسته
*****
صورتش خوني و خاکي
تنش از جفا سياهه
سر گذاشته روي ديوار
گمونم که چشم براهه
*****
نمي دونم طفل خسته
چه مصيبتها کشيده
رنگ به صورتش نداره
قد و قامتش خميده
*****
بانويي پيشش نشسته
بي شکيب و بيقراره
داره آهسته و آروم
از پاهاش خار در مياره
*****
صداش از گريه گرفته
چشماش تار و بي فروزه
با اشاره ميگه عمه
کف پام خيلي مي سوزه
*****
بگو عمه بگو عمه
چرا بابا رو زمينه
دستم و بذار تو دستش
چشمام تاره نمي بينه
*****
باخودت ببر از اينجا
دخترت طاقت نداره
مي ترسم اگه بمونم
بکشن موم و دوباره

 


موضوعات مرتبط: محرم وصفر
[ سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ ] [ 9:18 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]

 اي همسفر به نيزه مرا جز تو ماه نيست

من را به غير روي تو شوق نگاه نيست

در اين سه ساله غير تو ذكري نگفته ام

شكر خدا كه عمر كم من تباه نيست

با شك نگاه موي سپيد از چه مي كني

آري رقيه تو منم اشتباه نيست

هر منزلي كه آمده ام زخم خورده ام

شام كسي چو شام تن من سياه نيست

ديگر مجاب رفتن با عمه ام مكن

دستم وبال گردن و پايم به ره نيست

فهميده ام ز سيلي و شلاق و سلسله

ما را به غير دامن عمه پناه نيست

با اينكه كودكان همه زخمي و خسته اند

اما تن كسي چو تنم راه راه نيست

بابا بگو كه چشم عمو غيرتي كند

اينجا غير طعنه و تير نگاه نيست

 


موضوعات مرتبط: محرم وصفر
[ سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ ] [ 9:17 ] [ مصطفی محمدزاده ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

منتظران مشهدالرضا
لطفا در جهت پيشرفت كار نظر بدهيد و اگر شعر زيبايي داريد
خواهشمندم در قسمت نظرات قرار دهید تا در اختیار دیگر دوستان قرار گیرد.
mostafa.1108@yahoo.com
اینستاگرام
mashhad.8
مصطفی محمدزاده
لینک دوستان
لینک های مفید
امکانات وب